Nassim > Nassim's Quotes

Showing 1-30 of 33
« previous 1
sort by

  • #1
    Forough Farrokhzad
    “اگر به خانه ي من آمدي براي من اي مهربان چراغ بيار
    و يك دريچه كه از آن
    به ازدهام كوچه ي خوشبخت بنگرم”
    Forough Farrokhzad
    tags: poem

  • #2
    Mark Twain
    “If you tell the truth, you don't have to remember anything.”
    Mark Twain

  • #3
    Forough Farrokhzad
    “غزل

    چون سنگ ها صداي مرا گوش مي كني
    سنگي و ناشنيده فراموش مي كني
    رگبار نوبهاري و خواب دريچه را
    از ضربه هاي وسوسه مغشوش مي كني
    دست مرا كه ساقه سبز نوازش است
    با برگ هاي مرده همآغوش مي كني
    گمراه تر ز روح شرابي و ديده را
    در شعله مي نشاني و مدهوش مي كني
    اي ماهي طلائي مرداب خون من
    خوش باد مستيت كه مرا نوش مي كني
    تو دره بنفش غروبي كه روز را
    بر سينه مي فشاري و خاموش مي كني
    در سايه ها فروغ تو بنشست و رنگ باخت
    او را به سايه از چه سيه پوش مي كني ؟”
    Forough Farrokhzad
    tags: poem

  • #4
    Albert Camus
    “Don’t walk in front of me… I may not follow
    Don’t walk behind me… I may not lead
    Walk beside me… just be my friend”
    Albert Camus

  • #5
    “Insanity is doing the same thing, over and over again, but expecting different results.”
    Narcotics Anonymous

  • #6
    Maurice Switzer
    “It is better to remain silent at the risk of being thought a fool, than to talk and remove all doubt of it.”
    Maurice Switzer, Mrs. Goose, Her Book

  • #7
    Albert Einstein
    “There are only two ways to live your life. One is as though nothing is a miracle. The other is as though everything is a miracle.”
    Albert Einstein

  • #8
    Confucius
    “If you make a mistake and do not correct it, this is called a mistake.”
    Confucius

  • #9
    Pablo Picasso
    “Art is the lie that enables us to realize the truth.”
    Pablo Picasso

  • #10
    Elie Wiesel
    “The opposite of love is not hate, it's indifference. The opposite of art is not ugliness, it's indifference. The opposite of faith is not heresy, it's indifference. And the opposite of life is not death, it's indifference.”
    Elie Wiesel

  • #11
    Mother Teresa
    “I am not sure exactly what heaven will be like, but I know that when we die and it comes time for God to judge us, He will not ask, 'How many good things have you done in your life?' rather He will ask, 'How much love did you put into what you did?”
    Mother Teresa

  • #12
    Mark Twain
    “Keep away from people who try to belittle your ambitions. Small people always do that, but the really great make you feel that you, too, can become great.”
    Mark Twain

  • #13
    Forough Farrokhzad
    “بدي‌هاي من به خاطر بدي كردن نيست. به خاطر احساس شديد خوبي‌هاي بی‌حاصل است. مي‌خواهم به اعماق زمين برسم. عشق من آن‌جاست، در آنجايي كه دانه‌ها سبز مي‌شوند و ريشه‌ها به‌هم مي‌رسند و آفرينش، در ميان پوسيدگي خود را ادامه مي‌دهد. گويي بدن من يك شكل موقتي و زودگذر آن است. مي‌خواهم به اصلش برسم. مي‌خواهم قلبم را مثل يك ميوه‌ي رسيده به همه‌ي شاخه‌هاي درختان آويزان كنم”
    فروغ فرخزاد / Forough Farrokhzad

  • #14
    فروغ فرخزاد
    “همه می‌ترسند
    همه می‌ترسند
    اما من و تو
    به چراغ و آب و آینه پیوستیم و نترسیدیم”
    فروغ فرخزاد, تولدی‌ دیگر

  • #15
    Forough Farrokhzad
    “در کوچه باد می اید
    این ابتدای ویرانیست
    آن روز هم که دست های تو ویران شدند باد می آمد ”
    فروغ فرخزاد / Forough Farrokhzad, گزینه اشعار فروغ فرخزاد

