Elahe Sadr > Elahe's Quotes

Showing 1-19 of 19
sort by

  • #1
    “حرف كه مي‌زني
    من از هراس طوفان
    زل مي‌زنم به ميز
    به زيرسيگاري
    به خودكار
    تا باد مرا نبرد به آسمان.
    لبخند كه مي‌زني
    من
    ـ عين هالوها ـ
    زل مي‌زنم به دست‌هات
    به ساعت مچي طلايي‌ات
    به آستين پيراهن ا‌ت
    تا فرو نروم در زمين.

    ديشب مادرم گفت تو از ديروز فرورفته‌اي
    در كلمه‌اي انگار
    در عین
    در شين
    درقاف
    در نقطه‌ها.”
    مصطفی مستور

  • #2
    شمس لنگرودی
    “نه، نمی‌توانم فراموشت کنم
    زخم‌های من، بی‌حضور تو از تسکین سر باز می‌زنند
    بال‌های من
    تکه‌تکه فرو می‌ریزند
    بره‌های مسیح را می‌بینم که به دنبالم می‌دوند
    و نشان فلوت تو را می‌پرسند
    نه، نمی‌توانم فراموشت کنم

    خیابان‌ها بی‌حضور تو راه‌های آشکار جهنم‌اند
    تو پرنده‌یی معصومی
    که راهش را
    در باغ حیاط زندانی گم کرده است
    تک‌ صورتی ازلی، بر رخسار تمام پیامبرانی
    باد تشنه‌ی تابستانی
    که گندم‌زاران رسیده در قدوم تو خم می‌شوند
    آشیانه‌ی رودی از برف
    که از قله‌های بهار فرو می‌ریزد
    نه
    نمی‌توانم
    نمی‌خواهم که فراموشت کنم

    تپه‌های خشکیده
    از پله‌های تو بالا می‌آیند
    تا به بوی نفس‌های تو درمان شوند و به کوهستان بازگردند
    ماه هزار ساله دست‌نوشته‌ی آخرش را برای تو می‌فرستد
    تا تصحیحش کند

    نه، نمی‌توانم فراموشت کنم
    قزل‌آلایی عصیانگری که به چشمه‌ی خود باز می‌رود
    خونین شده در رودها که به جانب دریا روان است

    شمس لنگرودی / Shams Langroodi, پنجاه‌وسه ترانه‌ی عاشقانه

  • #3
    علیرضا آذر
    “زندگی یک چمدان است که می آوریش
    بار و بندیل سبک می کنی و می بریش
    خودکشی،مرگ قشنگی که به آن دل بستم
    دسته کم هر دو سه شب سیر به فکرش هستم
    گاه و بیگاه پُر از پنجره های خطرم
    به سَرم می زند این مرتبه حتما بپرم
    گاه و بیگاه شقیقه ست و تفنگی که منم
    قرص ماهی که تو باشی و پلنگی که منم
    چمدان دست تو و ترس به چشمان من است
    این غم انگیزترین حالت غمگین شدن است
    قبل رفتن دو سه خط فحش بده،داد بکش
    هی تکانم بده،نفرین کن و فریاد بکش
    قبل رفتن بگذار از تهِ دل آه شوم
    طوری از ریشه بکش ارّه که کوتاه شوم
    مثل سیگار،خطرناک ترین دودم باش
    شعله آغوش کنم حضرت نمرودم باش
    قصه های کهن از چشم تو آغاز شدند
    شاعران با لب تو قافیه پرداز شدند
    من تو را دیدم و آرام به خاک افتادم
    و از آن روز که در بندِ توام آزادم
    چایِ داغی که دلم بود به دستت دادم
    آنقدر سرد شدم،از دهنت افتادم
    بی تو پتیاره ی پاییز مرا می شکند
    این شب وسوسه انگیز مرا می شکند
    می پرم ،دلهره کافیست خدایا تو ببخش
    ... خودکشی دست خودم نیست، خدایا تو ببخش”
    علیرضا آذر

  • #4
    Paulo Coelho
    “دیوانه بمانید،اما مانند عاقلان رفتار کنید،خطر متفاوت بودن را بپذیرید،اما بیاموزید که بدون جلب توجه متفاوت باشید”
    پائولو کوئیلو

