Salamis > Salamis's Quotes

Showing 1-30 of 150
« previous 1 3 4 5
sort by

  • #1
    “درد من تنهايي نيست؛ بلكه مرگ ملتي است كه گدايي را قناعت، بي‏عرضگي را صبر، و با تبسمي بر لب اين حماقت را حكمت خداوند مي‏نامند”
    گاندي

  • #2
    Sadegh Hedayat
    “در همین جهان است که دست کم می توانی امیدوار باشی که روزی کلک خودت را بکنی، امیدی که در آن جهان نمی تواند وجود داشته باشد.”
    صادق هدایت / Sadegh Hedayat

  • #3
    قیصر امین‌پور
    “حسرت همیشگی



    حرفهای ما هنوز ناتمام...

    تا نگاه می کنی:
    وقت رفتن است
    بازهم همان حکایت همیشگی !


    پیش از آنکه با خبر شوی

    لحظه ی عظیمت تو ناگزیر می شود



    آی... ای دریغ و حسرت همیشگی

    ناگهان
    چقدر زود
    دیر می شود!”
    قيصر امين پور

  • #4
    محمدرضا شفیعی کدکنی
    “به کجا چنین شتابان؟
    گون از نسیم پرسید
    - دل من گرفته زین جا
    هوس سفر نداری
    ز غبار این بیابان؟
    - همه آرزویم اما
    چه کنم که بسته پایم.
    به کجا چنین شتابان؟
    - به هر آن کجا که باشد
    به جز این سرا، سرایم
    - سفرت به خیر اما تو و دوستی، خدا را
    چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
    به شکوفه‌ها، به باران
    برسان سلام ما را”
    محمدرضا شفیعی کدکنی, در کوچه‌باغهای نشابور

  • #5
    فریدون مشیری
    “مشت می‌کوبم بر در
    پنجه می‌سایم بر پنجره‌ها
    من دچار خفقانم، خفقان
    من به تنگ آمده‌ام از همه چیز
    بگذارید هواری بزنم
    آی! با شما هستم
    این درها را باز کنید
    من به دنبال فضایی می‌گردم
    لب بامی
    سر کوهی
    دل صحرایی
    که در آن‌جا نفسی تازه کنم
    می خواهم فریاد بلندی بکشم
    که صدایم به شما هم برسد!
    من هوارم را سر خواهم داد!
    چاره درد مرا باید این داد کند
    از شما خفته‌ی چند!
    چه کسی می‌آید با من فریاد کند”
    فریدون مشیری

  • #6
    مسعود فردمنش
    “من
    تمام هستيم را در نبرد با سرنوشت
    در تهاجم با زمان آتش زدم، کشتم
    من بهار عشق را ديدم، ولي باور نکردم
    يک کلام در جزوهايم هيچ ننوشتم
    من زمقصد ها پي مقصودهاي پوچ افتادم
    تا تمام خوبها رفتند و خوبي ماند در يادم
    من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت بهارم رفت . عشقم مرد . يادم رفت”
    مسعود فردمنش / Masoud Fardmanesh

  • #7
    Sadegh Hedayat
    “خاصیت هر نسلی اینست که آزمایش نسل گذشته را فراموش بکند”
    صادق هدایت

  • #8
    Kahlil Gibran
    “You talk when you cease to be at peace with your thoughts.”
    Kahlil Gibran, The Prophet

  • #9
    José Mauro de Vasconcelos
    “برای کشتن که حتما لازم نیست انسان هفت تیر بوک جونز را بردارد و تق تق، شلیک کند! من به این طرز کشتن معتقد نیستم. انسان می تواند کسی را در قلبش بکشد. اگر انسان از دوست داشتن کسی دست بردارد، او را در قلب خود کشته است. سر آخر هم که او خودش روزی خواهد مرد”
    José Mauro de Vasconcelos, درخت زیبای من