  • #16
    Forough Farrokhzad
    “آه …
    سهم من اينست
    سهم من اينست
    سهم من ،
    آسمانيست كه آويختن پرده اي آن را از من مي گيرد
    سهم من پايين رفتن ا ز يك پله ي متروكست
    و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن
    سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست
    و در اندوه صدايي جان دادن كه به من مي گويد :
    “دست هايت را
    دوست مي دارم ”
    دست هايم را در باغچه مي كارم
    سبز خواهم شد ،مي دانم ،مي دانم،مي دانم
    و پرستوها در گودي انگشتان جوهريم
    تخم خواهند گذاشت”
    Forough Farrokhzad
    tags: poem

  • #17
    Forough Farrokhzad
    “اي دوست ،اي برادر، اي همخون
    وقتي به ماه رسيدي
    تاريخ قتل عام گل ها را بنويس.”
    Forough Farrokhzad
    tags: poem

  • #18
    Forough Farrokhzad
    “من
    پري كوچك غمگيني را
    مي شناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد
    و دلش را در يك ني لبك چوبين
    مي نوازد آرام،آرام
    پري كوچك غمگيني
    كه شب از يك بوسه مي ميرد
    و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد”
    Forough Farrokhzad
    tags: poem

  • #19
    Forough Farrokhzad
    “هيچ صيادي در جوي حقيري كه به گودالي مي ريزد ،مرواريدي
    صيد نخواهد كرد .”
    Forough Farrokhzad
    tags: poem

  • #20
    Forough Farrokhzad
    “در اتاقي كه به اندازه ي يك تنهاييست
    دل من
    كه به اندازه ي يك عشقست
    به بهانه هاي ساده ي خوشبختي خود مي نگرد
    به زوال زيباي گل ها در گلدان
    به نهالي كه تو در باغچه ي خانه مان كاشته اي
    و به آواز قناري ها
    كه به اندازه ي يك پنجره مي خوانند”
    Forough Farrokhzad
    tags: poem

  • #21
    Forough Farrokhzad
    “اه اي زندگي منم كه با همه پوچي از تو سرشارم”
    Forough Farrokhzad

  • #22
    Forough Farrokhzad
    “انگار
    آن شعله بنفش که در ذهن پکی پنجره ها میسوخت
    چیزی به جز تصور معصومی از چراغ نبود
    در کوچه باد می اید
    این ابتدای ویرانیست ”
    فروغ فرخزاد / Forough Farrokhzad

  • #23
    Forough Farrokhzad
    “دلم گرفته است
    دلم گرفته است
    به ایوان می روم و انگشتانم را
    بر پوست کشیده ی شب می کشم
    چراغ های رابطه تاریکند
    چراغهای رابطه تاریکند
    کسی مرا به آفتاب
    معرفی نخواهد کرد
    کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
    پرواز را به خاطر بسپار
    پرنده مردنی ست”
    فروغ فرخزاد / Forough Farrokhzad

  • #24
    Forough Farrokhzad
    “زندگي شايد
    يك خيابان درازست كه هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد
    زندگي شايد
    ريسمانيست كه مردي باآن خود را از شاخه مي آويزد
    زندگي شايد طفليست كه از مدرسه بر مي گردد

    زندگي شايد افروختن سيگاري باشد ،در فاصله ي رخوتناك دو همآغوشي
    يا عبور گيج رهگذري باشد
    كه كلاه از سر بر مي دارد
    و به يك رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد “صبح بخير”

    زندگي شايد آن لحظه ي مسدوديست
    كه نگاه من ،در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد
    و در اين حسي است
    كه من آن را با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت”
    Forough Farrokhzad
    tags: poem

  • #25
    Forough Farrokhzad
    “رویا

    با امیدی گرم و شادی بخش
    با نگاهی مست و رؤیایی
    دخترک افسانه می خواند
    نیمه شب در کنج تنهایی:

    بی گمان روزی ز راهی دور
    می رسد شهزاده ای مغرور
    می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر
    ضربه ی سم ستور بادپیمایش

    می درخشد شعله خورشید
    بر فراز تاج زیبایش
    تار و پود جامه اش از زر
    سینه اش پنهان به زیر رشته هایی از در و گوهر
    می کشاند هر زمان همراه خود سویی