  • #5
    گروس عبدالملکیان
    “به شانه ام زده ای
    که تنهایی ام را تکانده باشی
    به چه دلخوش کرده ای؟

    تکاندن برف از شانه های آدم برفی؟”
    گروس عبدالملکیان

  • #6
    “ميزی برای کار
    کاری برای تخت
    تختی برای خواب
    خوابی برای جان
    جانی برای مرگ
    مرگی برای ياد
    يادی برای سنگ

    اين بود زندگی؟”
    حسين پناهی

  • #7
    “وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد بیش تر تنهاست ، چون نمی تواند به هیچ کس جز به همان آدم بگوید چه احساسی دارد و اگر آن آدم کسی باشد که تو را به سکوت تشویق کند ، تنهایی تو کامل می شود”
    سمفونی مردگان - عباس معروفی

  • #8
    هوشنگ ابتهاج
    “نمی دانم چه می خواهم بگویم
    زبانم در دهان باز بسته ست
    در تنگ قفس باز است و افسوس
    که بال مرغ آوازم شکسته ست
    نمی دانم چه می خواهم بگویم
    ...غمی در استخوانم می گدازد
    خیال ناشناسی آشنا رنگ
    گهی می سوزدم گه می نوازد
    گهی در خاطرم می جوشد این وهم
    ز رنگ آمیزی غمهای انبوه
    که در رگهام جای خون روان است
    سیه داروی زهرآگین اندوه
    فغانی گرم وخون آلود و پردرد
    فرو می پیچیدم در سینه تنگ
    چو فریاد یکی دیوانه گنگ
    که می کوبد سر شوریده بر سنگ
    سرشکی تلخ و شور از چشمه دل
    نهان در سینه می جوشد شب و روز
    چنان مار گرفتاری که ریزد
    شرنگ خشمش از نیش جگر سوز
    پریشان سایه ای آشفته آهنگ
    ز مغزم می تراود گیج و گمراه
    چو روح خوابگردی مات و مدهوش
    که بی سامان به ره افتد شبانگاه
    درون سینه ام دردی ست خونبار
    که همچون گریه می گیرد گلویم
    غمی ‌آشفته دردی گریه آلود
    نمی دانم چه می خواهم بگویم”
    هوشنگ ابتهاج

  • #9
    گروس عبدالملکیان
    “مگر چند بار به دنیا می آییم
    که این همه می میریم ؟!”
    گروس عبدالملکیان

  • #10
    رسول یونان
    “داشتم از این شهر می رفتم
    صدایم کردی
    جا ماندم
    از کشتی ای که رفت و غرق شد
    البته
    این فقط می تواند یک قصه باشد
    در این شهر دود و آهن
    دریا کجا بود
    که من بخواهم سوار کشتی شوم و
    تو صدایم کنی
    فقط می خواهم بگویم
    تو نجاتم دادی
    تا اسیرم کنی”
    رسول یونان

  • #11
    “پیرزنی شوم

    آلزایمر بگیرم

    زنگ بزنم

    انگار

    پسرم هستی

    بگویم

    چقدر

    دلم

    برایت تنگ است ...”
    سارا محمدی‌اردهالی

  • #12
    پوریا عالمی
    “تو رفته‌ای
    و بحران نوشیدن چای
    بی تو در این خانه
    مهم‌ترین بحران خاورمیانه است و
    این احمق‌ها
    .هنوز سر نفت می‌جنگند”
    پوریا عالمی

  • #13
    گروس عبدالملکیان
    “گفتی دوستت دارم
    و من به خیابان رفتم !
    فضای اتاق برای پرواز کافی نبود”
    گروس عبدالملکیان

  • #14
    Charles Bukowski
    “My Dear,
    Find what you love and let it kill you. Let it drain you of your all. Let it cling onto your back and weigh you down into eventual nothingness. Let it kill you and let it devour your remains. For all things will kill you, both slowly and fastly, but it's much better to be killed by a lover.
    -Falsely yours”
    Charles Bukowski

  • #15
    احمد شاملو
    “بیتوته‌ی کوتاهی‌ست جهان
    در فاصله‌ی گناه و دوزخ
    خورشید
    همچون دشنامی برمی‌آید

    و روز
    شرمساری جبران‌ناپذیری‌ست.



