ToobaTF > ToobaTF's Quotes

Showing 1-24 of 24
sort by

  • #1
    رضا براهنی
    “نیامد
    اگرچه هق هقم از خواب، خواب تلخ بر آشفت خواب خسته و شیرین بچه های جهان را
    ولی گریستن نتوانستم
    نه پیش دوست نه در حضور غریبه نه کنج خلوت خود گریستن نتوانستم
    که آفتاب بیاید
    نیامد.”
    Reza Baraheni

  • #2
    Haruki Murakami
    “If you only read the books that everyone else is reading, you can only think what everyone else is thinking.”
    Haruki Murakami, Norwegian Wood

  • #3
    رضا براهنی
    “معشوق جان به بهار آغشته‌ی منی
    اگر تو مرا نبینی، من هم نمی‌بینمم”
    Reza Baraheni

  • #4
    رضا براهنی
    “چقدر و چند ازين پرنده ها بغلت داري بپروازان همه را من آمده ام
    آماده ام
    از آسمان کاغذ خالي ميبارد آغشته کردي آغشته مرا به خون خود بپروازان حالا
    کاشکاش آمد کلاغ هاي جهان نيستند و آسمان ميباراند روح تو را بر روي من
    چقدر و چند ببينم و هيچ گاه سير نشوم
    مي آمده اي انگار با غنچه ها از گوش هايت هر چه با چشم هايم تو را بخورم سير نميشوم
    بسيرانم
    بگو بپرانُنُدم و دور تو چرخانُنُدم و دامن هايت را به تکان بريزانم من ـ ميوه هايم را
    که پيش مرگ تو باشم که بوي گردن آهو را بپيچانم به جانم که پيشِ پيش مرگ تو باشم
    ب ي شکسته با الفِ قد تو ميرقصد حالا همه کلمه آن تو ميان من بالاي ما
    از شعرتمرکز نشئه ”
    رضا براهنی / Reza Baraheni

  • #5
    Samad Behrangi
    “مرگ خيلي آسان مي تواند الان به سراغ م بياد، اما من تا مي توانم زندگي كنم نبايد به پيشواز مرگ بروم. البته اگر يك وقتي ناچار با مرگ روبرو شوم -كه مي شوم- مهم نيست. مهم اين است كه زندگي يا مرگ من، چه اثري در زندگي ديگران داشته باشد”
    صمد بهرنگی

  • #6
    Samad Behrangi
    “راستی زندگی یعنی اینکه توی یه تیکه جا هی بروی و برگردی تا پیر شوی ودیگر هیچ یا اینکه طور دیگری هم توی دنیا میشود زندگی کرد؟”
    صمد بهرنگی, ماهی سیاه کوچولو

  • #7
    هوشنگ گلشیری
    “دستهای آدم برای ساختن است یا ویران کردن تا باز بسازد. شکوه دستها در همینهاست، اما ما نه میسازیم نه ویران میکنیم، فقط حضور و غیابهامان را با پشتهای خم امضا میکنیم.”
    هوشنگ گلشیری

  • #8
    Alfred Hitchcock
    “A clear horizon — nothing to worry about on your plate, only things that are creative and not destructive… I can’t bear quarreling, I can’t bear feelings between people — I think hatred is wasted energy, and it’s all non-productive. I’m very sensitive — a sharp word, said by a person, say, who has a temper, if they’re close to me, hurts me for days. I know we’re only human, we do go in for these various emotions, call them negative emotions, but when all these are removed and you can look forward and the road is clear ahead, and now you’re going to create something — I think that’s as happy as I’ll ever want to be.”
    Alfred Hitchcock

