Fatemeh > Fatemeh's Quotes

Showing 1-30 of 34
« previous 1
sort by

  • #1
    حبیبه جعفریان
    “تو میدانستی، به طرز دقیق و مطمئنی میدانستی کی هستی و چه کار باید بکنی. میگفتی: «تکلیف»ات این است؛ نقشی که از تو خواسته شده این است و برای آن می جنگیدی، خسته می شدی، تحقیر می شدی، فحش می شنیدی، ولی ادامه می دادی و واقعاً اتفاقی می افتاد. چیزی در جایی تغییر می کرد و کاری به سرانجام می رسید. اما من چه کار دارم می کنم؟ چه کار کرده ام؟”
    حبیبه جعفریان, هفت روایت خصوصی از زندگی سید موسی صدر

  • #2
    گروس عبدالملکیان
    “زیر این آسمان ابری

    به معنای نامش فکر می کند

    گل آفتابگردان!”
    گروس عبدالملكيان

  • #3
    گروس عبدالملکیان
    “در من
    فریادهاي درختی ست
    خسته از میوه هاي تکراري”
    گروس عبدالملكیان, سطرها در تاریکی جا عوض می‌کنند

  • #4
    گروس عبدالملکیان
    “مگر چند بار به دنیا می آییم
    که این همه می میریم ؟!”
    گروس عبدالملکیان

  • #5
    گروس عبدالملکیان
    “به شانه ام زده ای
    که تنهایی ام را تکانده باشی
    به چه دلخوش کرده ای؟

    تکاندن برف از شانه های آدم برفی؟”
    گروس عبدالملکیان

  • #6
    گروس عبدالملکیان
    “و تازه می‌فهمم
    که برف خستگی خداست
    آن قدر که حس می‌کنی
    پاک‌ کنش را برداشته
    می‌کشد روی نام من
    روی تمام خیابان‌ها
    خاطره‌ها
    خنجرها”
    گروس عبدالملكیان, رنگ‌های رفته‌ی دنيا

  • #7
    گروس عبدالملکیان
    “با لوله‌ی تفنگ چای را هم می‌زند
    با لوله‌ی تفنگ جدول را حل می‌کند
    با لوله‌ی تفنگ فکرهایش را می‌خارانَد

    گاهی هم
    روبه‌روی خودش می‌نشیند
    و ترکش‌های خاطره را
    از مغزش بیرون می‌کشد

    در جنگ‌های زیادی جنگیده است
    اما حریفِ تنهایی‌اش نمی‌شود

    این قرص‌های سفید
    کم‌رنگ‌تَرش کرده‌اند
    آن‌قدر که سایه‌اش بلند می‌شود،
    می‌رود، برایش آب می‌آورد

    باید قبول کنیم
    که هرگز
    هیچ سربازی
    زنده از جنگ برنگشته است.”
    گروس عبدالملکیان

  • #8
    محمدرضا شفیعی کدکنی
    “در روزهای آخر اسفند
    کوچ بنفشه‌های مهاجر
    زيباست
    در نيم‌روز روشن اسفند
    وقتی بنفشه ها را از سايه های سرد
    در اطلس شميم بهاران
    با خاک و ريشه
    - ميهن سيارشان –
    از جعبه‌های کوچک و چوبی
    در گوشه‌ی خيابان می‌آورند
    جوی هزار زمزمه در من
    می‌جوشد:
    ای کاش
    ای کاش، آدمی وطنش را
    مثل بنفشه‌ها
    (در جعبه‌های خاک)
    يک روز می‌توانست
    هم‌راه خويشتن ببرد هر کجا که خواست
    در روشنای باران
    در آفتاب پاک”
    محمد رضا شفيعي كدكني

  • #9
    محمدرضا شفیعی کدکنی
    “طفلی به نام شادی، دیریست گم شده ست/ با چشم های روشن براق/ با گیسویی بلند به بالای آرزو/ هر کس ازو نشانی دارد ما را کند خبر/ این هم نشان ما :/ یک سو خلیج فارس / سوی دگر خزر”
    محمد رضا شفیعی کدکنی