  • #10
    رسول یونان
    “داشتم از این شهر می رفتم
    صدایم کردی
    جا ماندم
    از کشتی ای که رفت و غرق شد
    البته
    این فقط می تواند یک قصه باشد
    در این شهر دود و آهن
    دریا کجا بود
    که من بخواهم سوار کشتی شوم و
    تو صدایم کنی
    فقط می خواهم بگویم
    تو نجاتم دادی
    تا اسیرم کنی”
    رسول یونان

  • #11
    حسین پناهی
    “و رسالت من این خواهد بود
    تا دو استکان چای داغ را
    از میان دویست جنگ خونین
    به سلامت بگذرانم
    تا در شبی بارانی
    آن ها را
    با خدای خویش
    چشم در چشم هم نوش کنیم”
    حسین پناهی

  • #12
    Sohrab Sepehri
    “چرا گرفته دلت
    مثل آنکه تنهایی
    چقدر هم تنها
    خیال می کنم
    دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی
    دچار یعنی عاشق”
    سهراب سپهری / Sohrab Sepehri, مسافر - هشت کتاب

  • #13
    Sohrab Sepehri
    “چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب
    اسب در حسرت خوابیدن گاریچی
    مرد گاریچی در حسرت مرگ”
    سهراب سپهری / Sohrab Sepehri

  • #14
    محمود دولت‌آبادی
    “نمیدانم. اما چه درهم پیچ و گره خورده است درونم، و چه زوزه های خوار شده ای را می شنوم، و چه نا توانمندی غریب و کشنده ای حس می کنم از بابت آنچه عقل نامیده می شود”
    محمود دولت آبادی / Mahmoud Dolat Abadi, سُلوک

  • #15
    مهدی اخوان ثالث
    “چون درختی در صمیم سرد و بی ابر زمستانی
    هر چه برگم بود و بارم بود
    هر چه از فر بلوغ گرم تابستان و میراث بهارم بود
    هر چه یاد و یادگارم بود
    ریخته ست
    چون درختی در زمستانم
    بی که پندارد بهاری بود و خواهد بود
    دیگر کنون هیچ مرغ پیر یا کوری
    در چنین عریانی انبوهم ایا لانه خواهد بست ؟
    دیگر ایا زخمه های هیچ پیرایش
    با امید روزهای سبز اینده
    خواهدم این سوی و آن سو خست ؟
    چون درختی اندر اقصای زمستانم
    ریخته دیری ست
    هر چه بودم یاد و بودم برگ
    یاد با نرمک نسیمی چون نماز شعله ی بیمار لرزیدن
    برگ چونان صخره ی کری نلرزیدن
    یاد رنج از دستهای منتظر بردن
    برگ از اشک و نگاه و ناله آزردن
    ای بهار همچجنان تا جاودان در راه
    همچنان ا جاودان بر شهرها و روستاهای دگربگذر
    هرگز و هرگز
    بربیابان غریب من
    منگر و منگر
    سایه ی نمنک و سبزت هر چه از من دورتر ،‌خوشتر
    بیم دارم کز نسیم ساحر ابریشمین تو
    تکمه ی سبزی بروید باز ، بر پیراهن خشک و کبود من
    همچنان بگذار
    تا درود دردنک اندهان ماند سرود من”
    مهدی اخوان ثالث / Mehdi Akhavan Sales

  • #16
    میلاد عرفان‌پور
    “چون بغضم و با شکست نسبت دارم
    با هرچه خراب و مست نسبت دارم
    من حس غریب رفتن از خویشتنم
    با هر چمدان به دست، نسبت دارم”
    میلاد عرفان‌پور, پاد شهر

