,
Goodreads helps you follow your favorite authors. Be the first to learn about new releases!
Start by following Zoya Pirzad.

Zoya Pirzad Zoya Pirzad > Quotes

 

 (?)
Quotes are added by the Goodreads community and are not verified by Goodreads. (Learn more)
Showing 1-10 of 10
“نه با کسی بحث کن، نه از کسی انتقاد کن.
هرکی هرچی گفت بگو حق با شماست و خودت را خلاص کن.
آدم‌ها عقیده‌ات را که می‌پرسند نظرت را نمی‌خواهند.
می‌خواهند با عقیده‌ی خودشان موافقت کنی.
بحث کردن با آدمها بی‌فایده است.”
زویا پیرزاد, چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم
“گلی به زمین افتاده
به شاخه بازگشت:
وه! یک پروانه!”
زویا پيرزاد / Zoya Pirzad, آوای جهیدن غوک
“کنار جاده،
آنجا که می جوشد چشمه های روشن،
در سایه ی بیدها گفتم: "لختی چند" و
نرفته ام هنوز”
زویا پيرزاد / Zoya Pirzad, آوای جهیدن غوک
“برکه یی کهن –
آوای جهیدن غوکی در آب.”
زویا پيرزاد / Zoya Pirzad, آوای جهیدن غوک
“ناگهان آمدند و ناگهان رفتند. مثل باران آبادان که تا می آمدی فکر کنی می بارد، دیگر نمی بارید.”
زویا پیرزاد, چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم
“مارتا عاشق پر سياوش بود. دانيك هر سال چند گلدان برايمان هديه مي آورد. همه خشك مي شدند. پر سياوش هاي دانيك هميشه سرحال بودند، با برگ هاي سبز تيره و ساقه هاي سياه، به قول آلنوش شبيه سيم برق. مارتا مي گفت (( زيباترين گياه دنياست! چرا نگه داشتنتش اين قدر بايد سخت باشد؟ ))٠ آلنوش شكلك در مي آورد٠ (( نگه داشتن چيزهاي زيبا آسان نيست، مثل نگه داشتن من!))”
Zoyâ Pirzâd, یک روز مانده به عید پاک
“It was my mother who bought me green ink for the first time, along with the fountain pen she gave me as a gift to mark my graduation from high school.
When I asked ‘Why green?’ she laughed and shrugged. ‘I don’t know, maybe just because it’s different from black and blue.’
My father smirked. ’It’s different from black and blue!’ Madam insists that all of her things be different from those of other people.’
My mother looked at him for a few moments and then turned to me. Nowadays she had to look up at me to meet my eyes, and I had to lean down to kiss her. She said, ‘Write something, see if you like it.’
On the corner of the Alik newspaper that was delivered to our house in the afternoon for my father, I wrote, ‘Green ink is different from all other inks. I like people and things that are different.”
Zoya Pirzad, Space Between Us
“داشتم فکر می کردم برای سفر به تهران چه لباس هایی بردارم سوغاتی چی بخرم که پروانه ای از جلو صورتم گذشت .سفید بود با خال های قهوه ای . تا فکر کنم :" چه پروانه قشنگی" یکی دیگر دیدم و بعد یکی دیگرو ... هر هفت هشت تا رفتند نشستند روی بوته گل سرخ.
گفته بود :"پروانه ها هم مهاجرت می کنند ." به اسمان نگاه کردم . آبی بود . بی حتی یک تکه ابر”
Zoya Pirzad, چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم
“مادرم معمولا موهايش را صاف روي شانه ها مي ريخت. مگر يكشنبه ها كه با ده ها سنجاق جمعشان مي كرد بالاي سر. هر بار هنوز مراسم كليسا تمام نشده، سنجاق ها از لاي موها سر مي خورد و موهايش دوباره ولو مي شد روي شانه. عصر يكشنبه اي كه مادربزرگ ناهار مهمان ما بود و از توي بشقاب برش يك سنجاق سر بيرون آورد، مادرم موهايش را براي هميشه كوتاه كرد”
Zoyâ Pirzâd, یک روز مانده به عید پاک
“Si chinò sul vasetto di fiori al centro del tavolo, annusò il profumo dei narcisi.
– Perché non sei sposato?
Sohrab fece una smorfia.
– Non si è presentata l’occasione.
Lei si mise a giocare con la saliera.
– In primo luogo ho pensato che c’erano delle cose più importanti da fare, poi che dovevo sposare una donna con cui parlare di argomenti seri. Ci ho messo del tempo a capire che non ci sono argomenti più importanti del colore delle pareti, della sistemazione dei mobili, della posizione dei quadri, della scelta di cosa mangiare a pranzo o a cena, e che bisognava poter ridere insieme di tutto questo.”
Zoya Pirzad, عادت می‌کنیم

All Quotes | Add A Quote
عادت می‌کنیم عادت می‌کنیم
5,239 ratings
سه کتاب سه کتاب
2,878 ratings
طعم گس خرمالو طعم گس خرمالو
1,158 ratings