Ainaz > Ainaz's Quotes

Showing 1-9 of 9
sort by

  • #1
    احمدرضا احمدی
    “از هر لیوانی که آب نوشیدم
    طعم لبان تو و پاییزی
    که تو در آن به جا ماندی به یادم بود
    فراموشی پس از فراموشی
    اما
    چرا طعم لبان تو و پاییری که تو در آن
    گم شدی در خانه مانده بود
    ما سرانجام توانستیم
    پاییز را از تقویم جدا کنیم
    اما
    طعم لبان تو بر همه ی لیوان ها و بشقاب ها
    حک شده بود
    لیوان ها و بشقاب ها را از خانه بیرون بردم
    کنار گندم ها دفن کردم
    زود به خانه آمدم
    تو در آستانه ی در ایستاده بودی
    تو در محاصره ی لیوان ها و بشقاب ها مانده بودی
    گیسوان تو سفید
    اما
    لبان تو هنوز جوان بود”
    احمد رضا احمدی / Ahmad Reza Ahmadi

  • #2
    Arthur Rimbaud
    “Love...no such thing.

    Whatever it is that binds families and married couples together, that's not love. That's stupidity or selfishness or fear. Love doesn't exist.

    Self interest exists, attachment based on personal gain exists, complacency exists. But not love. Love has to be reinvented, that’s certain.”
    Arthur Rimbaud, A Season in Hell and The Drunken Boat
    tags: love

  • #3
    احمدرضا احمدی
    “حقیقت دارد
    تو را دوست دارم
    در این باران
    می‌خواستم تو
    در انتهای خیابان نشسته
    باشی
    من عبور کنم
    سلام کنم
    لبخند تو را در باران
    می‌خواستم
    می‌خواهم
    تمام لغاتی را که می دانم برای تو
    به دریا بریزم
    دوباره متولد شوم
    دنیا را ببینم
    رنگ کاج را ندانم
    نامم را فراموش کنم
    دوباره در اینه نگاه کنم
    ندانم پیراهن دارم
    کلمات دیروز را
    امروز نگویم
    خانه را برای تو آماده کنم
    برای تو یک چمدان بخرم
    تو معنی سفر را از من بپرسی
    لغات تازه را از دریا صید کنم
    لغات را شستشو دهم
    آنقدر بمیرم
    تا زنده شوم ”
    Ahmad Reza Ahmadi / احمدرضا احمدی

  • #4
    سیدعلی صالحی
    “سنگین از نگفتنم”
    سید علی صالحی

  • #5
    سیدعلی صالحی
    “بی قرارم
    می خواهم بروم
    می خواهم بمانم”
    سید علی صالحی / Ali Salehi

  • #6
    سیدعلی صالحی
    “سنگین از نگفتنم

    بگوی
    در خانه شما
    چراغ زمزمه یعنی چه؟”
    سید علی صالحی

  • #7
    یغما گلرویی
    “دیگر ساعتی بر دست ِ من نخواهی دید
    من بعد عبور ِ ریز ِ عقربه ها را مرور نخواهم کرد
    وقتی قراری ما بین ِ نگاه ِ من
    و بی اعتنایی نگاه ِ تو نیست،
    ساعت به چه کار ِ من می اید؟
    می خواهم به سرعت ِ پروانه ها پیر شوم
    مثل ِ همین گل ِ سرخ ِ لیوان نشین،
    که پیش از پریروز شدن ِ امروز
    می پژمرد
    دوست دارم که یک شبه شصت سال را سپری کنم،
    بعد بیایم و با عصایی در دست،
    کنار خیابانی شلوغ منتظرت شوم،
    تا تو بیایی،
    مرا نشناسی،
    ولی دستم را بگیری و از ازدحام ِ خیابان عبورم دهی
    حالا می روم که بخوابم
    خدا را چه دیده ای
    شاید فردا
    به هیئت پیرمردی برخواستم
    تو هم از فردا،
    دست ِ تمام پیرمردان ِ وامانده در کنار ِ خیابان را بگیر
    دلواپس نباش
    آشنایی نخواهم داد
    قول می دهم آنقدر پیر شده باشم،
    که از نگاه کردن به چشمهایم نیز،
    مرا نشناسی
    شب بخیر ”
    یغما گلرویی

  • #8
    یغما گلرویی
    “محاکمه در خیابان"


    شاکی روزگار منم
    تموم این شهر متهم
    یه حادثه چند ساعته
    با من میاد قدم قدم
    زخمها دهن وا میکنن
    وقتی دل از دشنه پُره
    دست منو بگیر که پام
    رو خون عشقم می سُره

    بگو که از کدوم طرف
    میشه به آرامش رسید
    وقتی تو چشم هر کسی
    برق فریب ُ میشه دید
    راه ضیافتو به من
    دستای کی نشون میده
    وقتی که حتی گل سرخ
    این روزا بوی خون میده

    وقتی زندگی با چاقو قسمت میشه
    وقتی رفاقتا خیانت میشه
    محکمه ات رو تو خیابون برپا کن
    وقتی که عشق همرنگ نفرت میشه

    تمرین مرگ می کنم
    تو گود این پیاده رو
    یه چیزی انگار گم شده
    توی نگاه من و تو
    دارم به داشتن یه زخم
    تو سینه عادت می کنم
    دارم شبام ُ با تن
    یه مرده قسمت میکنم”
    یغما گلرویی

  • #9
    فریدون مشیری
    “مشت می‌کوبم بر در
    پنجه می‌سایم بر پنجره‌ها
    من دچار خفقانم، خفقان
    من به تنگ آمده‌ام از همه چیز
    بگذارید هواری بزنم
    آی! با شما هستم
    این درها را باز کنید
    من به دنبال فضایی می‌گردم
    لب بامی
    سر کوهی
    دل صحرایی
    که در آن‌جا نفسی تازه کنم
    می خواهم فریاد بلندی بکشم
    که صدایم به شما هم برسد!
    من هوارم را سر خواهم داد!
    چاره درد مرا باید این داد کند
    از شما خفته‌ی چند!
    چه کسی می‌آید با من فریاد کند”
    فریدون مشیری



Rss