AG > AG's Quotes

Showing 1-23 of 23
sort by

  • #1
    احمد شاملو
    “همه
    لرزش دست و دلم
    از آن بود که
    که عشق
    پناهی گردد،
    پروازی نه
    گریز گاهی گردد.

    ای عشق ای عشق
    چهره آبیت پیدا نیست
    ***
    و خنکای مرحمی
    بر شعله زخمی
    نه شور شعله
    بر سرمای درون

    ای عشق ای عشق
    چهره سرخت پیدا نیست.
    ***
    غبار تیره تسکینی
    بر حضور ِ وهن
    و دنج ِ رهائی
    بر گریز حضور.
    سیاهی
    بر آرامش آبی
    و سبزه برگچه
    بر ارغوان
    ای عشق ای عشق
    رنگ آشنایت
    پیدا نیست”
    احمد شاملو / Ahmad Shamlou

  • #2
    احمد شاملو
    “ما نوشتيم و گريستيم
    ما خنده كنان به رقص بر خاستيم
    ما نعره زنان از سر جان گذشتيم ...

    كسي را پرواي ما نبود.
    در دور دست مردي را به دار آويختند :
    كسي به تماشا سر برنداشت

    ما نشستيم و گريستيم
    ما با فريادي
    از قالب خود بر آمديم”
    شاملو

  • #3
    احمد شاملو
    “اشک رازیست
    لبخند رازیست
    عشق رازیست

    اشک آن شب لبخند عشقم بود

    قصه نیستم که بگویی
    نغمه نیستم که بخوانی
    صدا نیستم که بشنوی
    یا چیزی چنان که ببینی
    یا چیزی که چنان بدانی...

    من درد مشترکم
    مرا فریاد کن.”
    شاملو

  • #4
    احمد شاملو
    “هرگز کسی اینگونه فجیع به کشتن خود بر نخواست که من به زندگی نشستم


    شاملو

  • #5
    احمد شاملو
    “همه

    لرزش دست و دلم

    از آن بود

    که عشق پناهی گردد

    پروازی نه

    گریزگاهی گردد

    آی عشق آی عشق

    چهره ی آبیت پیدا نیست

    و خنکای مرهمی بر شعله ی زخمی

    نه شور شعله بر سرمای درون

    آی عشق آی عشق

    چهره ی سرخت پیدا نیست

    غبار تیره تسکینی برحضور وهن

    و رنج رهایی برگریز حضور

    سیاهی بر آرامش آبی

    وسبزه برگچه بر ارغوان

    آی عشق آی عشق

    رنگ آشنایت پیدا نیست

    شاملو

  • #6
    احمد شاملو
    “به جست و جوی تو
    بر درگاه ِ کوه میگریم
    در آستانه دریا و علف
    ....

    به جستجوی تو
    در معبر بادها می گریم
    در چار راه فصول
    در چار چوب شکسته پنجره ای
    که آسمان ابر آلوده را
    قابی کهنه می گیرد

    به انتظار تصویر تو
    این دفتر خالی
    تاچند
    تا چند
    ورق خواهد زد؟

    جریان باد را پذیرفتن
    و عشق را
    که خواهر مرگ است

    و جاودانگی
    رازش را
    با تو درمیان نهاد

    پس به هیئت گنجی در آمدی:
    بایسته وآزانگیز
    گنجی از آن دست
    که تملک خک را و دیاران را
    از این سان
    دلپذیر کرده است

    نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آفتاب می گذرد
    "متبرک باد نام تو"

    و ما همچنان
    دوره می کنیم
    شب را و روز را
    هنوز را”
    شاملو

  • #7
    احمد شاملو
    “دوستش میدارم ، چرا که می شناسمش به دوستی و یگانگی
    شهر همه بیگانگی و عداوت است”
    شاملو

  • #8
    احمد شاملو
    “سکوت آب

    می تواند

    خشکی باشد و فریادش عطش

    سکوت گندم

    می تواند

    گرسنه گی باشد و غریو پیروزمندانه ی قحط

    همچنان که سکوت آفتاب

    ظلمات است

    اما سکوت آدمی

    فقدان جهان و خداست

    غریو را

    تصویر کن! ”
    شاملو

  • #9
    احمد شاملو
    “من با خود بیگانه بودم و شعر من فریاد غربتم بود
    من سنگ و سیم بودم و راه کوره های تفکیک را
    نمی دا نستم
    اما آنها وصله ی خشم یکدیگر بودند
    در تاریکی دست یکدیگر را فشرده بودند
    زیرا که بی کسی، آنان را
    به انبوهی خانواده ی بی کسان افزوده بود
    ....
    آنان مرگ را به ابدیت زیست گره می زدند
    ....
    و امشب که باد ها ماسیده اند
    گذر کوچه های بلند حصار تنهایی من پر کینه می تپد
    کوبنده نابهنگام درهای قلب من کیست؟”
    شاملو

