Ava’s
Comments
(group member since Aug 22, 2008)
Ava’s
comments
from the داستان كوتاه group.
Showing 1-20 of 100
:))))نمی دونم چرا بعد از خوندنش دارم می خندم.
شکل همین اسمایلی ها
آقای مهدی
من از این طور نگاه ها به زندگی خوشم میاد و از نوشته هایی هم که بتونه این طرز بر خورد با زندگی رو نشون بده لذت می برم. منظورم هم از "این طور نگاه ها" رنگ و لعاب غصه و دلمردگی نزدن به همین موقعیت هاست که می شه خیلی راحت از بودن تووشون احساس بدی داشت و گفت که دیگه وقت تغییره، وقت خودکشی رسیده و نه دیگه وقت ِ فرار ِ
منظور هم از "این طور نوشته ها " همین نوشته های بی تکلف و دلپذیری مثل نوشته ی کوتاه یا حالا " داستان کوتاه " شماست.
یادمه که که برای یه مدتی عادتم بود سر می زدم به یه وبلاگی که مال توکا نیستانی بودش. طرز نوشتنتون من رو یااد اون وبلاگ انداخت. اسمش باید باشه توکای مقدس. اگه تا حالا باهاش بر خورد نکردین، وقت که داشتین یه سرچی کنید و یه چند تا پست ازش بخونید.
موفق باشید و کارای بلندتری بنویسید.
آوا
انگار که یه فیلم نا تمام باشه.ری اکشن هر دو طرف ما جرا اغراق شده است به نظرم و تنها دلیلی یه باعث می شه یه کم باور پذیر باشه همین سرعتی ِ که توو داستان هست.یعنی این قدر سریع پیش می ره که قدرت فکر کردن رو از خواننده می گیره. یه جوراای مثل فیلم های اکشن.جالب هست اما بعدش با خودت می گی از آدمیزاد این کارا بر نمیاد. فیلمه همش.
با همه ی این ها از جمله بندی ِ کار خوشم اومد. ساده بود و روون.
موفق باشید.
آوا
دو تا از جمله هات قشنگ بودن و کلا فضا سازی خوبی داشت. اما یه احساسی داره مثل دیدن یه صحنه از یه فیلم. شاید به خاطر این که لحظه به لحظه گزارش دادی و ... اما نه فقط این نیست.موفق باشی
maryam wrote: "Ava wrote: ":)داستان ِ خوبی بود
غافلگیر ام نکرد اما خوب نوشته شده بود
ولی با این موافقم که فضا سازی ضعیفی داره."
آوا جان داستان رو برای غافلگیر کردن ننوشته بودم.در مورد فضا سازی نظر بقیه هم کما..."
:)
مریم جان بذار این طور بگم که منظورم از غافلگیر نشدن این بود که داستانت از اول قابل حدس زدن بود. این توو هر داستانی که باشه یه کم از جذابیت اش واسه خواننده کم می کنه.
به هر حال باز هم خیلی خوب بود.
خوش آمد دوباره است؟من از اوایل کار گروه این جا عضو بودم
:)
ممنونم محسن
خیلی وقت بود اینجا سر نزده بودم
خوش آمد دلپسندی بود
.
:)
اولاش رو خیلی خوب نوشتیولی تهش یه کم شل اومدی
چون که می تونست پایان قشنگ تری داشته باشه. چه از نظر داستانی چه نوشتاری.
موفق باشی
:)
لیلا wrote: "Ava wrote:” Mojtaba wrote: "سلام.در مجموع داستان خوبی بود!خسته نباشید.ولی فکر میکنم داستانی با این کش وقوس نیاز به فضاسازی و توصیفهای ظریفتر ودقیقتری داره.در خیلی از مواقع تجسم فضا و مکان و حتی حس ..."گفتم که که هنوز طرح ِ و می شه بیشتر روش کار کنی.یکی از مشخصه های اصلی ِ یه طرح هم این ِ که اتفاقات بی دلیل پیش نمی رند.همه ی حوادث بر اساس ی رابطه ی علت و معلولی پیش میره. دلیل باور پذیر نبودن انتهای ِ کارت هم واسه همین ِ. من متوجه نشدم که چرا باید شاگردش همچین کاری بکنه. یا شوهرش برای چی می خواد ازش جدا بشه..
.
باز هم فکر می کنم که همه یاین ها به این دلیل باشه که زود رد شدی و یه چیز هایی رو هم جا گذاشتی.
:)
Mojtaba wrote: "سلام.در مجموع داستان خوبی بود!خسته نباشید.ولی فکر میکنم داستانی با این کش وقوس نیاز به فضاسازی و توصیفهای ظریفتر ودقیقتری داره.در خیلی از مواقع تجسم فضا و مکان و حتی حس به عهده خواننده گذاشته شده ..."توضیح خلاصه اش فکر می کنم این باشه که جای ِ کار ِ بیشتری داشت.
نمی دونم.
من رو به یاد ِ تل ِ فیلم های صدا و سیما انداخت.
زود از همه چیز رد شدی تو این کار
شبیه یه طرح که علت و معلول ها توش خوب جا نیفتاده.
پایان ِ باور پذیری هم نداشتی
خسته نباشی ولی. جالب بود.
منظور ِ من هم از سختی ِ کار همین بود.یکی از آشنا ها آلمانی می خوند و می گفت که بعضی واژه ها هستند که معادلی براشون نیست تو فارسی.
بعضی مفاهیم هستند که ما باهاشون آشنا نیستیم.پیش میاد که یه کلمه رو باید توضیح داد. با جملات.
ممنون که این قدر توجه کردین.
جواب اتون هم مفید بود.
:)
ممنونخیلی مفید بود.
همیشه فکر می کنم ترجمه از زبان ِ آلمانی کارِ سختی ِ. برای ِ همین احساس می کنم رو این ترجمه خیلی کار کردید. چون خوب از کار در اومده.
دوباره خوندمشانگار روحش جدا شده و بدنش رو روی ِ زمین می بینه
هواپیما تو متن ِ ؟
بلوکی هم که درش بازه همون بلوکی ِ که ازش زده بیرون
آخرش برام یه حسی داشت مثل باران ِ اکبر رادیتو اون داستان هم بعد ِ یه وضعیت پر فشار بارون می باره.
منتها خشکسالی "باران" تو شمال می گذره نه آفریقا
قشنگ بود.
