Ava Ava’s Comments (group member since Aug 22, 2008)


Ava’s comments from the داستان كوتاه group.

Showing 1-20 of 100
« previous 1 3 4 5

او (23 new)
Jun 24, 2014 02:24PM

5085 :))))

نمی دونم چرا بعد از خوندنش دارم می خندم.
شکل همین اسمایلی ها

آقای مهدی

من از این طور نگاه ها به زندگی خوشم میاد و از نوشته هایی هم که بتونه این طرز بر خورد با زندگی رو نشون بده لذت می برم. منظورم هم از "این طور نگاه ها" رنگ و لعاب غصه و دلمردگی نزدن به همین موقعیت هاست که می شه خیلی راحت از بودن تووشون احساس بدی داشت و گفت که دیگه وقت تغییره، وقت خودکشی رسیده و نه دیگه وقت ِ فرار ِ
منظور هم از "این طور نوشته ها " همین نوشته های بی تکلف و دلپذیری مثل نوشته ی کوتاه یا حالا " داستان کوتاه " شماست.

یادمه که که برای یه مدتی عادتم بود سر می زدم به یه وبلاگی که مال توکا نیستانی بودش. طرز نوشتنتون من رو یااد اون وبلاگ انداخت. اسمش باید باشه توکای مقدس. اگه تا حالا باهاش بر خورد نکردین، وقت که داشتین یه سرچی کنید و یه چند تا پست ازش بخونید.

موفق باشید و کارای بلندتری بنویسید.
آوا
اعتراف (9 new)
Jun 24, 2014 01:51PM

5085 انگار که یه فیلم نا تمام باشه.

ری اکشن هر دو طرف ما جرا اغراق شده است به نظرم و تنها دلیلی یه باعث می شه یه کم باور پذیر باشه همین سرعتی ِ که توو داستان هست.یعنی این قدر سریع پیش می ره که قدرت فکر کردن رو از خواننده می گیره. یه جوراای مثل فیلم های اکشن.جالب هست اما بعدش با خودت می گی از آدمیزاد این کارا بر نمیاد. فیلمه همش.

با همه ی این ها از جمله بندی ِ کار خوشم اومد. ساده بود و روون.

موفق باشید.
آوا
پدر (9 new)
Oct 28, 2013 04:02PM

5085 دو تا از جمله هات قشنگ بودن و کلا فضا سازی خوبی داشت. اما یه احساسی داره مثل دیدن یه صحنه از یه فیلم. شاید به خاطر این که لحظه به لحظه گزارش دادی و ... اما نه فقط این نیست.


موفق باشی
Jun 11, 2013 01:11PM

5085 شروع اش که به نظر من قابل قبول بود اما می شه بپرسم که این "داستان" آیا ادامه هم پیدا می کنه؟
May 29, 2012 09:18AM

5085 :)
عالی
May 27, 2012 11:15PM

5085 maryam wrote: "Ava wrote: ":)

داستان ِ خوبی بود
غافلگیر ام نکرد اما خوب نوشته شده بود
ولی با این موافقم که فضا سازی ضعیفی داره."


آوا جان داستان رو برای غافلگیر کردن ننوشته بودم.در مورد فضا سازی نظر بقیه هم کما..."




:)
مریم جان بذار این طور بگم که منظورم از غافلگیر نشدن این بود که داستانت از اول قابل حدس زدن بود. این توو هر داستانی که باشه یه کم از جذابیت اش واسه خواننده کم می کنه.
به هر حال باز هم خیلی خوب بود.
May 27, 2012 11:11PM

5085 محسن صادقیان wrote: "نه به خاطر عضویت
به خاطر شروع فعالیت دوباره ات
بازم خوش اومدی"




:)
May 27, 2012 08:42AM

5085 خوش آمد دوباره است؟
من از اوایل کار گروه این جا عضو بودم
:)

ممنونم محسن
خیلی وقت بود اینجا سر نزده بودم
خوش آمد دلپسندی بود
.