  • #10
    احمد شاملو
    “میخواستم نام تو را بدانم
    و تنها نامی را که میخواستم
    ندانستم”
    شاملو

  • #11
    سیاوش کسرایی
    “هزاران چشم گویا و لب خاموش
    مرا پیک امید خویش می داند
    هزاران دست لرزان و دل پرجوش
    گهی می گیردم، گه پیش می راند
    پیش می آیم
    دل و جان را به زیورهای انسانی می آرایم
    به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند
    نقاب از چهره ی ترس آفرین مرگ خواهم کَند
    ...
    شما، ای قله های سرکش خاموش
    که پیشانی به تندهای سهم انگیز می سایید
    ...
    غرور و سربلندی هم شما را باد
    امیدم را برافرازید
    چو پرچم ها که از باد سحرگاهان به سر دارید
    غرورم را نگه دارید
    به سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید.”
    سیاوش کسرایی

  • #12
    سیاوش کسرایی
    “اری اری
    زندگی زیباست
    زندگی اتشگهی
    دیرنده پابرجاست
    گر بیفروزیش
    رقص شعله اش
    در هر کران
    پیداست
    ورنه خاموشست و
    خاموشی گناه ماست”
    سیاووش کسرایی / Siavosh Kasraii

  • #13
    سیاوش کسرایی
    “برای همه متولدین زمستان:


    "پشتگرمی به چه بودت که شکفتی گل یخ؟
    وندر آن عرصه که سرما کمر سرو شکست
    نازکانه تن خود را ننهفتی، گل یخ!
    سرکشی های تبارت را ای ریشه به خاک
    تو چه زیبا به زمستان ها گفتی گل یخ!
    تا سر از سنگ برآوردی، دلتنگ به شاخ
    از کلاغان سیه بال چه دیدی و شنفتی؟ گل یخ!
    آمدی، عطر وفا آوردی
    همه افسانه بی برگ و بری ها را رُفتی، گل یخ!
    چه شنفتی تو در این غمزده باغ؟
    که چو گل ها همه خفتند، تو بیدار نخفتی، گل یخ!
    راستی را که چه جانبخش به سرمای سیاه
    شعله گون، در نگه دوست شکفتی گل یخ!"

    سیاوش کسرایی / Siavash Kasraee, از خون سیاوش: منتخب سیزده دفتر شعر

  • #14
    سیاوش کسرایی
    “آری آری زندگی زیباست. زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست. گر بیفروزیش، رقص شعله اش در هر کران پیداست. ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست.”
    سیاوش کسرایی

  • #15
    سیاوش کسرایی
    “باور نمی کند، دل من مرگ خویش را
    نه، نه من این یقین را باور نمی کنم
    تا همدم من است، نفسهای زندگی
    من با خیال مرگ دمی سر نمی کنم
    آخر چگونه گل، خس و خاشک می شود ؟
    آخر چگونه، این همه رویای نو نهال
    نگشوده گل هنوز
    ننشسته در بهار
    می پژمرد به جان من و، خاک می شود ؟
    در من چه وعده هاست
    در من چه هجرهاست
    در من چه دستها به دعا مانده روز و شب
    اینها چه می شود ؟
    آخر چگونه این همه عشاق بی شمار
    آواره از دیار
    یک روز بی صدا
    در کوره راه ها همه خاموش می شوند ؟
    باور کنم که دخترکان سفید بخت
    بی وصل و نامراد
    بالای بامها و کنار دریاچه ها
    چشم انتظار یار، سیه پوش می شوند ؟
    باور نمی کنم که عشق نهان می شود به گور
    بی آنکه سر کشد گل عصیانی اش ز خاک
    باور کنم که دل
    روزی نمی تپد
    نفرین برین دروغ، دروغ هراسناک
    پل می کشد به ساحل آینده شعر من
    تا رهروان سرخوشی از آن گذر کنند
    پیغام من به بوسه لبها و دستها
    پرواز می کند
    باشد که عاشقان به چنین پیک آشتی
    یک ره نظر کنند
    در کاوش پیاپی لبها و دستهاست
    کاین نقش آدمی
    بر لوحه زمان
    جاوید می شود
    این ذره ذره گرمی خاموش وار ما
    یک روز بی گمان
    سر می زند جایی و خورشید می شود
    تا دوست داری ام
    تا دوست دارمت
    تا اشک ما به گونه هم می چکد ز مهر
    تا هست در زمانه یکی، جان دوستدار
    کی مرگ می تواند
    نام مرا بروبد از یاد روزگار ؟
    بسیار گل که از کف من برده است باد
    اما من غمین
    گلهای یاد کس را پرپر نمی کنم
    من مرگ هیچ عزیزی را
    باور نمی کنم
    می ریزد عاقبت
    یک روز برگ من
    یک روز چشم من هم در خواب می شود
    زین خواب چشم هیچ کسی را گریز نیست
    اما درون باغ
    همواره عطر باور من، در هوا پر است”
    سیاوش کسرایی / Siavash Kasraee