  • #17
    مهدی اخوان ثالث
    “عمر من دیگر چون مردابی ست
    راکد و ساکت و آرام و خموش
    نه از او شعله کشد موج و شتاب
    نه در او نعره زند خشم و خروش
    گاهگه شاید یک ماهی پیر
    مانده و خسته در او بگریزد
    وز خرامیدن پیرانه ی خویش
    موجکی خرد و خفیف انگیزد
    یا یکی شاخه ی کم جرأت سیل
    راه گم کرده ، پناه آوردش
    و ارمغان سفری دور و دراز
    مشعلی سرخ و سیاه آوردش
    بشکند با نفسی گرم و غریب
    انزوای سیه و سردش را
    لحظه ای چند سراسیمه
    کند
    دل آسوده ی بی دردش را
    یا شبی کشتی سرگردانی
    لنگر اندازد در ساحل او
    ناخدا صبح چو هشیار شود
    بار و بن برکند از منزل او
    یا یکی مرغ گریزنده که تیر
    خورده در جنگل و بگریخته چست
    دیگر اینجا که رسد ، زار و ضعیف
    دست و پایش شود از رفتن سست
    همچنان محتضر و خون آلود
    افتد ، آسوده ز صیاد بر او
    بشکند آینه ی صافش را
    ماهیان حمله برند از همه سو
    گاهگاه شاید مرغابیها
    خسته از روز بر او خیمه زنند
    شبی آنجا گذرانند و سحر
    سر و تن شسته و پرواز کنند
    ورنه مرداب چه دیدیه ست به عمر
    غیر شام سیه و صبح سپید ؟
    روز دیگر ز پس روز دگر
    همچنان بی ثمر و پوچ و پلید ؟
    ای بسا شب که به مردب گذشت
    زیر سقف سیه و کوته ابر
    تا سحر ساکت و آرام گریست
    باز هم خسته نشد ابر ستبر
    و ای بسا شب که ب او می گذرد
    غرقه در لذت بی روح بهار
    او به مه می نگرد ، ماه به او
    شب دراز
    است و قلندر بیکار
    مه کند در پس نیزار غروب
    صبح روید ز دل بحر خموش
    همه این است و جز این چیزی نیست
    عمر بی حادثه ی بی جر و جوش
    دفتر خاطره ای پاک سپید
    نه در او رسته گیاهی ، نه گلی
    نه بر او مانده نشانی نه، خطی
    اضطرابی تپشی ، خون دلی
    ای خوشا آمدن از
    سنگ برون
    سر خود را به سر سنگ زدن
    گر بود دشت گذشتن هموار
    ور بوده درخ سرازیر شدن
    ای خوشا زیر و زبرها دیدین
    راه پر بیم و بلا پیمودن
    روز و شب رفتن و رفتن شب و روز
    جلوه گاه ابدیت بودن
    عمر « من » اما چون مردابی ست
    راکد و ساکت و آرام و خموش
    نه در او نعره زند مجو و شتاب
    نه از او شعله کشد خشم و خروش”
    مهدی اخوان ثالث, زمستان

  • #18
    سیمین بهبهانی
    “اگردستی کسی سوي من آرد
    گریزم از وي و دستش نگیرم
    به چشمم بنگرد گر چشم شوخی
    سیاه و دلکش و مستش نگیرم
    به رویم گر لبی شیرین بخندد
    به خود گویم که: این دام فریب است
    خدایا حال من دانی که داند ؟
    نگون بختی که در شهري غریب است
    گهی عقل اید و رندانه گوید
    که: با آن سرکشی ها رام گشتی
    گذشت زندگی درمان خامی ست
    متین و پخته و آرام گشتی
    ز خود پرسم به زاري گاه و بی گاه
    که: از این پختگی حاصل چه دارم ؟
    به جز نفرت به جز سردي به جز یأس
    ز یاران عاقبت در دل چه دارم ؟
    مرا بهتر نبود آن زندگانی
    که هر شب به امیدي دل ببندم ؟
    سحرگه با دو چشم گریه آلود
    بر آن رؤیاي بی حاصل بخندم ؟
    مرا بهتر نبود آن زندگانی
    که هر کس خنده زد گویم صفا داشت ؟
    مرا بهتر نبود آن زندگانی
    که هر کس یار شد گویم وفا داشت ؟
    مرا آن سادگی ها ، چون ز کف رفت ؟
    کجا شد آن دل خوش باور من ؟
    چه شد آن اشک ها کز جور یاران
    فرو می ریخت ، از چشم تر من ؟
    چه شد آن دل تپیدن هاي بیگاه
    ز شوق خنده یی ، حرفی ، نگاهی ... ؟
    چرا دیگر مرا آشفتگی نیست
    ز تاب گردش چشم سیاهی ؟
    خداوندا شبی همراز من گفت
    که: نیک و بد در این دنیا قیاسی ست
    دلم خون شد ز بی دردي خدایا
    چو می نالم ، مگو از ناسپاسی ست
    اگر دردي در این دنیا نباشد
    کسی را لذت شادي عیان نیست
    چه حاصل دارم از این زندگانی
    که گر غم نیست شادي هم در آن نیست”
    سیمین بهبهانی
    tags: life