:)
May 27, 2012 04:55AM

5085 :)

داستان ِ خوبی بود
غافلگیر ام نکرد اما خوب نوشته شده بود
ولی با این موافقم که فضا سازی ضعیفی داره.
چاي (16 new)
Oct 26, 2010 12:06PM

5085 اولاش رو خیلی خوب نوشتی
ولی تهش یه کم شل اومدی
چون که می تونست پایان قشنگ تری داشته باشه. چه از نظر داستانی چه نوشتاری.

موفق باشی
:)
Oct 09, 2010 12:37PM

5085 واقعن قضیه ی این داستان ها با محدودیت کلمه همیشه من رو گیج می کنه.

چرا زود رفت؟
:D
سیب (8 new)
Aug 31, 2010 04:54AM

5085 :)

این یعنی کلمه.
یعنی یه مدت طولانی کلمه
اوهام؟! (14 new)
Aug 29, 2010 05:29AM

5085 لیلا wrote: "Ava wrote:” Mojtaba wrote: "سلام.در مجموع داستان خوبی بود!خسته نباشید.ولی فکر میکنم داستانی با این کش وقوس نیاز به فضاسازی و توصیفهای ظریفتر ودقیقتری داره.در خیلی از مواقع تجسم فضا و مکان و حتی حس ..."


گفتم که که هنوز طرح ِ و می شه بیشتر روش کار کنی.یکی از مشخصه های اصلی ِ یه طرح هم این ِ که اتفاقات بی دلیل پیش نمی رند.همه ی حوادث بر اساس ی رابطه ی علت و معلولی پیش میره. دلیل باور پذیر نبودن انتهای ِ کارت هم واسه همین ِ. من متوجه نشدم که چرا باید شاگردش همچین کاری بکنه. یا شوهرش برای چی می خواد ازش جدا بشه..
.

باز هم فکر می کنم که همه یاین ها به این دلیل باشه که زود رد شدی و یه چیز هایی رو هم جا گذاشتی.
:)
اوهام؟! (14 new)
Aug 28, 2010 12:50PM

5085 Mojtaba wrote: "سلام.در مجموع داستان خوبی بود!خسته نباشید.ولی فکر میکنم داستانی با این کش وقوس نیاز به فضاسازی و توصیفهای ظریفتر ودقیقتری داره.در خیلی از مواقع تجسم فضا و مکان و حتی حس به عهده خواننده گذاشته شده ..."

توضیح خلاصه اش فکر می کنم این باشه که جای ِ کار ِ بیشتری داشت.
نمی دونم.
من رو به یاد ِ تل ِ فیلم های صدا و سیما انداخت.
زود از همه چیز رد شدی تو این کار
شبیه یه طرح که علت و معلول ها توش خوب جا نیفتاده.
پایان ِ باور پذیری هم نداشتی

خسته نباشی ولی. جالب بود.
5085 منظور ِ من هم از سختی ِ کار همین بود.
یکی از آشنا ها آلمانی می خوند و می گفت که بعضی واژه ها هستند که معادلی براشون نیست تو فارسی.
بعضی مفاهیم هستند که ما باهاشون آشنا نیستیم.پیش میاد که یه کلمه رو باید توضیح داد. با جملات.

ممنون که این قدر توجه کردین.
جواب اتون هم مفید بود.
:)
5085 ممنون
خیلی مفید بود.

همیشه فکر می کنم ترجمه از زبان ِ آلمانی کارِ سختی ِ. برای ِ همین احساس می کنم رو این ترجمه خیلی کار کردید. چون خوب از کار در اومده.
شبِ پیش (8 new)
Aug 03, 2010 01:10PM

5085 واااااااااای

این یه بار رو واقعن بیست گرفتی
5085 بله

موافقم. نمی شه به همین سادگی تعبیرش کرد.
5085 دوباره خوندمش

انگار روحش جدا شده و بدنش رو روی ِ زمین می بینه

هواپیما تو متن ِ ؟
بلوکی هم که درش بازه همون بلوکی ِ که ازش زده بیرون
5085 آخرش برام یه حسی داشت مثل باران ِ اکبر رادی
تو اون داستان هم بعد ِ یه وضعیت پر فشار بارون می باره.

منتها خشکسالی "باران" تو شمال می گذره نه آفریقا

قشنگ بود.
« previous 1 3 4 5