Sara Asghari > Sara's Quotes

Showing 1-29 of 29
sort by

  • #1
    Forough Farrokhzad
    “در کوچه باد می اید
    این ابتدای ویرانیست
    آن روز هم که دست های تو ویران شدند باد می آمد ”
    فروغ فرخزاد / Forough Farrokhzad, گزینه اشعار فروغ فرخزاد

  • #2
    Forough Farrokhzad
    “من
    پري كوچك غمگيني را
    مي شناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد
    و دلش را در يك ني لبك چوبين
    مي نوازد آرام،آرام
    پري كوچك غمگيني
    كه شب از يك بوسه مي ميرد
    و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد”
    Forough Farrokhzad
    tags: poem

  • #3
    Forough Farrokhzad
    “حلقه
    دخترک خنده کنان گفت که چیست
    راز این حلقه ی زر
    راز این حلقه که انگشت مرا
    این چنین تنگ گرفته ست به بر
    راز این حلقه که در چهره ی او
    این همه تابش و رخشندگی است
    مرد حیران شد و گفت:
    (حلقه ی خوشبختی است ،حلقه ی زندگی است)
    همه گفتند :مبارک باشد
    دخترک گفت دریغا که مرا
    باز در معنی آن شک باشد
    سالها رفت و شبی
    زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه ی زر
    دید در نقش فروزنده ی او
    روز هایی که به امید وفای شوهر
    به هدر رفته ،هدر
    زن پریشان شد و نالید که وای
    وای،این حلقه که در چهره ی او
    باز هم تابش و رخشندگی است
    حلقه ی بردگی و بندگی است”
    فروغ فرّخ‌زاد

  • #4
    Forough Farrokhzad
    “إلهي
    لست أدري ما أريد
    و لا عم تبحث عيوني المتعبه
    و لم أصبح هذا القلب حزيناً

    إني أبتعد عمن أعرفهم
    كي أستطيع الإنصات لأنات
    قلبي المريض

    حين استمعوا إلى قصائدي
    رموني بالورود
    و حين انزويت
    اتهموني بالجنون”
    فروغ فرخزاد, تشرق الشمس

  • #5
    Forough Farrokhzad
    “اه اي زندگي منم كه با همه پوچي از تو سرشارم”
    Forough Farrokhzad

  • #6
    Forough Farrokhzad
    “هميشه خواب ها
    از ارتفاع ساده لوحي خود پرت مي شوند و مي ميرند
    من شبدر چهارپري را مي بويم
    كه روي گور مفاهيم كهنه روئيده ست
    آيا زني كه در كفن انتظار و عصمت خود خاك شد جواني من بود؟
    .......
    حرفي به من بزن
    آيا كسي كه مهرباني يك جسم زنده را به تو مي بخشد
    جز درك حس زنده بودن
    از تو چه مي خواهد؟”
    فروغ فرخزاد

  • #6
    Forough Farrokhzad
    “دلم گرفته است
    دلم گرفته است
    به ایوان می روم و انگشتانم را
    بر پوست کشیده ی شب می کشم
    چراغ های رابطه تاریکند
    چراغهای رابطه تاریکند
    کسی مرا به آفتاب
    معرفی نخواهد کرد
    کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
    پرواز را به خاطر بسپار
    پرنده مردنی ست”
    فروغ فرخزاد / Forough Farrokhzad

  • #7
    Forough Farrokhzad
    “در اتاقي كه به اندازه ي يك تنهاييست
    دل من
    كه به اندازه ي يك عشقست
    به بهانه هاي ساده ي خوشبختي خود مي نگرد
    به زوال زيباي گل ها در گلدان
    به نهالي كه تو در باغچه ي خانه مان كاشته اي
    و به آواز قناري ها
    كه به اندازه ي يك پنجره مي خوانند”
    Forough Farrokhzad
    tags: poem