  • #19
    قیصر امین‌پور
    “رفتار من عادی است
    امانمی دانم چرا این روزها
    ازدوستان وآشنایان
    هرکس مرامی بیند
    از دورمی گوید:
    این روزها انگارحال وهوای دیگری داری
    اما
    من مثل هرروزم
    با آن نشانی های ساده
    باهمان امضا، همان نام
    وباهمان رفتار معمولی
    مثل همیشه ساکت وآرام
    این روزها تنها
    حس می کنم گاهی کمی گنگم
    گاهی کمی گیجم
    حس می کنم
    ازروزهای پیش قدری بیشتر
    این روزها را دوست دارم
    گاهی
    -ازتوچه پنهان-
    باسنگها آوازمی خوانم
    وقدربعضی لحظه ها را خوب می دانم
    این روزها گاهی
    ازماه وروزوسال، ازتقویم
    ازروزنامه بی خبر هستم
    حس می کنم گاهی کمی کمتر
    گاهی شدیدا بیشترهستم
    حتی اگرمی شد بگویم
    این روزها گاهی خداراهم
    یک جوردیگر می پرستم
    ازجمله دیشب هم
    دیگر ترازشب های بی رحمانه دیگربود
    من کاملاتعطیل بودم
    اول نشستم خوب
    جوراب هایم را اتو کردم
    تنها–حدود هفت فرسخ–دراتاقم راه رفتم
    باکفش هایم گفت وگوکردم
    و بعد ازآن هم
    رفتم تمام نامه ها را زیرورو کردم
    و سطرسطر نامه هارا
    دنبال افسانه ی موهوم
    دنبال آن مجهول گشتم
    چیزی ندیدم
    تنها یکی ازنامه هایم
    بوی غریب و مبهمی می داد
    انگارازلابه لای کاغذ تاخورده ی نامه
    بوی تمام یاس های آسمانی
    احساس می شد
    دیشب دوباره
    بی تاب دربین درختان تاب خوردم
    ازنردبان ابرها تا آسمان رفتم
    درآسمان گشتم
    وجیب هایم را
    ازپاره های ابرپرکردم
    جای شماخالی!
    یک لقمه ازحجم سفید ابرهای ترد
    یک پاره ازمهتاب خوردم
    دیشب پس ازسی سال فهمیدم
    که رنگ چشمانم کمی میشی است
    وبرخلاف سال های پیش
    رنگ بنفش و ارغوانی را
    ازرنگ آبی دوست تردارم
    دیشب برای اولین بار
    دیدم که نام کوچکم دیگر
    چندان بزرگ وهیبت آور نیست
    این روزهادیگرتعداد موهای سفیدم رانمی دانم
    گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک یک روزکامل جشن می گیرم
    گاهی
    صدبار
    دریک روز می میرم
    حتی یک شاخه ازمحبوبه های شب
    یک غنچه مریم هم برای مردن”
    قیصر امین‌پور