    باد … پرهای کلاهش را
    یا بر آن پیشانی روشن
    حلقه موی سیاهش را

    مردمان در گوش هم آهسته می گویند
    « آه . . . او با این غرور و شوکت و نیرو»
    « در جهان یکتاست»
    « بی گمان شهزاده ای والاست»

    دختران سر می کشند از پشت روزن ها
    گونه هاشان آتشین از شرم این دیدار
    سینه ها لرزان و پرغوغا
    در طپش از شوق یک پندار

    « شاید او خواهان من باشد.»
    لیک گویی دیده ی شهزاده ی زیبا
    دیده ی مشتاق آنان را نمی بیند
    او از این گلزار عطرآگین
    برگ سبزی هم نمی چیند

    همچنان آرام و بی تشویش
    می رود شادان به راه خویش
    می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر
    ضربه سم ستور بادپیمایش
    مقصد او خانه دلدار زیبایش
    مردمان از یکدیگر آهسته می پرسند
    «کیست پس این دختر خوشبخت؟»

    ناگهان در خانه می پیچد صدای در
    سوی در گویی ز شادی می گشایم پر
    اوست . . . آری . . . اوست
    « آه، ای شهزاده ، ای محبوب رؤیایی
    نیمه شب ها خواب می دیدم که می آیی.»
    زیر لب چون کودکی آهسته می خندد
    با نگاهی گرم و شوق آلود
    بر نگاهم راه می بندد
    « ای دو چشمانت رهی روشن بسوی شهر زیبایی
    ای نگاهت باده ای در جام مینایی
    آه ، بشتاب ای لبت همرنگ خون لاله ی خوشرنگ صحرایی
    ره بسی دور است
    لیک در پایان این ره . . . قصر پر نور است.»
    می نهم پا بر رکاب مرکبش خاموش
    می خزم در سایه ی آن سینه و آغوش
    می شوم مدهوش.
    باز هم آرام و بی تشویش

    می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر
    ضربه سم ستور باد پیمایش
    می درخشد شعله ی خورشید
    برفراز تاج زیبایش.

    می کشم همراه او زین شهر غمگین رخت
    مردمان با دیده ی حیران
    زیر لب آهسته می گویند
    «دختر خوشبخت ! . . .»”
    Forough Farrokhzad
    tags: poem

  • #26
    Forough Farrokhzad
    “وای از اين بازی، از اين بازی درد آلود
    از چه ما را اين چنين بازيچه می سازی ؟
    رشتهء تسبيح و در دست تو می چرخيم
    گرم می چرخانی و بيهوده می تازی ”
    فروغ فرخزاد / Forough Farrokhzad

  • #27
    Forough Farrokhzad
    “ در آبهای سبز تابستان
    تنها تر از یک برگ
    با بار شادی های مهجورم
    در آب های سبز تابستان
    آرام می رانم
    تا سرزمین مرگ
    تا ساحل غم های پاییزی

    در سایه ای خود را رها کردم
    در سایه بی اعتبار عشق
    در سایه فرار خوشبختی
    در سایه ناپایداری ها

    شبها که میچرخد نسیمی گیج
    در آسمان کوته دلتنگ
    شبها که می پیچد مهی خونین
    در کوچه های آبی رگها
    شبها که تنهاییم
    با رعشه های روحمان تنها
    در ضربه های نبض می جوشد
    احساس هستی هستی بیمار

    در انتظار دره ها رازیست
    این را به روی قله های کوه
    بر سنگهای سهمگین کندند
    آنها که در خطوط سقوط خویش
    یک شب سکوت کوهساران را
    از التماسی تلخ کندند

    در اضطراب دستهای پر
    آرامش دستان خالی نیست
    خاموشی ویرانه ها زیباست
    این را زنی در آبها می خواند
    در آبهای سبز تابستان
    گویی که در ویرانه ها می زیست

    ما یکدیگر را با نفسهامان
    آلوده می سازیم
    آلوده تقوای خوشبختی
    ما از صدای باد می ترسیم
    ما از نفوذ سایه های شک
    در باغهای بوسه هامان رنگ می بازیم
    ما در تمام میهمانی های قصر نور
    از وحشت آواز می لرزیم

    کنون تو اینجایی
    گسترده چون عطر اقاقی ها
    در کوچه های صبح
    بر سینه ام سنگین
    در دستهایم داغ
    در گیسوانم رفته از خود سوخته مدهوش

    کنون تو اینجایی
    چیزی وسیع و تیره و انبوه
    چیزی مشوش چون صدای دوردست روز
    بر مردمک های پریشانم
    می چرخد و می گسترد خود را
    شاید مرا از چشمه می گیرند
    شاید مرا از شاخه می چیندد
    شاید مرا مثل دری بر لحظه های بعد می بندند
    شاید ...