  • #10
    محمدرضا شفیعی کدکنی

    نفسم گرفت ازين شب در اين حصار بشكن
    در اين حصار جادويي روزگار بشكن
    چو شقايق از دل سنگ برآر رايت خون
    به جنون صلابت صخره ي كوهسار بشكن
    تو كه ترجمان صبحي به ترنم و ترانه
    لب زخم ديده بگشا صف انتظار بشكن
    ... سر آن ندارد امشب كه برآيد آفتابي؟
    تو خود آفتاب خود باش و طلسم كار بشكن
    بسراي تا كه هستي كه سرودن است بودن
    به ترنمي دژ وحشت اين ديار بشكن
    شب غارت تتاران همه سو فكنده سايه
    تو به آذرخشي اين سايه ي ديوسار بشكن
    ز برون كسي نيايد چو به ياري تو اينجا
    تو ز خويشتن برون آ سپه تتار بشكن

    محمدرضا شفیعی کدکنی

  • #11
    محمدرضا شفیعی کدکنی
    “به کجا چنین شتابان؟
    گون از نسیم پرسید
    - دل من گرفته زین جا
    هوس سفر نداری
    ز غبار این بیابان؟
    - همه آرزویم اما
    چه کنم که بسته پایم.
    به کجا چنین شتابان؟
    - به هر آن کجا که باشد
    به جز این سرا، سرایم
    - سفرت به خیر اما تو و دوستی، خدا را
    چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
    به شکوفه‌ها، به باران
    برسان سلام ما را”
    محمدرضا شفیعی کدکنی, در کوچه‌باغهای نشابور

  • #12
    محمدرضا شفیعی کدکنی
    “آخرین برگ سفرنامه باران این است،
    که زمین چرکین است...”
    محمدرضا شفیعی کدکنی

  • #13
    محمدرضا شفیعی کدکنی
    “هیچ میدانی چرا چون موج
    در گریز از خویشتن پیوسته میکاهم ؟
    زانکه بر این پرده تاریک
    این خاموشی نزدیک
    آنچه می خواهم نمی بینم
    و آنچه می بینم نمی خواهم”
    محمدرضا شفیعی کدکنی

  • #14
    محمدرضا شفیعی کدکنی
    “گر درختی از خزان بی برگ شد
    يا کرخت از صولت سرمای سخت

    هست اميدی که ابر فرودين
    برگها روياندش از فر بخت

    بر درخت زنده بی برگی چه غم؟
    وای بر احوال برگ بی درخت”
    محمدرضا شفیعی کدکنی, غزل برای گل آفتابگردان

  • #15
    نادر ابراهیمی
    “گمان می برم که اگر خداوند ، صد هزار گونه خنده می آفرید اما رسم اشک ریختن را نمی آموخت ، قلب حتی تاب ده روز تپیدن را هم نمی آورد .”
    نادر ابراهیمی, هرگز آرام نخواهی گرفت

  • #16
    نادر ابراهیمی
    “براي زنده ماندن به 2 خورشيد نياز داريد :
    يكي در قلب و يكي در آسمان”
    نادر ابراهيمي

  • #17
    نادر ابراهیمی
    “يك بار ، يك بار ، و فقط يك بار مي توان عاشق شد . عاشق زن ، عاشق مرد ، عاشق انديشه ، عاشق وطن ، عاشق خدا ، عاشق عشق .... يك بار ،فقط يك بار . بار دوم ديگر خبري از جنس اصل نيست”
    نادر ابراهیمی

  • #18
    نادر ابراهیمی
    “دختر سياسى، بهتر از پسر سياسى است. مردان، انگار كه براى حضور در معركه ى سياست به دنيا مى آيند؛ اما زنان، بر اين ميدان منّت مى گذارند كه پا در آن مى نهند. هر جا زنى به خاطر عدالت مى جنگد، آن جا عطرى پيچيده است شيرين و شورانگيز و بهشتى.”
    نادر ابراهیمی, واقعیتهای پرخون

  • #19
    نادر ابراهیمی
    “در زمان ما، خنده ارزان نيست - خنده ى از ته دل. تا بخواهى، پوزخند و زهرخند و ريشخند؛ اما يك خنده ى پاك، كاش مى جستى، قابش مى كردى و به ديوار اتاقت مى كوبيدى...”
    نادر ابراهیمی, واقعیتهای پرخون

  • #20
    نادر ابراهیمی
    “عزیز من!
    بیا کمی پیاده راه برویم.”
    نادر ابراهیمی, چهل نامه‌ی کوتاه به همسرم