  • #20
    “چه با شتاب آمدی! در زدی. گفتم: «برو!» اما نرفتی و باز کوبه ی در را کوبیدی. گفتم: «بس است برو!» گفتم : « اینجا سنگین است و شلوغ. جا برای تو نیست.» اما نرفتی. نشستی و گریه کردی. آن‌قدر که گونه‌های من خیس شد. بعد در را گشودم و گفتم: «نگاه کن این‌جا چه‌قدر شلوغ است؟» و تو خوب دیدی که آن‌جا چه ‌قدر فیزیک و فلسفه و هنر و منطق و کتاب و مجله و روزنامه و خط‌کش و کامپیوتر و کاغذ و حرف و حرف و حرف و تنهایی و بغض و زخم و یأس و دل‌تنگی و اشک و گناه و گناه و گناه و آشوب و مه و تاریکی و سکوت و ترس در هم ریخته بود و دل گیج ِ گیج بود. و دل سیاه و شلوغ و سنگین بود. گفتی: «این‌جا رازی نیست.» گفتم: «راز؟» گفتی: «من رازم.» و آمدی تا وسط خط‌کش‌ها. من دست‌هات را در دست‌هام می‌فشردم تا نگریزی اما فریاد می‌زدم: «برو! برو!» تو سِحر خواندی. من به التماس افتادم. تو چه سبک می‌خندیدی، من اما همه‌ی وجودم به سختی می‌گریست. بعد چشم‌ها از میان آن دو قاب سبز جادو کردند و گویی طوفانی غریب درگرفت. آن‌چنان که نزدیک بود دل از جا کنده شود. و من می‌دیدم که حرف‌ها و فلسفه‌ها و کتاب‌ها و خط کش‌ها و کاغذ‌ها و یأس‌ها و تاریکی‌ها و گناهان و ترس و آشوب و مه و سکوت و زخم و دل‌تنگی، مثل ذرات شن در شن‌زار، از سطح دل روبیده شدند و چون کاغذ پاره‌هایی در آغوش طوفان گم. خانه پرداخته شد. خانه روشن شد و خلوت و عجیب سبک. و تو در دل هبوط کردی. گفتم: «چیستی؟» گفتی: «راز.» گفتم: «این دل خالی است، تشنه ام.» گفتی: «دوستت دارم.» و من ناگهان لبریز شدم.”
    مصطفی مستور

  • #21
    Albert Camus
    “سانسور همان چیزی را که نهی می کند به فریاد بلند اعلام می دارد. نظام جهان نیز متناقض است
    (سقوط)”
    آلبر كامو

  • #22
    نیما یوشیج
    “ای آدمها!

    ای آدمها که بر ساحل نشسته، شاد و خندانید!
    یک نفر در آب دارد می سپارد جان
    یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند
    روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید
    آن زمان که مست هستید
    از خیال دست یا بیدن به دشمن
    آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
    که گرفتستید دست ناتوانی را
    تا توانایی بهتر را پدید آرید
    آن زمان که تنگ می بندید
    بر کمرهاتان کمربند
    در چه هنگامی بگویم من؟
    یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان، قربان

    ***


    آی آدمها! که بر ساحل بساط دلگشا دارید
    نان به سفره، جامه تان برتن
    یک نفر در آب می خواند شما را
    موج سنگین را به دست خسته می کوبد
    باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده
    سایه هاتان را ز راه دور دیده
    آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان، بی تابیش افزون
    می کند زین آبها بیرون
    گاه سر، گه پا
    آی آدمها!
    او ز راه مرگ، این کهنه جهان را باز می پاید
    میزند فریاد و امید کمک دارد
    آی آدمها که روی ساحل آدرام، در کار تماشایید!

    ***

    موج می کوبد به روی ساحل خاموش
    پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده، بس مدهوش
    می رود نعره زنان؛ وین بانگ باز از دور می آید:
    "آی آدمها!"
    و صدای باد هر دم دلگزاتر
    در صدای باد بانگ او رهاتر
    از میان آبهای دور و نزدیک
    باز در گوش این نداها:
    "آی آدمها!"... ”
    Nima Yushij
    tags: poem

