Hanieh... > Hanieh...'s Quotes

Showing 1-30 of 122
« previous 1 3 4 5
sort by

  • #1
    قیصر امین‌پور
    “ای نمی دانم!
    هرچه هستی باش!
    اما کاش...
    نه،جز اینم آرزویی نیست:
    هرچه هستی باش!
    اما باش!”
    قیصر امین‌پور, آینه‌های ناگهان

  • #2
    J.D. Salinger
    “هیچ وقت به هیشکی چیزی نگو. اگه بگی دلت برا همه تنگ می شه.”
    J.D. Salinger, The Catcher in the Rye

  • #3
    محمدرضا شفیعی کدکنی
    “طفلی به نام شادی، دیریست گم شده ست/ با چشم های روشن براق/ با گیسویی بلند به بالای آرزو/ هر کس ازو نشانی دارد ما را کند خبر/ این هم نشان ما :/ یک سو خلیج فارس / سوی دگر خزر”
    محمد رضا شفیعی کدکنی

  • #4
    نادر ابراهیمی
    “نمی شود که تو باشی من عاشق تو نباشم نمی شود که تو باشی
    درست همینطور که هستی و من هزار بار بهتر از این باشم و باز هزار بار عاشق تو نباشم
    نمی شود می دانم
    نمی شود که بهاراز تو سر سبز تر باشد”
    نادر ابراهیمی / Nader Ebrahimi

  • #5
    Simin Daneshvar
    “گریه نکن خواهرم.در خانه‌ات درختی خواهد رویید و درختهایی در شهرت و بسیار درختان در سرزمینت.
    و باد پیغام هر درختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درختها از باد خواهند پرسید: در راه که می‌آمدی سحر را ندیدی!”
    سیمین دانشور, Suvashun

  • #6
    Saadi
    “اگر از کمند عشقت بروم کجا گریزم؟
    که خلاصْ بی تو بند است و حیاتْ بی تو زندان”
    Saadi, غزلیات سعدی

  • #7
    “A lie is just a great story that someone ruined with the truth.”
    Barney Stinson

  • #8
    Frank Zappa
    “So many books, so little time.”
    Frank Zappa

  • #9
    Markus Zusak
    “Sometimes people are beautiful.
    Not in looks.
    Not in what they say.
    Just in what they are.”
    Markus Zusak, I Am the Messenger

  • #10
    George Bernard Shaw
    “Life isn't about finding yourself. Life is about creating yourself.”
    George Bernard Shaw

  • #11
    Stephen Chbosky
    “I don’t know if I will have the time to write any more letters, because I might be too busy trying to participate. So, if this does end up being the last letter, I just want you to know that I was in a bad place before I started high school, and you helped me. Even if you didn’t know what I was talking about, or know someone who’s gone through it, you made me not feel alone. Because I know there are people who say all these things don’t happen. And there are people who forget what it’s like to be sixteen when they turn seventeen. I know these will all be stories some day, and our pictures will become old photographs. We all become somebody’s mom or dad. But right now, these moments are not stories. This is happening. I am here, and I am looking at her. And she is so beautiful. I can see it. This one moment when you know you’re not a sad story. You are alive. And you stand up and see the lights on the buildings and everything that makes you wonder. And you’re listening to that song, and that drive with the people who you love most in this world. And in this moment, I swear, we are infinite.”
    Stephen Chbosky, The Perks of Being a Wallflower

  • #12
    محمدرضا شفیعی کدکنی
    “نفسم گرفت از این شهر، در این حصار بشکن
    در این حصار جادویی روزگار بشکن”
    محمدرضا شفیعی کدکنی

  • #13
    Kurt Vonnegut Jr.
    “We are what we pretend to be, so we must be careful about what we pretend to be.”
    Kurt Vonnegut, Mother Night

  • #14
    گروس عبدالملکیان
    “گفتی دوستت دارم
    و من به خیابان رفتم !
    فضای اتاق برای پرواز کافی نبود”
    گروس عبدالملکیان

  • #15
    مهدی اخوان ثالث
    “هی فلانی! زندگی شاید همین باشد؟
    یک فریب ساده و کوچک
    آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را
    جز برای او و جز با او نمی خواهی.
    من گمانم زندگی باید همین باشد.”
    اخوان ثالث

  • #16
    کامران رسول‌زاده
    “تــــــو

    شبیه دیگران نیستـــی !