  • #8
    Forough Farrokhzad
    “آه …
    سهم من اينست
    سهم من اينست
    سهم من ،
    آسمانيست كه آويختن پرده اي آن را از من مي گيرد
    سهم من پايين رفتن ا ز يك پله ي متروكست
    و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن
    سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست
    و در اندوه صدايي جان دادن كه به من مي گويد :
    “دست هايت را
    دوست مي دارم ”
    دست هايم را در باغچه مي كارم
    سبز خواهم شد ،مي دانم ،مي دانم،مي دانم
    و پرستوها در گودي انگشتان جوهريم
    تخم خواهند گذاشت”
    Forough Farrokhzad
    tags: poem

  • #9
    Forough Farrokhzad
    “من از شب حرف می زنم
    من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف می زنم
    اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم”
    فروغ فرخزاد

  • #10
    Forough Farrokhzad
    “از من رمیده ای و من ساده دل هنوز
    بی مهری و جفای تو باور نمی کنم
    دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از این
    دیگر هوای دلبر دیگر نمی کنم

    رفتی و با تو رفت مرا شادی و امید
    دیگر چگونه عشق تورا آرزو کنم
    دیگر چگونه مستی یک بوسه تورا
    دراین سکوت تلخ و سیه جستجو کنم

    یاد آر آن زن ، آن زن دیوانه را که خفت
    یک شب بروی سینه تو مست عشق و ناز
    لرزید بر لبان عطش کرده اش هوس
    خندید در نگاه گریزنده اش نیاز

    لب های تشنه اش به لبت داغ بوسه زد
    افسانه های شوق تو را گفت با نگاه
    پیچید همچو شاخه پیچک به پیکرت
    آن بازوان سوخته در باغ زرد ماه

    هر قصه ایی که ز عشق خواندی
    به گوش او در دل سپرد و هیچ ز خاطره نبرده است
    دردا دگر چه مانده از آن شب ، شب شگفت
    آن شاخه خشک گشته و آن باغ مرده است

    با آنکه رفته ای و مرا برده ای ز یاد
    می خواهمت هنوز و به جان دوست دارمت
    ای مرد ای فریب مجسم بیا که باز
    بر سینه پر آتش خود می فشارمت

    فروغ فرخزاد

  • #11
    Forough Farrokhzad
    “کسی به فکر گل ها نیست
    کسی به فکر ماهیها نیست
    کسی نمیخواهد باور کند
    که باغچه دارد میمیرد
    که قلب باغچه در زیر افتاب ورم کرده است
    که ذهن باغچه دارد ارام ارام از خاطرات سبز تهی میشود
    و حسن باغچه انگار
    چیز مجردیست که در انزوای باغچه پوسیده است”
    فروغ فرخزاد

  • #12
    Forough Farrokhzad
    “من خواب دیده ام که کسی می اید
    من خواب یک ستاره قرمز دیده ام
    وپلک چشمم هی می پرد و کفش هایم هی جفت می شوند
    و کور شوم اگر دروغ بگویم”
    فروغ فرخ‌زاد, ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

  • #13
    Forough Farrokhzad
    “زندگی شاید افروختن سیگاری باشد، در فاصله‌ی رخوتناک دو همآغوشی”
    فروغ فرخزاد / Forough Farrokhzad, تولدی‌ دیگر

  • #14
    Forough Farrokhzad
    “اگر عشق عشق باشد، زمان حرف احمقانه ای است”
    فروغ فرّخ‌زاد / Foroogh Farrokhzad, اگر عشق، عشق باشد

  • #15
    Forough Farrokhzad
    “اگر به خانه ي من آمدي براي من اي مهربان چراغ بيار
    و يك دريچه كه از آن
    به ازدهام كوچه ي خوشبخت بنگرم”
    Forough Farrokhzad
    tags: poem

  • #16
    Forough Farrokhzad
    “و اینک این منم!زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد!”
    فروغ فرخزاد