  • #23
    محمدرضا شفیعی کدکنی
    “ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران
    بیداری ستاره در چشم جویباران
    آیینه ی نگاهت پیوند صبح و ساحل
    لبخند گاه گاهت صبح ستاره باران
    بازآ که در هوایت خاموشی جنونم
    فریاد ها برانگیخت از سنگ کوه ساران
    ای جویبار جاری! زین سایه برگ مگریز
    کاین گونه فرصت از کف دادند بی شماران
    گفتی: به روزگاران مهری نشسته گفتم
    بیرون نمی توان کرد حتی به روزگاران
    بیگانگی ز حد رفت ای آشنا مپرهیز
    زین عاشق پشیمان سرخیل شرمساران
    پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند
    دیوار زندگی را زین گونه یادگاران
    وین نغمه ی محبت بعد از من و تو ماند
    تا در زمانه باقی ست آواز باد و باران”
    محمدرضا شفیعی کدکنی

  • #24
    Jorge Luis Borges
    “خواب دیدم که روی کف زمین زندانم یک دانه شن است. بی‌تفاوت، دوباره خوابیدم و خواب دیدم که بیدار شده‌ام و دو دانه شن هست. دوباره خوابیدم و خواب دیدم که دانه‌های شن سه تا هستند. زیاد شدند تا اینکه زندان را پر کردند و من زیر این نیم‌کره‌ی شنی میمردم. فهمیدم که دارم خواب میبینم و با کوشش فراوان بیدار شدم. بیدار شدنم بیهوده بود: شن خفه‌ام میکرد. کسی بمن گفت: تو در هوشیاری بیدار نشدی؛ بلکه در خوابِ قبلی بیدار شدی. این خواب در درون یک خواب دیگر است و همینطور تا بینهایت؛ که تعداد دانه‌های شن است. راهی که تو باید بازگردی بی‌پایان است. پیش از آنکه واقعاً بیدار شوی، خواهی مرد.
    حس کردم که از دست رفته‌ام. شن دهانم را خرد میکرد، ولی فریاد زدم: شنی که در خواب دیده شده است، نمیتواند مرا بکشد و خوابی نیست که در خواب دیگر باشد. یک پرتو نور بیدارم کرد. در ظلمت بالایی یک دایره‌ی نور شکل گرفته بود. دستها و چهره‌ی زندانبان، قرقره، سیم، گوشت و کوزه‌ها را دیدم.
    انسان، کم‌کم با شکل سرنوشتش همانند میشود؛ انسان بمرور زمان شرایط خودش میوشد. من بیش از اینکه کاشف رمز یا انتقامجو باشم، بیش از اینکه کاهن خدا باشم، خودم زندانی بودم. از هزارتوی خستگی‌ناپذیر رؤیاها، به زندان سخت همچون خانه‌ی خودم بازگشتم. رطوبتش را دعا کردم؛ ببرش را دعا کردم؛ پنجره‌ی زیرزمینی‌اش را دعا کردم؛ بدن پیر دردآلودم را دعا کردم؛ تاریکی سنگ را دعا کردم.”
    Jorge Luis Borges

  • #25
    فریدون مشیری
    “غنچه با لبخند
    می گوید تماشایم کنید
    گل بتابد چهره همچون چلچراغ
    یک نظر در روی زیبایم کنید
    سرو ناز
    سرخوش و طناز
    می بالد به خویش
    گوشه چشمی به بالایم کنید
    باد نجوا می کند در گوش برگ
    سر در آغوش گلی دارم کنار چتر بید
    راه دوری نیست پیدایم کنید
    آب گوید
    زاری ام را بشنوید
    گوش بر آوای غمهایم کنید
    پشت پرده باغ اما
    در هراس
    باز پاییز است و در راهند آن دژخیم و داس
    سنگ ها هم حرفهایی می زنند
    گوش کن
    خاموش خا گویا ترند
    از در و دیوار می بارد سخن
    تا کجا دریابد آن را جان من
    در خموشی های من فریاد هاست
    آن که دریابد چه می گویم کجاست
    آشنایی با زبان بی زبانان چو ما
    دشوار نیست
    چشم و گوشی هست مردم را دریغ
    گوش ها هشیار نه
    چشم ها بیدار نیست