    دیگران حـــرف میزنند ،

    راه میـــروند ،

    نفس میکشند ...

    تــــــو

    نه حــــرف میـــزنی

    نه راه میــــروی

    و نه ...

    میـــگذاری نفس بکشم !!”
    کامران رسول‌زاده

  • #17
    کامران رسول‌زاده
    “وطنم تویی،
    همین تو
    که مرزهای مرا
    برده‌ای با خودت ...”
    کامران رسول زاده

  • #18
    نادر ابراهیمی
    “مرا آراستند، پیراستند، رنگین کردند، آن‌گاه پسندیدند”
    نادر ابراهیمی, مردی در تبعید ابدی

  • #19
    گروس عبدالملکیان
    “دختران شهر
    به روستا فکر می کنند
    دختران روستا
    در آرزوی شهر می میرند
    مردان کوچک
    به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند
    مردان بزرگ
    در آرزوی آرامش مردان کوچک
    می میرند
    کدام پل
    در کجای جهان
    شکسته است
    که هیچکس به خانه اش نمی رسد”
    گروس عبدالملکیان

  • #20
    Jalal ad-Din Muhammad ar-Rumi
    “Stop acting so small. You are the universe in ecstatic motion.”
    Rumi

  • #21
    Jalal ad-Din Muhammad ar-Rumi
    “بشنو از نی چون حکایت می کند
    از جدایی ها شکایت می کند

    کز نیستان تا مرا ببریده اند
    از نفیرم مرد و زن نالیده اند

    سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
    تا بگویم شرح درد اشتیاق

    هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
    بازجوید روزگار وصل خویش

    من به هر جمعیتی نالان شدم
    جفت بدحالان و خوشحالان شدم

    هر کسی از ظن خود شد یار من
    از دورن من نجست اسرار من


    سر من از ناله ی من دور نیست
    لیک چشم و گوش را آن نور نیست

    تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
    لیک کس را دید جان دستور نیست

    آتش است این بانگ نای و نیست باد
    هر که این آتش ندارد نیست باد

    آتش عشقست کاندر نی فتاد
    جوشش عشق است کاندر می فتاد

    نی حریف هر که از یاری برید
    پرده هایش پرده های ما درید

    همچو نی زهری و تریاقی که دید؟
    همچو نی دمساز و مشتاقی که دید؟

    نی حدیث راه پرخون می کند
    قصه های عشق مجنون می کند

    محرم این هوش جز بیهوش نیست
    مر زبان را مشتری جز گوش نیست

    در غم ما روزها بیگاه شد
    روزها با سوزها همراه شد

    روزها گر رفت گو: رو باک نیست
    تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست

    هرکه جز ماهی ز آبش سیر شد
    هرکه بی روزیست روزش دیر شد


    درنیابد حال پخته هیچ خام
    پس سخن کوتاه باید والسلام


    بند بگسل باش آزاد ای پسر
    چند باشی بند سیم و بند زر

    گر بریزی بحر را در کوزه‌ای
    چند گنجد قسمت یک روزه‌ای

    کوزه چشم حریصان پر نشد
    تا صدف قانع نشد پر د’ر نشد


    هر که را جامه ز عشقی چاک شد
    او ز حرص و عیب کلی پاک شد


    شاد باش ای عشق خوش سودای ما
    ای طبیب جمله علتهای ما


    ای دوای نخوت و ناموس ما
    ای تو افلاطون و جالینوس ما


    جسم خاک از عشق بر افلاک شد
    کوه در رقص آمد و چالاک شد


    عشق جان طور آمد عاشقا
    طور مست و خر موسی صاعقا


    با لب دمساز خود گر جفتمی
    همچو نی من گفتنیها گفتمی


    هر که او از هم زبانی شد جدا
    بی زبان شد گرچه دارد صد نوا


    چونکه گل رفت و گلستان درگذشت
    نشنوی زان پس ز بلبل سر گذشت


    جمله معشوقست و عاشق پرده ای
    زنده معشوقست و عاشق مرده ای


    چون نباشد عشق را پروای او
    او چو مرغی ماند بی پروای او


    من چگونه هوش دارم پیش و پس
    چون نباشد نور یارم پیش و پس


    عشق خواهد کین سخن بیرون بود
    آینه غماز نبود چون بود


    آینت دانی چرا غماز نیست
    زانکه زنگار از رخش ممتاز نیست”
    مولوی

  • #22
    گروس عبدالملکیان
    “صدای قلب نیست
    صدای پای توست
    که شب ها در سینه ام می دوی
    کافیست کمی خسته شوی
    کافیست کمی بایستی”
    گروس عبدالملكیان, سطرها در تاریکی جا عوض می‌کنند

  • #23
    قیصر امین‌پور
    “این روز ها که می گذرد شادم
    این روزها که می گذرد
    شادم که می گذرد این روزها
    شادم که می گذرد...”
    قیصر امین‌پور, عشق هم شاید

  • #24
    Orson Welles
    “If you want a happy ending, that depends, of course, on where you stop your story.”
    Orson Welles

  • #25
    احمد شاملو
    “آن‌که می‌گوید دوستت دارم
    خُـنـیـاگر غمگینی‌ست
    که آوازش را از دست داده است

    ای کاش عشق را
    زبان ِ سخن بود

    هزار کاکلی شاد
    در چشمان توست
    هزار قناری خاموش
    در گلوی من

    عشق را
    ای کاش زبان ِ سخن بود

    آن‌که می‌گوید دوستت دارم
    دل اندُه گین شبی ست
    که مهتابش را می جوید

    ای کاش عشق را
    زبان ِ سخن بود

    هزار آفتاب خندان در خرام ِ توست
    هزار ستاره‌ی گریان
    در تمنای من

    عشق را
    ای کاش زبان ِ سخن بود”
    احمد شاملو

  • #27
    Leo Tolstoy
    “Everyone thinks of changing the world, but no one thinks of changing himself.”
    Leo Tolstoy

  • #28
    Sadegh Hedayat
    “هر چه نوشته و کاغذ داشتم، همه را نابود کردم. رختهای چرکم را دور انداختم تا بعد از من که چیزهایم را وارسی میکنند چیز چرک نیابند. رخت زیر نو که خریده بودم پوشیدم، تا وقتیکه مرا از رختخواب بیرون میکشند و دکتر می آید معاینه بکند شیک بوده باشم. شیشه "اودکلنی" را برداشتم، در رختخواب پاشیدم که خوشبو بشود. ولی از آنجایی که هیچیک از کارهایم مانند دیگران نبود ایندفعه هم باز مطمئن نبودم، از جان سختی خود میترسیدم، مثل این بود که این امتیاز و برتری را به آسانی بکسی نمیدهند، میدانستم که به این مُفتی کسی نمیمیرد.

    زنده بگور”
    صادق هدایت

  • #29
    هوشنگ گلشیری
    “وقتی آدم به تاریکی نگاه میکند، به آنجا، میداند که چه چیزها ممکن است باشد، اما نمیداند چه ها میگذرد. برای همین است که در تاریکی خیلی خبرهاست.”
    هوشنگ گلشیری, شازده احتجاب

  • #30
    Sherman Alexie
    “We only know how to lose and be lost.”
    Sherman Alexie, The Absolutely True Diary of a Part-Time Indian

  • #31
    Sherman Alexie
    “We all have to find our own ways to say goodbye. (161)”
    Sherman Alexie, The Absolutely True Diary of a Part-Time Indian



Rss
« previous 1 3 4 5