Home
My Books
Browse ▾
Recommendations
Choice Awards
Genres
Giveaways
New Releases
Lists
Explore
News & Interviews
Genres
Art
Biography
Business
Children's
Christian
Classics
Comics
Cookbooks
Ebooks
Fantasy
Fiction
Graphic Novels
Historical Fiction
History
Horror
Memoir
Music
Mystery
Nonfiction
Poetry
Psychology
Romance
Science
Science Fiction
Self Help
Sports
Thriller
Travel
Young Adult
More Genres
Community ▾
Groups
Quotes
Ask the Author
Sign In
Join
Sign up
View profile
Profile
Friends
Groups
Discussions
Comments
Reading Challenge
Kindle Notes & Highlights
Quotes
Favorite genres
Friends’ recommendations
Account settings
Help
Sign out
Home
My Books
Browse ▾
Recommendations
Choice Awards
Genres
Giveaways
New Releases
Lists
Explore
News & Interviews
Genres
Art
Biography
Business
Children's
Christian
Classics
Comics
Cookbooks
Ebooks
Fantasy
Fiction
Graphic Novels
Historical Fiction
History
Horror
Memoir
Music
Mystery
Nonfiction
Poetry
Psychology
Romance
Science
Science Fiction
Self Help
Sports
Thriller
Travel
Young Adult
More Genres
Community ▾
Groups
Quotes
Ask the Author
Fatemeh
> Fatemeh's Quotes
Showing 1-16 of 16
sort by
date added
favorite
random
like
#1
“So many books, so little time.”
―
Frank Zappa
tags:
books
,
humor
151380 likes
like
#2
“این روز ها که می گذرد شادم
این روزها که می گذرد
شادم که می گذرد این روزها
شادم که می گذرد...”
―
قیصر امینپور,
عشق هم شاید
71 likes
like
#3
“سال ها دویدهام از پی خودم ولی
تا به خود رسیدهام، دیدهام که دیگرم”
―
قیصر امینپور
21 likes
like
#4
“part12)
و مادرم پرسيد: - شما خودتون چند تا بچه دارين؟
زنيكه سرش را انداخت زير و گفت: - اختيار دارين من درس ميخونم.
- جه درسي؟
- درس قابلگي.
سرش را تكان داد و خنديد. مادرم رو كرد به خواهرم و گفت:
- پس ننه چرا معطلي؟ پاشو بچهكترو نشون خانم بده. پاشو ننه تا من برم واسهشون چايي بيارم.
و بلند شد رفت بيرون. من دفترچه تمبرم را از طاقچه برداشتم و همانجور كه بيخودي ورقش ميزدم مواظب بودم كه خواهرم قنداق بچه را روي كرسي باز كرد و زنيكه دو سه جاي شكم بچه را دست ماليد كه مثل شكم ماهيهاي بابام سفيد بود و هنوز حرفي نزده بود كه فرياد بابام از اتاق خودش بلند شد. مرا صدا ميكرد. دفترچه را روي طاقچه پراندم و ده بدو. مادرم داشت از پشت در اطاق بابام برميگشت. گفتم:
- شما كه اومده بودين چايي ببرين واسه مهمون!
- غلط زيادي نكن، ذليل شده!”
―
جلال آل احمد
12 likes
like
#5
“ماها تو این زندکی تنگمون هی پاهامون به هم میپیچه و رو سر و کولِ هم زمین میخوریم . و خیال میکنیم تقصیر اون یکیه . غافل از اینکه این زندگیمونه که تنگه و ماها رو به جون همدیگه میندازه”
―
جلال آل احمد \ jalal ale ahmad,
سه تار
tags:
لاک-صورتی
40 likes
like
#6
“انسانهايي بوديم
که به پاک کردن
عادت داشتيم
ابتدا اشکهاي مان را
پاک کرديم
سپس يکديگر را”
―
ایلهان برک
8 likes
like
#7
“راستی زندگی یعنی اینکه توی یه تیکه جا هی بروی و برگردی تا پیر شوی ودیگر هیچ یا اینکه طور دیگری هم توی دنیا میشود زندگی کرد؟”
―
صمد بهرنگی,
ماهی سیاه کوچولو
33 likes
like
#8
“Without music, life would be a mistake.”