  • #9
    هوشنگ ابتهاج
    “نشود فاش کسی آنچه میان من و توست

    تا اشارات نظر نامه رسان من و توست

    گوش کن با لب خاموش سخن می گویم

    پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

    روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید

    حالیا چشم جهانی نگران من و توست

    گر چه در خلوت راز دل ما کس نرسید

    همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست

    گو بهار دل و جان باش و خزان باش، ارنه

    ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست

    این همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت

    گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست

    نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل

    هر کجا نامه ی عشق است نشان من و توست

    سایه ز آتشکده ی ماست فروغ مه و مهر

    وه ازین آتش روشن که به جان من و توست”
    هوشنگ ابتهاج

  • #10
    هوشنگ ابتهاج
    “آنكه مست آمد و دستي به دل ما زد و رفت/ در اين خانه ندانم به چه سودا زد و رفت/ خواست تنهايي ما را به رخ ما بكشد/ تعنه‌اي بر در اين خانه تنها زد و رفت”
    هوشنگ ابتهاج / Hooshang Ebtahaj

  • #11
    Paula Hawkins
    “Some say the women left something of themselves in the water; some say it retains some of their power, for ever since then it has drawn to its shores the unlucky, the desperate, the unhappy, the lost. They come here to swim with their sisters.”
    Paula Hawkins, Into the Water

  • #12
    Paula Hawkins
    “Beckford is not a suicide spot. Beckford is a place to get rid of troublesome women.”
    Paula Hawkins, Into the Water

  • #13
    حامد اسماعیلیون
    “ای کاش عشق را زبان سخن بود گاهی تعجب می کنم که یک ایرانی بعد از شنیدن این شعر لبخندی می زند و فقط به همین اکتفا می کند که زیبا بود. فقط همین؟ در حالیکه هر بار آن را می شنوم صورتم از اشک خیس می شود”
    حامد اسماعیلیون, آویشن قشنگ نیست

  • #14
    Vladimir Lorchenkov
    “Understand, you wretched of the earth, we should strive to improve what we can. Here. Right here, in Moldova. We can clean our own houses; fix our own roads. We can trim our own shrubs and works the fields. We can stop gossiping, drinking and loafing. We can become kinder, more patient, more tender with each other. We can stop ripping pages out of library books and spitting on a cleanly swept floor. Quit deceiving. Start living honest lives. Italy- the real Italy- is in us ourselves!”
    Vladimir Lorchenkov, The Good Life Elsewhere

  • #15
    Vladimir Lorchenkov
    “And Italians aren’t as sneaky, rude, mean and lazy as we Moldovans are. They aren’t such knuckledragging knuckleheads. They even dress differently. Their clothes are just like their country. Happy and festive! The people are beautiful. They all sing Italy’s praises, because there’s what to sing about. Not like Moldova, which asks you for love, but is less of a motherland than a step-motherland!”
    Vladimir Lorchenkov, The Good Life Elsewhere

  • #16
    “Thats the thing about pain, it demands to be felt”
    Peter Van Houten
    tags: aia

  • #17
    Rainer Maria Rilke
    “Let everything happen to you
    Beauty and terror
    Just keep going
    No feeling is final”
    Rainer Maria Rilke

  • #18
    Marc-Uwe Kling
    “Every machine that is clever enough to pass the Turing test could also be clever enough not to pass it.”
    Marc-Uwe Kling, Qualityland: Visit Tomorrow, Today!

  • #19
    هوشنگ ابتهاج
    “امشب همه غم‌های عالم را خبر کن
    بنشین و با من گریه سر کن، گریه سر کن
    ای میهن، ای انبوه اندوهان دیرین
    ای چون دل من، ای خموش گریه آگین
    در پرده های اشک پنهان، کرده بالین
    ای میهن، ای داد
    از آشیانت بوی خون می آورد باد
    بربال سرخ کشکرت پیغام شومی است
    آنجا چه آمد بر سر آن سرو آزاد؟
    ای میهن، ای غم
    چنگ هزار آوای بارانهای ماتم
    در سایه افکند کدامین ناربن ریخت
    خون از گلوی مرغ عاشق؟
    مرغی که می‌خواند
    مرغی که می‌خواست
    پرواز باشد …
    ای میهن! ای پیر
    بالنده ی افتاده، آزاد زمینگیر
    خون می چکد اینجا هنوز از زخم دیرین تبرها
    ای میهن! در اینجا سینه‌ی من چون تو زخمی است
    در اینجا دمادم دارکوبی بر درخت پیر می کوبد
    دمادم...