    آه
    پیش از آنکه در اشک غرقه شوم
    چیزی بگوی



    درخت،
    جهلِ معصیت‌بارِ نیاکان است
    و نسیم
    وسوسه‌یی‌ست نابکار.
    مهتاب پاییزی
    کفری‌ست که جهان را می‌آلاید.



    چیزی بگوی
    پیش از آنکه در اشک غرقه شوم
    چیزی بگوی



    هر دریچه‌ی نغز
    بر چشم‌اندازِ عقوبتی می‌گشاید.
    عشق
    رطوبتِ چندش‌انگیزِ پلشتی‌ست
    و آسمان
    سرپناهی
    تا به خاک بنشینی و
    بر سرنوشتِ خویش
    گریه ساز کنی.



    آه
    پیش از آن که در اشک غرقه شوم چیزی بگوی،
    هر چه باشد



    چشمه‌ها
    از تابوت می‌جوشند
    و سوگوارانِ ژولیده آبروی جهان‌اند.
    عصمت به آینه مفروش
    که فاجران نیازمندتران‌اند.



    خامُش منشین
    خدا را
    پیش از آن که در اشک غرقه شوم
    از عشق
    چیزی بگوی!



    به تاریخ ۲۳ امردادِ ۱۳۵۹”
    احمد شاملو

  • #16
    Antoine de Saint-Exupéry
    “Why are you drinking? - the little prince asked.
    - In order to forget - replied the drunkard.
    - To forget what? - inquired the little prince, who was already feeling sorry for him.
    - To forget that I am ashamed - the drunkard confessed, hanging his head.
    - Ashamed of what? - asked the little prince who wanted to help him.
    - Ashamed of drinking! - concluded the drunkard, withdrawing into total silence.
    And the little prince went away, puzzled.
    'Grown-ups really are very, very odd', he said to himself as he continued his journey.”
    Antoine de Saint-Exupéry, The Little Prince

  • #17
    Pablo Neruda
    “به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
    اگر سفر نكنی
    اگر كتابی نخوانی
    اگر به اصوات زندگی گوش ندهی
    اگر از خودت قدردانی نكنی
    به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
    زماني كه خودباوري را در خودت بكشی
    وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند
    به آرامي آغاز به مردن می‌كنی
    اگر برده‏ی عادات خود شوی
    اگرهميشه از يك راه تكراری بروی
    اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
    اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی
    يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی
    تو به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
    اگر از شور و حرارت
    از احساسات سركش
    و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند
    و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند
    دوری كنی

    تو به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
    اگر هنگامی كه با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی
    اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی
    اگر ورای روياها نروی
    اگر به خودت اجازه ندهی
    كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ات
    ورای مصلحت‌انديشی بروی
    امروز زندگی را آغاز كن
    امروز مخاطره كن
    امروز كاری كن”
    پابلو نرودا

  • #18
    “عاشق طرز فکر آدم ها نشوید.
    آدم ها زیبا فکر می کنند، زیبا حرف می زنند.
    اما زیبا زندگی نمی کنند.”
    رومن پولانسکی

  • #19
    “تو همانی که دلم لک زده لبخندش را
    او که هرگز نتوان یافت همانندش را

    منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد
    غزل و عاطفه و روح هنرمندش را

    از رقیبان کمین کرده عقب می‌ماند
    هر که تبلیغ کند خوبی ِ دلبندش را!

    مثل آن خواب بعید است ببیند دیگر
    هر که تعریف کند خواب خوشایندش را

    مادرم بعد تو هی حال مرا می‌پرسد
    مادرم تاب ندارد غم فرزندش را

    عشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به تو
    به تو اصرار نکرده است فرآیندش را

    قلب ِ من موقع اهدا به تو ایراد نداشت
    مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را

    حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید
    بفرستند رفیقان به تو این بندش را :

    «منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر
    لای موهای تو گم کرد خداوندش را”
    کاظم بهمنی



Rss