  • #21
    نادر ابراهیمی
    “زندگی ملک وقف است دوست من!تو،حق نداری روی آن فساد کنی و به تباهی اش بکشی، یا بگذاری که دیگران روی آن فساد کنند.
    حق نداری بایر و برهنه و خلوت و بی خاصیتش نگه داری یا بگذاری که دیگران نگهش دارند.حق نداری بر آن ستم کنی و ستم را،بر تن و روح خویش،خاموش و سربه زیر،بپذیری.
    حق نداری در برابر مظالمی که دیگران روی آن انجام میدهند سکوت اختیار کنی و خود را یک تماشاگر ناتوان مظلوم بی پناه بنمایی.حق نداری به بازی اش بگیری،لکه دار و لجن مالش کنی،آلوده و بی حرمتش کنی، یا دورش بیندازی .
    حق نداری در آن چیزی که به زیان دردمندان و ستمدیدگان باشد بکاری،برویانی، و بار آوری.
    حق نداری علیهش،حتی در بدترین روزگار و سخت ترین شرایط اعلامیه صادر کنی، یا به آن دشنام دهی.
    حق نداری با رنگ های چرک و تیره شهوت،نفرت،دنائت و رذالت رنگینش کنی.
    مگر آنکه
    از بیخ و بن
    ملک وقف بودنش را فراموش یا انکار کرده باشی،که در این صورت، البته نه خود تو مساله یی هستی و نه آنچه میکنی مساله یی است که قابل بحث و اعتنا باشد.
    در حقیقت نبوده یی و نیستی تا چنین و چنان کردنت، روی زمینی که ما ملک وقفش میدانیم ، چنین و چنان کردنی تلقی شود.
    نیامده یی، نمانده یی، و نرفته یی. ازهیچ، به قدر هیچ باید خواست و نه بیشتر ...”
    نادر ابراهیمی

  • #22
    نادر ابراهیمی
    “قرن هاست که ما ملت فردا هستیم. در زندگی غم انگیزمان، امروز نداریم و همه چیزمان شده: ان شاء الله درست خواهد شد، برادر!”
    نادر ابراهیمی, بر جاده‌های آبی سرخ، کتاب‌های اول، دوم و سوم

  • #23
    Albert Camus
    “همیشه روزهایی هست که انسان در آن کسانی را که دوست داشته است، بیگانه می یابد”
    Albert Camus, The Stranger

  • #24
    “هیگر پسرها را تماشا کرد و پس از لحظه ای پرسید: "آقایون میکس و اورستریت و اندرسن، شما اصولا چپ دست اید؟"
    "خیر، آقا"
    "پس چرا با دست چپ غذا می خورید؟"
    پسرها به یکدیگر نگاه کردند. ناکس از طرف جمع توضیح داد: "فکر کردیم بد نیست که عادت های قدیمی رو ترک کنیم آقا."
    "آقای اورستریت، مگه عادت های قدیمی چه عیبی دارند؟"
    ناکس تذکر داد: "زندگی بدون تفکر و ابتکار رو تثبیت می کنند. ذهن آدم رو هم محدود می کنند."
    هیگر کاملا جدی گفت: "آقای اورستریت، بهتون توصیه می کنم کمتر به فکر ترک عادت های قدیمی باشید و بیشتر به عادت های خوب برای درس خوندن فکر کنید. متوجه منظورم هستید که؟”
    Nancy H. Kleinbaum Tom Schulman

  • #25
    George Orwell
    “Who controls the past controls the future. Who controls the present controls the past.”
    George Orwell, 1984

  • #26
    George Orwell
    “Perhaps one did not want to be loved so much as to be understood.”
    George Orwell, 1984

  • #27
    George Orwell
    “The best books... are those that tell you what you know already.”
    George Orwell, 1984

  • #28
    George Orwell
    “But if thought corrupts language, language can also corrupt thought.”
    George Orwell, Politics and the English Language

  • #29
    George Orwell
    “If you loved someone, you loved him, and when you had nothing else to give, you still gave him love.”
    George Orwell, 1984

  • #30
    Friedrich Nietzsche
    “ناامیدی بهایی است که فرد برای خودآگاهی می پردازد”
    Friedrich Nietzsche



Rss
« previous 1