    فریدون مشیری

  • #26
    Morteza Avini
    “تاریخ امانت دار فریاد "هل من ناصر" حسین است و فطرت گنجینه دار آن...و از آن پس، کدام دلی است که با یاد او نتپد؟ مردگان را رها کن، سخن از زندگان عشق می گویم.”
    سید مرتضی آوینی, فتح خون

  • #27
    حسین پناهی
    “کتیبه خوان قبایل دور
    این,این سرگذشت کودکی است / که به سرانگشت پا
    هرگز دستش به شاخه هیچ آرزوئی نرسیده است
    هرشب گرسنه می خوابید
    چند و چرا نمیشناخت دلش
    گرسنگی شرط بقا بود به آئین قبیله مهربانش
    پس گریه کن مرا به طراوت / به دلی که میگریست بر اسب باژگون کتاب دروغ تاریخش
    و آوار میخواند ریاضیات را
    در سمفونی باشکوه جدول ضرب با همکلاسیها
    دودوتا چارتا چارچارتا...
    در یازده سالگی پا به دنیای شگفت کفش نهاد
    با سرتراشیده و کت بلندی که از زانوانش میگذشت
    با بوی کنده بدسوز و نفت و عرقهای کهنه
    آری دلم
    گلم
    این اشکها خون بهای عمر رفته من است
    دلم گلم / این اشکها خون بهای عمر رفته من است
    میراث من
    حکایت آدمی که جادوی کتاب مسخ و مسحورش کرده است
    تا بدانم و بدانم و بدانم / به وار / وانهادم مهر مادریم را
    گهواره ام را به تمامی
    و سیاه شد در فراموشی , سگ سفید امنیتم / و کبوترانم را از یاد بردم
    و می رفتم و می رفتم و میرفتم
    تا بدانم و بدانم و بدانم / از صفحه ای به صفحه ای / از چهره ای به چهره ای
    از روزی به روزی / از شهری به شهری / زیر آسمان وطنی که در آن فقط
    مرگ را به مساوات تقسیم میکردند
    سند زده ام یک جا / همه را به حرمت چشمان تو
    مهر و موم شده با آتش سیگار متبرک ملعون
    که میترکاند یکی یکی حفره های ریه هایم را
    تا شمارش معکوس آغاز شده باشد
    بر این مقصود بی مقصد /از کلامی به کلامی / و یکی یکی مردم
    بر این مقصود بی مقصد
    کفایت میکرد مرا حرمت آویشن / مرا مهتاب / مرا لبخند
    و آویشن حرمت چشمان تو بود , نبود؟
    پس دل گره زدم به ضریح اندیشه ای که آویشن را می سرود....
    داد خود را به بیدادگاه خود آوردم همین...
    نترس کافر نمی شوم هرگز، زیرا به نمیدانم های خود ایمان دارم..”
    حسین پناهی

  • #28
    حسین پناهی
    “هنوز از اتاق همینگوی بوی باروت میاد
    هنوز هم ادکلن مرلین مونرو نیمه تمام مانده
    و پیرزنان به وقت گذشتن از کف آخرین اتاق مایاکوفسکی دامن خود را جمع می کنند
    یکی می آید به زور
    یکی می رود به انتخاب”
    حسین پناهی

  • #29
    حسین پناهی
    “>کودکی ها<

    به خانه می رفت
    با کیف
    و با کلاهی که بر هوا بود
    چیزی دزدیدی ؟
    مادرش پرسید
    دعوا کردی باز؟
    پدرش گفت
    و برادرش کیفش را زیر و رو می کرد
    به دنبال آن چیز
    که در دل پنهان کرده بود
    تنها مادربزرگش دید
    گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش
    و خندیده بود”
    حسین پناهی / hossein panaahi

  • #30
    حسین پناهی
    “چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان
    نه به دستی ظرفی را چرک میکنند
    نه به حرفی دلی را آلوده
    تنها به شمعی قانعند
    واندکی سکوت......”
    حسین پناهی / Hosein Panaahi



Rss
« previous 1 3 4 5