―
Friedrich Nietzsche,
Twilight of the Idols
tags:
inspirational
,
music
,
philosophy
74336 likes
like
#9
“I've learned that people will forget what you said, people will forget what you did, but people will never forget how you made them feel.”
―
Maya Angelou
89086 likes
like
#10
“ای خدای بزرگ به من کمک کن تا وقتی می خواهم درباره راه رفتن کسی قضاوت کنم، کمی با کفش های او راه بروم.”
―
دکتر علی شریعتی
38 likes
like
#11
“هرگز نبودن به تلخی فراموش کردن یک بودن نیست”
―
علی شریعتی
46 likes
like
#12
“در شگفتم که سلام آغاز هر دیداریست ، ولی در نماز پایان است . شاید این بدین معناست که پایان نماز ، آغاز دیدار است”
―
دکتر علی شریعتی
29 likes
like
#13
“نهایتا دل به جایی می رسد که دو راه بیشتر ندارد
یا باید خون شود
یا سنگ”
―
عباس صفاری
46 likes
like
#14
“من در این تاریکی ریشه ها را دیدم
و برای بته نورس مرگ، آب را معنی کردم”
―
سهراب سپهری
17 likes
like
#15
“سهراب سپهری در جشن تولد یک سالگی فرزندش گفت : عزیزم ! یک بهار ، یک تابستان ، یک پاییز و یک زمستان را دیدی ! از این پس همه چیز تکراریست
....................................
محدثه ی عزیزم تولدت مبارک باشه
امروز 2مهرماه سال 1393”
―
سهراب سپهری
8 likes
like
#16
“خبرهای سوخته!
چقدر میترسم!
از اين که بايد
تو را به سوی گذشت زمان
بدرقه کنم
میترسم...
_خبرها همه تكراری
عكسها همه...
تیترها...
یك نفر را بارها اعدام كرده اند
و باز او را
پای جوخهی دار میبرند
ما
اعلامیه مینويسیم
و هر چه امضا
دستمان به جایی
امضاها همه...
...
دستهای تو اما
هرگز تکرار نمیشود
بانوی من!
چشمهات را ببند
و دستهام را بگير
شايد از لای کتاب
بيرون آمدم
شايد
باز خنديدم در آغوش تو.
_معذرت میخواهم
که عاشقت نبودم
روزها و ماهها و سالها
معذرت میخواهم.
میبوسمت، و میبوسمت
يک بار قبل از اينکه به خواب روم
میبوسمت
يکبار وقتی به خواب رفتم.
_سقوط، سقوط، سقوط
در لابلای خبرها
مدام هواپيما سقوط میکند
نان سقوط میکند
خدا سقوط میکند
سقف سقوط
آنهمه آدم...
...
تنها منم
که در خواب تلخ تو
زنده میشوم.
اگر قرار باشد
هزار بار زندگی کنم
هر هزار بار من
مال تو
_توفان بود
روزنامه در باد میسوخت
و من خبرهای سوخته را
در ميان شعلهها
برای تو میخواندم
میدانم
تاريخ سرزمينم را میدانی
عشق من!
از خودم بگويم؟
اول دستهات را جوهری کن
بعد بيا سراغ تنم
بعد هم ببين
دستهات را
به کجای تنم کشيدهای.
_تب و لرز تمام نمیشود
کنار پنجرهی برفی مینشينم
و اين بستنی را
مزه مزه میکنم
يک نگاه به تو
يک قاشق بستنی
...
آب میشود.
حتا موهام میخندند
وقتی با تو حرف میزنم
آقای من!
حتا وقتی بگويم "نمیدانم"
عشق توست که قورت میدهم.
_تو
باران تنم کن
و مرا زير پر چشمهات بگير
قطره قطره
تو را گريه میکنم.
میخواهی بروم
لباسهای خدا را
برات بدزدم؟”
―
عباس معروفی / Abbas Ma'rofi
97 likes
All Quotes
Tags From Fatemeh’s Quotes
books
humor
لاک-صورتی
inspirational
music
philosophy
Welcome back. Just a moment while we sign you in to your Goodreads account.