  • #17
    Forough Farrokhzad
    “آه اگر راهی به دریاییم بود
    از فرورفتن ، چه پرواییم بود؟!”
    فروغ فرخ‌زاد / Foroogh Farokhzad

  • #18
    Forough Farrokhzad
    “زندگي شايد
    يك خيابان درازست كه هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد
    زندگي شايد
    ريسمانيست كه مردي باآن خود را از شاخه مي آويزد
    زندگي شايد طفليست كه از مدرسه بر مي گردد

    زندگي شايد افروختن سيگاري باشد ،در فاصله ي رخوتناك دو همآغوشي
    يا عبور گيج رهگذري باشد
    كه كلاه از سر بر مي دارد
    و به يك رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد “صبح بخير”

    زندگي شايد آن لحظه ي مسدوديست
    كه نگاه من ،در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد
    و در اين حسي است
    كه من آن را با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت”
    Forough Farrokhzad
    tags: poem

  • #19
    Forough Farrokhzad
    “هيچ صيادي در جوي حقيري كه به گودالي مي ريزد ،مرواريدي
    صيد نخواهد كرد .”
    Forough Farrokhzad
    tags: poem

  • #20
    Forough Farrokhzad
    “انگار
    آن شعله بنفش که در ذهن پکی پنجره ها میسوخت
    چیزی به جز تصور معصومی از چراغ نبود
    در کوچه باد می اید
    این ابتدای ویرانیست ”
    فروغ فرخزاد / Forough Farrokhzad

  • #21
    Forough Farrokhzad
    “اي دوست ،اي برادر، اي همخون
    وقتي به ماه رسيدي
    تاريخ قتل عام گل ها را بنويس.”
    Forough Farrokhzad
    tags: poem

  • #22
    Forough Farrokhzad
    “بدي‌هاي من به خاطر بدي كردن نيست. به خاطر احساس شديد خوبي‌هاي بی‌حاصل است. مي‌خواهم به اعماق زمين برسم. عشق من آن‌جاست، در آنجايي كه دانه‌ها سبز مي‌شوند و ريشه‌ها به‌هم مي‌رسند و آفرينش، در ميان پوسيدگي خود را ادامه مي‌دهد. گويي بدن من يك شكل موقتي و زودگذر آن است. مي‌خواهم به اصلش برسم. مي‌خواهم قلبم را مثل يك ميوه‌ي رسيده به همه‌ي شاخه‌هاي درختان آويزان كنم”
    فروغ فرخزاد / Forough Farrokhzad