  • #16
    سیاوش کسرایی
    “هر شب ستاره ای به زمین می کشند و باز
    این آسمان غم زده غرق ستاره هاست!”
    سیاوش کسرایی, گزینه اشعار سیاوش کسرایی

  • #17
    سیدعلی صالحی
    “سادگی را
    من از نهان یک ستاره آموختم
    پیش از طلوع شکوفه بود شاید
    با یاد یک بعداز ظهر قدیمی
    آنقدر ترانه خواندم تا تمام کبوتران جهان
    شاعر شدند
    سادگی را من ازخواب یک پرنده
    در سایه ی پرنده ای دیگر آموختم ”
    سید علی صالحی

  • #18
    سیدعلی صالحی
    “سنگین از نگفتنم”
    سید علی صالحی

  • #19
    سیدعلی صالحی
    “من می ترسم
    از احتمالِ ندیدنِ تو می ترسم”
    سید علی صالحی

  • #20
    محمد مختاری
    “من البته دلم می خواهد میهنم را تخیل کنم. خوب هم تخیل کنم. دلم می خواهد رویاهای مردم را بفهمم. اما این تناقض و تلخکامی جلو همه چیز را می گیرد. هم تخیل آدم ها را له می کند، هم رویاهای آدم ها را در چنبره ی این بی خوابی ها فرو می شکند. عرصه ها تنگ می شود. روزمره گی حتی امکان شفقت را هم از مردم می گیرد. مجال خیال را از بین می برد. زندگی کم کم به کمبود تخیل و شفقت دچار می شود. در نتیجه حرفش بیشتر از خودش است. پس مرگ چهره ی مسلط تری پیدا می کند.”
    محمد مختاری

  • #21
    بهمن فرسی
    “ما برهنه شدیم و آغـاز کردیم. میانِ من و تو وقتی برهنه نیستیم همه‌چیز ساکن است. وقتی برهنه آغـاز می‌کنیم، بعداً می‌توانیم پوشاننده‌ترین پوشاکمان را بپوشیم و مطمئن باشیم که جریان برقرار است و همه‌چیز ادامه دارد. دیگران دو اشکال دارند. آن‌ها پوشیده آغـاز می‌کنند، سال‌ها پوشیده ادامه می‌دهند، و همین که برهنه می‌شوند همه‌چیز تمام می‌شود. یا این که برهنه آغـاز می‌کنند، امّا آغـازی میانشان روی نمی‌دهد. آن وقت هر کس لباس خودش را می‌پوشد و هر کدام به راه خود می‌روند”
    بهمن فرسی

  • #22
    Friedrich Nietzsche
    “And those who were seen dancing were thought to be insane by those who could not hear the music.”
    Friedrich Nietzsche

  • #23
    هوشنگ ابتهاج
    “هزار سال پیش
    شبی که ابر اخترانِ دور دست
    می‌گذشت از فراز بام من
    صدام کرد

    چه آشناست این صدا
    همان که از زمان گاهواره می‌شنیدمش
    همان که از درون من صِدام می‌کند

    هزار سال میان جنگل ستاره‌ها پیِ تو گشته‌ام
    ستاره‌ای نگفت
    کزین سرای بی‌کسی
    کسی صدات می‌کند؟

    هنوز دیر نیست
    هنوز صبر من
    به قامت بلند آرزوست

    عزیز همزبان من
    تو در کدام کهکشان نشسته‌ای؟!...”
    هوشنگ ابتهاج



Rss