Sali-steady-read > Sali-steady-read's Quotes

Showing 1-27 of 27
sort by

  • #1
    Leonard Cohen
    “How can I begin anything new with all of yesterday in me?”
    Leonard Cohen, Beautiful Losers

  • #2
    John Green
    “پرسید: «متونم دوباره ببینمت؟» صدایش کمی عصبی بود
    لبخند زدم: بله. حتماً
    پرسید: فردا چطوره؟
    گفتم: یه کم یواشتر پسر جون! تو اینجور موارد نباید خودت رو زیادی مشتاق نشون بدی
    گفت: درسته! واسه همینه گفتم فردا. چون دلم میخاد امشب دوباره ببینمت، اما میخام کل شب رو و به قسمتی از فردا رو صبر کنم (less)”
    John Green, The Fault in Our Stars

  • #3
    John Green
    “فقط یک چیز توی دنیا مزخرف تر از سرطان داشتن در شانزده سالگیست و آن هم داشتن فرزندی سرطانیست.”
    John Green, The Fault in Our Stars

  • #4
    John Green
    “کیتلین را تماشا کردم که از این مغازه به آن مغازه می‌رفت، خریدکردن با این دقت و وسواس، شبیه شطرنج‌ بازیِ حرفه‌ای بود”
    John Green

  • #5
    John Green
    “خطا، بروتوس عزیز، از ستارگان بخت ما نیست، بلكه در خود ماست”
    John Green, The Fault in Our Stars

  • #6
    John Green
    “لذتی که بودن با تو برامون به وجود میاره، خیلی خیلی بیشتر و بزرگتر از غمیه که برای بیماریت حس می‌کنیم”
    John Green, The Fault in Our Stars

  • #7
    John Green
    “بگو که زندگی‌ات نابود شده؛ چراکه از آخرین عشق حقیقی که داشتی، سال‌ها می‌گذرد”
    John Green, The Fault in Our Stars
    tags: عشق

  • #8
    John Green
    “رأس ساعت 6و15دقیقه صبح مامانم اصرار کرد صبحانه بخوریم! ازآنجاکه من یک روستایی قرن نوزدهمی روسی نبودم که مجبور باشم کل روز را روی زمین کار کنم، از نظر اخلاقی بااینکه قبل از طلوع خورشید صبحانه بخورم، کمی مشکل داشتم”
    John Green, The Fault in Our Stars

  • #9
    John Green
    “پیشخدمت با لهجۀ شیرینی پرسید: می‌دونین دام پریگنون بعد از کشف فرمول نویشندی گازدار چی گفت؟
    گفتم: نه؟
    گفت: به دوستان راهبش خبر داد که سریع خودشون رو برسونن، چون داره مزۀ ستاره‌ها رو می‌چشه”
    John Green

  • #10
    حسین منزوی
    “مرا درياب
    اي خورشيد در چشم تو زنداني”
    حسین منزوی, مجموعه اشعار حسین منزوی

  • #11
    احمد عزیزی
    “در خیالِ ما به جز ذکر خط و خال تو نیست”
    احمد عزیزی, قوس غزل

  • #12
    احمد عزیزی
    “صبح تا شب، نازِ آغوشِ خیالش می‌کِشم”
    احمد عزیزی, قوس غزل

  • #13
    احمد عزیزی
    “کفّۀ میزان نازش از نیاز ما پر است
    فقر ما را با غنای او برابر کرده‌اند”
    احمد عزیزی, قوس غزل

  • #14
    “چگونه می‌توان مرگ را نصف کرد؟
    نیمی را در آغوش کشید و نیم دیگر را گذاشت برای بعد
    و آنگونه مُرد
    که مردن، تعویق مردن باشد
    ﺑﺎ ﺩﻫﺎﻧﻰ ﻧﻮ
    چگونه می‌خندی ﺑﻪ ﺩﻫﺎﻥ ﭘﺎﺭﻩ‌ﺍﺕ؟
    ﺑﺎ ﺩﻭ ﺩﺳﺖ ﺳﺮﺥ، ﺩﻭ ﺩﺳﺖ ﺩﻳﮕﺮﺕ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪﺍﻯ
    ﺑﺎ ﺩﻭ ﺧﻮﻥ ﮔﻮﻧﺎﮔﻮﻥ
    ﮐﻪ ﻧﺸﺖ ﻣﯽکند ﺍﺯ ﺷﮑﺎﻑ ﺷﻘﻴﻘﻪﻫﺎﺕ
    ﺍﺯ ﺩﺭﺯﻯ ﻋﻤﻴﻖ، ﻣﻴﺎﻥ ﺩﻭ ﭼﺸﻢ
    ﻣﻴﺎﻥ ﺳﻴﻨﻪ ﻭ ﮔﺮﺩﻥ
    ﻭ ﻫﺮ ﺑﺎﺭ ﺷﮑﻠﯽ ﺟﺪﯾﺪ ﻣﯽﮔﯿﺮﯼ؛
    ﮐﻪ ﺑﺪﻥ، ﻇﺮﻑ ﻧﺤﯿﻒﺍﺕ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻧﺎﻣﺖ ﺁب
    ﻓﺮﺩﺍ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﺩﺭ ﮐﺪﺍﻡ ﺗﻦ ﻣﯽﺭﯾﺰﯼ؟
    ﺍﯼ ﻣﺤﻤﺪ ﻣﺨﺘﺎﺭﯼ!
    ﻳﮏ ﺑﺎﺭ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﺯﺩﻳﺪﻧﺪ ﻭ ﮐﺸﺘﻨﺪ
    ﻳﮏ ﺑﺎﺭ ﺗﻮ ﺭﺍ ﮐﺸﺘﻨﺪ ﻭ ﺩﺯﺩﻳﺪﻧﺪ‬”
    علی اسداللهی

