Baharak Zi > Baharak's Quotes

Showing 1-21 of 21
sort by

  • #1
    George Orwell
    “آنها تا به آگاهی نرسند طغیان نخواهند کرد و تا طغیان نکنند به آگاهی نخواهند رسید”
    George Orwell, 1984

  • #2
    Mark Twain
    “A lie can travel half way around the world while the truth is putting on its shoes.”
    Mark Twain

  • #3
    Margaret Landon
    “She sat still, trying to hush her secret heart.”
    Margaret Landon

  • #4
    احمد شاملو
    “آنکه مي‌گويد دوست‌ات مي‌دارم
    دل ِ اندُه‌گين ِ شبي‌ست
    که مهتاب‌اش را مي‌جويد.”
    احمد شاملو / Ahmad Shamloo

  • #5
    Mae West
    “You only live once, but if you do it right, once is enough.”
    Mae West

  • #6
    Albert Camus
    “اندیشیدن، سرآغاز تحلیل رفتن است”
    آلبر کامو/Albert Camus

  • #7
    Jude Deveraux
    “Love can make even nice people do awful things.”
    Jude Deveraux

  • #8
    Anton Chekhov
    “آدم خوشبخت خوشبختی خودش را حس نمی‌کند، مگر وقتی که بدبخت ها را ببیند که بار خودشان را در خاموشی به دوش می‌کشند”
    Chekhov, Anton

  • #9
    Joseph Conrad
    “It's only those who do nothing that make no mistakes, I suppose.”
    Joseph Conrad, An Outcast of the Islands

  • #10
    هوشنگ ابتهاج
    “ارغوان
    شاخه هم خون جدا مانده من
    آسمان تو چه رنگ است امروز
    آفتابیست هوا یا گرفته است هنوز
    من در این گوشه که از دنیا بیرونست
    و آسمانی به سرم نیست
    از بهاران خبرم نیست
    آنچه می بینم دیوارست
    آه این سقف سیاه
    آنچنان نزدیکست
    که چو بر می کشم از سینه نفس
    نفسم را بر می گرداند
    ره چنان بسته که پرواز نگه
    در همین یک قدمی می ماند
    کور سویی ز چراغی رنجور
    قصه پرداز شب ظلمانیست
    نفسم می گیرد
    که هوا هم این جا زندانیست
    هر چه با من این جاست رنگ رخ باخته است
    آفتابی هرگز گوشه چشمی هم بر خاموشی این دخمه نیانداخته است
    هم در این گوشه خاموش فراموش شده
    که از دم سردش هر شمعی خاموش شده
    یاد رنگینی در خاطرم گریه می انگیزد”
    هوشنگ ابتهاج / سایه / Hushang Ebtehaj

  • #11
    Friedrich Nietzsche
    “That which does not kill us makes us stronger.”
    Friedrich Nietzsche

  • #12
    Ralph Waldo Emerson
    “For every minute you are angry you lose sixty seconds of happiness.”
    Ralph Waldo Emerson

  • #13
    Orhan Pamuk
    “When you love a city and have explored it frequently on foot, your body, not to mention your soul, gets to know the streets so well after a number of years that in a fit of melancholy, perhaps stirred by a light snow falling ever so sorrowfully, you'll discover your legs carrying you of their own accord toward one of your favourite promontories”
    Orhan Pamuk, My Name Is Red

  • #14
    Orhan Pamuk
    “For if a lover's face survives emblazoned on your heart, the world is still your home.”
    Orhan Pamuk, My Name Is Red

  • #15
    عطار نیشابوری
    “... و گفت : به صحرا شدم عشق باریده بود و زمین تر شده بود. چنانکه پای مرد به گلزار فرو شود، پای من به عشق فرو می شد.
    {ذکر بایزید بسطامی - تذکره الاولیا}”
    عطار نیشابوری

  • #16
    Paul Auster
    “یه مرضی هست به نام "یعنی الآن داره چی کار میکنه؟" و این باعث میشه نتونی هیچ وقت فراموشش کنی”
    Paul Auster

  • #17
    Romain Gary
    “کسی که سزاوار نام انسان باشد همیشه احساس ندامت می کند و این خود محکی برای شناختن انسانهاست”
    Romain Gary, خداحافظ گاری کوپر

  • #18
    Marilyn Monroe
    “Maybe I’ll never be able to do what I hope to, but at least I have hope.”
    Marilyn Monroe

  • #19
    Marguerite Duras
    “I think about you. But I don't say it anymore.”
    Marguerite Duras, Hiroshima mon amour

  • #20
    Sidney Sheldon
    “Just remember, when someone has an accent, it means that he knows one more language than you do.”
    Sidney Sheldon, Windmills of the Gods

  • #21
    Pablo Neruda
    “شعر آخر

    می توانم امشب غمناک ترین سطرها را بنویسم

    مثلن بنویسم: ” شب شکسته است
    وَ تکه تکه می شوند آن ستارگان در دور دست و بر باد می روند”

    شب- باد، در آسمان می پیچد و می خواند
    می توانم امشب غمناک ترین سطرها را بنویسم
    عاشق اش بودم و گاهی هم عاشق ام می شد

    در شبی این چنین به آغوش اش کشیدم
    بوسیدم اش بسیار و بسیار زیر آسمان بی انتها

    عاشق ام بود و گاهی هم عاشق اش می شدم
    چه گونه می توانستم عاشق آن چشمان درشتِ خاموش اش نباشم

    می توانم امشب غمناک ترین سطرها را بنویسم
    برای درکِ این که ندارم اش، برای حسِ این که گم اش کرده ام

    می شنوم این شب بلند را، که بی او طولانی تر
    بر روح می نشیند این سطرها، مثل شبنم که بر علف

    دیگر چه اهمیت دارد، که نتواستم نگه اش دارم
    شب شکسته ست و او کنارم نیست

    این تمام ماجراست. کسی در دور دست می خواند. در دور دست
    روح ام را یارای نبودن اش نیست

    که انگار در تقلای یافتن اش چشمانم دو دو می زند
    که قلبم می جویدش: اوکنارم نیست

    شبی شبیه بر همان شاخ ساران به صبح می رسد
    مای آن زمان، شبیه حالِ ما نیست

    بی گمان، عاشقش نیستم اکنون، اما چه گونه زمانی بودم
    برای رسیدنِ به او، صدایم، به تقلای جستجوی باد است

    بوسه های دیگران بر لبانش، چون بوسه های من
    صدایش، تن مرمرین اش، چشمان بی انتهایش

    بی گمان، عاشق اش نیستم اکنون شاید اما باشم
    عشق کوتاه است؛ از یاد بردن اش چه طولانی

    از آن شب ها که در آغوش می کشیدم اش دیگر
    روحم را یارای نبودن اش نیست

    هرچند این واپسین عذابی است که مرا دچارش می کند
    و این واپسین سطرهایی ست که برایش می نویسم”
    Pablo Neruda, Twenty Love Poems and a Song of Despair



Rss