    خواننده و آهنگساز : زنده ياد پرويز مشكاتيان”
    هوشنگ ابتهاج

  • #20
    Oscar Wilde
    “Be yourself; everyone else is already taken.”
    Oscar Wilde

  • #21
    Oscar Wilde
    “To live is the rarest thing in the world. Most people exist, that is all.”
    Oscar Wilde

  • #22
    Forough Farrokhzad
    “كدام قله، كدام اوج؟
    مگر تمامي اين راه‌هاي پيچاپيچ
    در آن دهان سرد مكنده
    به نقطه تلاقي و پايان نمي‌رسند؟
    به من چه داديد ‌اي واژه‌هاي ساده فريب؟
    و اي رياضت اندام‌ها و خواهش‌ها
    اگر گلي به گيسوي خود مي‌زدم
    از اين تقلب، از اين تاج كاغذين
    كه بر فراز سرم بو گرفته است فريبنده‌تر نبود؟
    چگونه روح بيابان مرا گرفت
    و سحر ماه زايمان گله دورم كرد
    چگونه ناتمامي قلبم بزرگ شد
    و هيچ نيمه‌اي اين نيمه را تمام نكرد؟
    چگونه ايستادم و ديدم
    زمين به زير دو پايم ز تكيه‌گاه تهي مي‌شود
    و گرمي تن جفتم
    به انتظار پوچ تنم ره نمي‌برد
    كدام قله كدام اوج؟
    مرا پناه دهيد‌ اي چراغ‌هاي مشوش
    اي خانه‌هاي روشن شكاك
    كه جامه‌هاي شسته در آغوش دودهاي معطر
    بر بام‌هاي آفتابي‌تان تاب‌مي‌خورند
    مرا پناه دهيد اي زنان ساده كامل
    كه از وراي پوست سر انگشت‌هاي نازكتان
    مسير جنبش كيف‌آور جنيني را
    دنبال مي كند
    و در شكاف گريبانتان هميشه هوا
    به بوي شير تازه مي‌آميزد
    كدام قله كدام اوج؟
    مرا پناه دهيد اي اجاق‌هاي پر آتش اي نعل‌هاي خوشبختي
    و اي سرود ظرف‌هاي مسين در سياهكاري مطبخ
    و اي ترنم دلگير چرخ خياطي
    و اي جدال روز و شب فرش‌ها و جاروها
    مرا پناه دهيد اي تمام عشق‌هاي حريصي
    كه ميل دردناك بقا بستر تصرف‌تان را
    به آب جادو
    و قطره‌هاي خون تازه مي‌آرايد
    تمام روز، تمام روز
    رها شده، رها شده چون لاشه‌اي بر آب
    به سوي سهم‌ناك‌ترين صخره پيش مي‌رفتم
    به سوي ژرف‌ترين غارهاي دريايي
    و گوشت‌خوارترين ماهيان
    و مهره‌هاي نازك پشتم
    از حس مرگ تير كشيدند
    نمي‌توانستم ديگر نمي‌توانستم
    صداي پايم از انكار راه برمي‌خاست
    و يأسم از صبوري روحم وسيع‌تر شده بود
    و آن بهار و آن وهم سبز رنگ
    كه بر دريچه گذر داشت با دلم مي‌گفت
    نگاه كن
    تو هي‌چگاه پيش نرفتي
    تو فرو رفتي...”
    فروغ فرخزاد

  • #23
    Sally Rooney
    “If God wanted me to give you up, he wouldn't have made me who I am.”
    Sally Rooney, Beautiful World, Where Are You

  • #24
    Sally Rooney
    “If you weren't my friend I wouldn't know who I was, she said.”
    Sally Rooney, Beautiful World, Where Are You



Rss