  • #15
    Johann Wolfgang von Goethe
    “آدم باید در طول زندگی هر روز
    کمی موسیقی گوش کند، کمی شعر بخواند و روزی یک تصویر زیبا ببیند
    تا علایق دنیوی نتوانند حس زیبایی شناسی را خداوند در روح او قرار داده است، نابود کند”
    گوته

  • #16
    Haruki Murakami
    “هرچی در زندگی جلو می‌رویم، یواش یواش خودمون رو کشف می‌کنیم، اما هرچه بیشتر کشف می‌کنیم، بیشتر خودمون رو گم می‌کنیم.”
    Haruki Murakami, Colorless Tsukuru Tazaki and His Years of Pilgrimage

  • #17
    Haruki Murakami
    “آن‌چیزی که به اندیشه امکان رشد می‌دهد، درد است.”
    Haruki Murakami, Colorless Tsukuru Tazaki and His Years of Pilgrimage

  • #18
    Romain Gary
    “کسانی که عقاید احمقانه شان را ابراز می کنند اغلب بسیار حساسند. هر قدر عقاید کسی احمقانه تر باشد کمتر باید با او مخالفت کرد”
    Romain Gary, خداحافظ گاری کوپر

  • #19
    Haruki Murakami
    “هیچ قلبی به‌واسطه هماهنگی به قلب دیگر متصل نمی‌شود، در عوض آن‌ها عمیقاً به‌واسطه زخم‌هایشان به هم پیوند خواهند خود. درد به در پیوند می‌خورد، آسیب به آسیب. تا صدای ضجه بلند نشود، سکوت معنا ندارد و تا خونی ریخته نشود، بخشش معنی پیدا نمی‌کند.”
    Haruki Murakami, Colorless Tsukuru Tazaki and His Years of Pilgrimage

  • #20
    “می خواهم این وقت صبح را
    به نشانی ات پست کنم
    نفس نفس زدن آسمان را
    که پایین آمده تا روی صورت زمین
    برای تو که فکر می کنی
    فاصله ها را نمی توان برداشت”
    رضا جمالی حاجیانی

  • #21
    Sophocles
    “آنگاه‌که خرد را سودی نیست، خردمندی دردمندی است.”
    Sophocles, The Theban Plays

  • #22
    Albert Camus
    “پیش از آنکه به اندیشه عادت کنیم، به زیستن عادت کرده‌ایم”
    Albert Camus, The Plague

  • #23
    Richard Dawkins
    “این اصل توسط امانوئل کانت تصریح‌شده است که یک موجود عقلانی هرگز نباید کسی را بدون کسب رضایت او ابزار رسیدن به هدفی قرار دهد، حتی اگر آن هدف به نفع دیگران باشد.”
    Richard Dawkins, The God Delusion

  • #24
    Bertolt Brecht
    “بیرون بیا رفیق!
    به مخاطره انداز،
    خرده پولت را که دگر پولی نیست،
    جای خوابت را که زیر باران است
    و کارت را که فردا از دست می‌دهی.
    به خیابان بیا! مبارزه کن!
    برای انتظار بسی دیر است
    به خود کمک کن،
    آن‌دم که به یاری ما می‌شتابی: متحد شو!

    فدا کن آنچه داری، رفیق!
    تو هیچ نداری
    بیرون بیا
    و برابر اسلحه‌ها بایست
    و بر حقوقت پافشاری کن.
    اگر بدانی که چیزی برای از دست دادن نداری،
    گزمگان آن‌ها، تفنگ کافی نخواهند داشت.

    به خیابان بیا! مبارزه کن!
    برای انتظار بسی دیر است
    به خود کمک کن،
    آن‌دم که به یاری ما می‌شتابی: متحد شو!”
    Bertolt Brecht

  • #25
    David Almond
    “I don’t want to be little again. But at the same time I do. I want to be me like I was then, and me as I am now, and me like I’ll be in the future. I want to be me and nothing but me. I want to be crazy as the moon, wild as the wind and still as the earth. I want to be every single thing it’s possible to be. I’m growing and I don’t know how to grow. I’m living but I haven’t started living yet. Sometimes I simply disappear from myself. Sometimes it’s like I’m not here in the world at all and I simply don’t exist. Sometimes I can hardly think. My head just drifts, and the visions that come seem so vivid.”
    David Almond, Jackdaw Summer

  • #26
    David Almond
    “What are you?" I whispered.
    He shrugged again.
    "Something," he said. "Something like you, something like a beast, something like a bird, something like an angel." He laughed. "Something like that.”
    David Almond, Skellig

  • #27
    Stephen  King
    “The most important things are the hardest to say, because words diminish them.”
    Stephen King



Rss