Fatemeh > Fatemeh's Quotes

Showing 1-16 of 16
sort by

  • #1
    Frank Zappa
    “So many books, so little time.”
    Frank Zappa

  • #2
    قیصر امین‌پور
    “این روز ها که می گذرد شادم
    این روزها که می گذرد
    شادم که می گذرد این روزها
    شادم که می گذرد...”
    قیصر امین‌پور, عشق هم شاید

  • #3
    قیصر امین‌پور
    “سال ها دویده‌ام از پی خودم ولی
    تا به خود رسیده‌ام، دیده‌ام که دیگرم”
    قیصر امین‌پور

  • #4
    Jalal Al-e Ahmad
    “part12)
    و مادرم پرسيد: - شما خودتون چند تا بچه دارين؟

    زنيكه سرش را انداخت زير و گفت: - اختيار دارين من درس ميخونم.

    - جه درسي؟

    - درس قابلگي.

    سرش را تكان داد و خنديد. مادرم رو كرد به خواهرم و گفت:

    - پس ننه چرا معطلي؟ پاشو بچهكت‌رو نشون خانم بده. پاشو ننه تا من برم واسه‌شون چايي بيارم.

    و بلند شد رفت بيرون. من دفترچه تمبرم را از طاقچه برداشتم و همانجور كه بيخودي ورقش مي‌زدم مواظب بودم كه خواهرم قنداق بچه را روي كرسي باز كرد و زنيكه دو سه جاي شكم بچه را دست ماليد كه مثل شكم ماهي‌هاي بابام سفيد بود و هنوز حرفي نزده بود كه فرياد بابام از اتاق خودش بلند شد. مرا صدا مي‌كرد. دفترچه را روي طاقچه پراندم و ده بدو. مادرم داشت از پشت در اطاق بابام برمي‌گشت. گفتم:

    - شما كه اومده بودين چايي ببرين واسه مهمون!

    - غلط زيادي نكن،‌ ذليل شده!”
    جلال آل احمد

  • #5
    Jalal Al-e Ahmad
    “ماها تو این زندکی تنگمون هی پاهامون به هم میپیچه و رو سر و کولِ هم زمین میخوریم . و خیال میکنیم تقصیر اون یکیه . غافل از اینکه این زندگیمونه که تنگه و ماها رو به جون همدیگه میندازه”
    جلال آل احمد \ jalal ale ahmad, سه تار

  • #6
    “انسان‌هايي بوديم
    که به پاک کردن
    عادت داشتيم

    ابتدا اشک‌هاي‌ مان را
    پاک کرديم
    سپس يکديگر را”
    ایلهان برک

  • #7
    Samad Behrangi
    “راستی زندگی یعنی اینکه توی یه تیکه جا هی بروی و برگردی تا پیر شوی ودیگر هیچ یا اینکه طور دیگری هم توی دنیا میشود زندگی کرد؟”
    صمد بهرنگی, ماهی سیاه کوچولو

  • #8
    Friedrich Nietzsche
    “Without music, life would be a mistake.”
    Friedrich Nietzsche, Twilight of the Idols

  • #9
    Maya Angelou
    “I've learned that people will forget what you said, people will forget what you did, but people will never forget how you made them feel.”
    Maya Angelou

  • #10
    Ali Shariati
    “ای خدای بزرگ به من کمک کن تا وقتی می خواهم درباره راه رفتن کسی قضاوت کنم، کمی با کفش های او راه بروم.”
    دکتر علی شریعتی

  • #11
    Ali Shariati
    “هرگز نبودن به تلخی فراموش کردن یک بودن نیست”
    علی شریعتی

  • #12
    Ali Shariati
    “در شگفتم که سلام آغاز هر دیداریست ، ولی در نماز پایان است . شاید این بدین معناست که پایان نماز ، آغاز دیدار است”
    دکتر علی شریعتی

  • #13
    عباس صفاری
    “نهایتا دل به جایی می رسد که دو راه بیشتر ندارد
    یا باید خون شود
    یا سنگ”
    عباس صفاری

  • #14
    Sohrab Sepehri
    “من در این تاریکی ریشه ها را دیدم
    و برای بته نورس مرگ، آب را معنی کردم”
    سهراب سپهری

  • #15
    Sohrab Sepehri
    “سهراب سپهری در جشن تولد یک سالگی فرزندش گفت : عزیزم ! یک بهار ، یک تابستان ، یک پاییز و یک زمستان را دیدی ! از این پس همه چیز تکراریست
    ....................................

    محدثه ی عزیزم تولدت مبارک باشه
    امروز 2مهرماه سال 1393”
    سهراب سپهری

  • #16
    عباس معروفی
    “خبرهای سوخته!

    چقدر می‌ترسم!
    از اين که بايد
    تو را به سوی گذشت زمان
    بدرقه کنم
    می‌ترسم...

    _خبرها همه‌ تكراری‌
    عكس‌ها همه...
    تیترها...
    یك‌ نفر را بارها اعدام‌ كرده‌ اند
    و باز او را
    پای‌ جوخه‌ی دار می‌برند
    ما
    اعلامیه‌ می‌نويسیم‌
    و هر چه‌ امضا‌
    دست‌مان‌ به‌ جایی‌
    امضاها همه...
    ...
    دست‌های تو اما
    هرگز تکرار نمی‌شود
    بانوی من!

    چشم‌هات را ببند
    و دست‌هام را بگير
    شايد از لای کتاب
    بيرون آمدم
    شايد
    باز خنديدم در آغوش تو.

    _معذرت می‌خواهم
    که عاشقت نبودم
    روزها و ماه‌ها و سال‌ها
    معذرت می‌خواهم.

    می‌بوسمت، و می‌بوسمت
    يک بار قبل از اين‌که به خواب روم
    می‌بوسمت
    يک‌بار وقتی به خواب رفتم.

    _سقوط، سقوط، سقوط
    در لابلای خبرها
    مدام هواپيما سقوط می‌کند
    نان سقوط می‌کند
    خدا سقوط می‌کند
    سقف سقوط
    آنهمه آدم...
    ...
    تنها منم
    که در خواب تلخ تو
    زنده می‌شوم.

    اگر قرار باشد
    هزار بار زندگی کنم
    هر هزار بار من
    مال تو

    _توفان بود
    روزنامه در باد می‌سوخت
    و من خبرهای سوخته را
    در ميان شعله‌ها
    برای تو می‌خواندم
    می‌دانم
    تاريخ سرزمينم را می‌دانی
    عشق من!
    از خودم بگويم؟

    اول دست‌هات را جوهری کن
    بعد بيا سراغ تنم
    بعد هم ببين
    دست‌هات را
    به کجای تنم کشيده‌ای.

    _تب و لرز تمام نمی‌شود
    کنار پنجره‌ی برفی می‌نشينم
    و اين بستنی را
    مزه مزه می‌کنم
    يک نگاه به تو
    يک قاشق بستنی
    ...
    آب می‌شود.

    حتا موهام می‌خندند
    وقتی با تو حرف می‌زنم
    آقای من!
    حتا وقتی بگويم "نمی‌دانم"
    عشق توست که قورت می‌دهم.

    _تو
    باران تنم کن
    و مرا زير پر چشم‌هات بگير
    قطره قطره
    تو را گريه می‌کنم.

    می‌خواهی بروم
    لباس‌های خدا را
    برات بدزدم؟”
    عباس معروفی / Abbas Ma'rofi



Rss