    دیگر نمی بینم
    ما برزمینی هرزه روییدیم
    ما بر زمینی هرزه می باریم
    ما هیچ را در راهها دیدیم
    بر اسب زرد بالدار خویش
    چون پادشاهی راه می پیمود
    افسوس ما خوشبخت و آرامیم
    افسوس ما دلتنگ و خاموشیم
    خوشبخت زیرا دوست می داریم
    دلتنگ زیرا عشق نفرینیست”
    Forough Farrokhzad
    tags: poem

  • #28
    Forough Farrokhzad
    “مرداب
    شب سیاهی کرد و بیماری گرفت
    دیده را طغیان بیماری گرفت
    دیده از دیدن نمیماند ، دریغ
    دیده پوشیدن نمیداند ، دریغ
    رفت و در من مرگزاری کهنه یافت
    هستیم را انتظاری کهنه یافت
    آن بیابان دید و تنهائیم را
    ماه و خو.رشید مقوائیم را
    چون جنینی پیر ، بازهدان به جنگ
    میدرد دیوار زهدان را به چنگ
    زنده ، اما حسرت زادن در او
    مرده ، اما میل جاندادن در او
    خودپسند از درد خود نا خواستن
    خفته از سودای بر پا خاستن
    خنده ام غمناکی بیهوده ای
    ننگم از دلپاکی بیهوده ای
    غربت سنگینم از دلدادگیم
    شور تند مرگ در همخوابگیم
    نامده هرگز فرود از بام خویش
    در فرازی شاهد اعدام خویش
    کرم خاک و خاکش اما بویناک
    بادبادکهاش در افلاک پاک
    ناشناس نیمهء پنهانیش
    شرمگین چهرهء انسانیش
    کوبکو در جستجوی جفت خویش
    میدود ، معتاد بوی جفت خویش
    جویدش گهگاه و ناباور از او
    جفتش اما سخت تنهاتر از او
    هر دو در بیم و هراس از یکدگر
    تلخکام و ناسپاس از یکدگر
    عشقشان ، سودای محکومانه ای
    وصلشان ، رؤیای مشکوکانه ای


    آه اگر راهی به دریائیم بود
    از فرو رفتن چه پروائیم بود
    گر به مردابی ز جریان ماند آب
    از سکون خویش نقصان یابد آب
    جانش اقلیم تباهی ها شود
    ژرفنایش گور ماهی ها شود


    آهوان ، ای آهوان دشتها
    گاه اگر در معبر گلگشت ها
    جویباری یافتید آوازخوان
    رو به استغنای دریاها روان
    جاری از ابریشم جریان خویش
    خفته بر گردونهء طغیان خویش
    یال اسب باد در چنگال او
    روح سرخ ماه در دنبال او
    ران سبز ساقه ها را میگشود
    عطر بکر بوته ها را میربود
    بر فرازش ، در نگاه هر حباب
    انعکاس بیدریغ آفتاب
    خواب آن بیخواب را یاد آورید
    مرگ در مرداب را یاد آورید”
    Forough Farrokhzad
    tags: p

  • #29
    Forough Farrokhzad
    “من نمی خواهم
    سايه ام را لحظه ای از خود جدا سازم
    من نمی خواهم
    او بلغزد دور از من روی معبرها
    يا بيفتد خسته و سنگين
    زير پای رهگذرها”
    فروغ فرخزاد

  • #30
    Forough Farrokhzad
    “ستاره های عزیز
    ستاره های مقوایی عزیز
    وقتی دروغ در آسمان وزیدن میگیرد
    دیگر چگونه میتوان به سوره های رسولان سرشکسته پناه آورد؟!”
    فروغ فرخزاد / Forough Farrokhzad



Rss
« previous 1