آلبر كامو
|
بیگانه
by
—
published
1942
—
25 editions
|
|
* Note: these are all the books on Goodreads for this author. To add more, click here.
“من هرگز شب از روی پل نمیگذرم. این نتیجه عهدی است که با خود بستهام. آخر فکرش را بکنید که کسی خودش را در آب بیندازد. و آن وقت از دو حال خارج نیست: یا شما برای نجاتش خود را به آب میافکنید و در فصل سرما به عواقب بسیار سخت دچار میشوید! یا او را به حال خود وامیگذارید، و شیرجههای نرفته گاهی کوفتگیهای عجیبی به جا میگذارد.”
―
―
“بامزه اینجاست که نمیدانم خوشحال باشم یا نه. به هر حال این تنها چیزی بود که مرا سر پا نگاهداشت و فکر میکنم میتوانم پاریس را ببخشم بخاطر اینکه این اجازه را به من داد تا اینجوری خودم را در کاری که میکردم، زندانی کنم. حتی اگر این کار ارزشی نداشته باشد باز به شادمانی ای که من از این کار احساس میکردم می ارزد، شادمانی ای که هیچکس نمی توانست مانع آن شود و اگر امشب اینقدر خسته نبودم، باز می توانستم آن را حس کنم. فکر میکنم خواننده این نوشته هم به همان اندازه من خسته شود، و نمیدانم این تنش مدامی که خواننده حس می کند، تا چه اندازه او را ناامید و خسته کند. اما مسئله در این نیست. من این تنش را به قصد خواسته ام و میخواستم آن را منتقل کنم، و می دانم که در نوشته ام وجود دارد. نمیدانم آیا زیبا است یا نه.”
― The Stranger
― The Stranger
“حضور مرگ در انتهای راهمان آیندهمان را در دود محو میکند، زندگی ما بی فردا میشود. این یک توالی از زمانهای حال است. چه میشود گفت جز اینکه انسان پوچ، ذهن تحلیل کردن را به زمان الصاق میکند؟ جایی که برگسون در آن یک سازماندهی تجزیه نشدنی میبیند. چشم او فقط رشتههایی از لحظه ها را می بیند. این تکثیر لحظه های غیر قابل انتقال است که در نهایت، تکثیر بودنها را به یاد میآورد.”
― The Stranger
― The Stranger
Is this you? Let us know. If not, help out and invite آلبر to Goodreads.