  • #23
    Forough Farrokhzad
    “پرنده گفت : چه بويی چه آفتابی

    آه بهار آمده است

    و من به جستجوی جفت خويش خواهم رفت

    پرنده از لب ايوان پريد

    مثل پيامی پريد و رفت

    پرنده‌ی کوچک

    پرنده فکر نمی‌کرد

    پرنده روزنامه نمی‌خواند

    پرنده قرض نداشت

    پرنده آدمها را نمی‌شناخت

    پرنده روی هوا

    و بر فراز چراغ‌های خطر

    در ارتفاع بی‌خبری می‌پريد

    و لحظه‌های آبی را

    ديوانه‌وار تجربه می‌کرد

    پرنده آه فقط يک پرنده بود”
    فروغ فرخزاد

  • #24
    Forough Farrokhzad
    “نگاه کن که غم درون دیده ام
    چگونه قطره قطره آب می شود
    چگونه سایه سیاه سرکشم
    اسیر دست آفتاب می شود
    نگاه کن
    تمام هستیم خراب می شود
    شراره ای مرا به کام می کشد
    مرا به اوج می برد
    مرا به دام میکشد
    نگاه کن
    تمام آسمان من
    پر از شهاب می شود
    تو آمدی ز دورها و دورها
    ز سرزمین عطر ها و نورها
    نشانده ای مرا کنون به زورقی
    ز عاجها ز ابرها بلورها
    مرا ببر امید دلنواز من
    ببر به شهر شعر ها و شورها
    به راه پر ستاره ه می کشانی ام
    فراتر از ستاره می نشانی ام
    نگاه کن
    من از ستاره سوختم
    لبالب از ستارگان تب شدم
    چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
    ستاره چین برکه های شب شدم
    چه دور بود پیش از این زمین ما
    به این کبود غرفه های آسمان
    کنون به گوش من دوباره می رسد
    صدای تو
    صدای بال برفی فرشتگان
    نگاه کن که من کجا رسیده ام
    به کهکشان به بیکران به جاودان
    کنون که آمدیم تا به اوجها
    مرا بشوی با شراب موجها
    مرا بپیچ در حریر بوسه ات
    مرا بخواه در شبان دیر پا
    مرا دگر رها مکن
    مرا از این ستاره ها جدا مکن
    نگاه کن که موم شب براه ما
    چگونه قطره قطره آب میشود
    صراحی سیاه دیدگان من
    به لالای گرم تو
    لبالب از شراب خواب می شود
    به روی گاهواره های شعر من
    نگاه کن
    تو میدمی و آفتاب می شود

    فروغ فرخزاد / Forough Farrokhzad

  • #25
    Forough Farrokhzad
    “I know a sad little mermaid
    Dwelling in the ocean
    Softly, gently blowing
    Her heart into a wooden flute
    A sad little mermaid
    Who dies with a kiss at dawn.”
    فروغ فرّخ‌زاد

  • #26
    Forough Farrokhzad
    “ستاره های عزیز
    ستاره های مقوایی عزیز
    وقتی دروغ در آسمان وزیدن میگیرد
    دیگر چگونه میتوان به سوره های رسولان سرشکسته پناه آورد؟!”
    فروغ فرخزاد / Forough Farrokhzad

  • #27
    Forough Farrokhzad
    “زندگي شايد آن لحظه ي مسدوديست كه نگاه من ،در ني ني چشمان تو ،خود را ويران مي سازد.”
    فروغ فرخزاد

  • #28
    Forough Farrokhzad
    “آه ای زندگی منم که هنوز
    با همه پوچی از تو لبریزم
    نه به فکرم که رشته پاره کنم
    نه بر آنم که از تو بگریزم
    همه ذرات جسم خاکی من
    از تو، ای شعر گرم، در سوزند
    آسمانهای صاف را مانند
    که لبالب ز بادهء روزند
    با هزاران جوانه می خواند
    بوتهء نسترن سرود ترا
    هر نسیمی که می وزد در باغ
    می رساند به او درود ترا
    من ترا در تو جستجو کردم
    نه در آن خوابهای رویایی
    در دو دست تو سخت کاویدم
    پر شدم، پر شدم، ز زیبائی
    پر شدم از ترانه های سیاه
    پر شدم از ترانه های سپید
    از هزاران شراره های نیاز
    از هزاران جرقه های امید
    حیف از آن روزها که من با خشم
    به تو چون دشمنی نظر کردم
    پوچ پنداشتم فریب ترا
    ز تو ماندم، ترا هدر کردم
    غافل از آن که تو بجائی و من
    همچو آبی روان که در گذرم
    گمشده در غبار شوم زوال
    ره تاریک مرگ می سپرم
    آه، ای زندگی من آینه ام
    از تو چشمم پر از نگاه شود
    ورنه گر مرگ بنگرد در من
    روی آئینه ام سیاه شود
    عاشقم، عاشق ستارهء صبح
    عاشق ابرهای سرگردان
    عاشق روزهای بارانی
    عاشق هر چه نام تست بر آن
    می مکم با وجود تشنهء خویش
    خون سوزان لحظه های ترا
    آنچنان از تو کام می گیرم
    تا بخشم آورم خدای ترا”
    فروغ فرخزاد



Rss