Sotoodeh > Sotoodeh 's Quotes

Showing 1-30 of 33
« previous 1
sort by

  • #1
    مهدی اخوان ثالث
    “هی فلانی! زندگی شاید همین باشد؟
    یک فریب ساده و کوچک
    آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را
    جز برای او و جز با او نمی خواهی.
    من گمانم زندگی باید همین باشد.”
    اخوان ثالث

  • #2
    Milan Kundera
    “Anyone whose goal is 'something higher' must expect someday to suffer vertigo. What is vertigo? Fear of falling? No, Vertigo is something other than fear of falling. It is the voice of the emptiness below us which tempts and lures us, it is the desire to fall, against which, terrified, we defend ourselves.”
    Milan Kundera, The Unbearable Lightness of Being

  • #3
    Mae West
    “You only live once, but if you do it right, once is enough.”
    Mae West

  • #4
    شهیار قنبری
    “تو که خودسوزی هر شبپره را می فهمی
    باورم نیست که مرگ بال و پر یادت نیست
    تو به دل ریختگان چشم نداری بیدل
    آنچنان غرق غروبی که سحر یادت نیست”
    شهیار قنبری, دریا در من

  • #5
    Søren Kierkegaard
    “دردها، اگر فرد را نشکنند، به او غرور می آموزند.”
    Søren Kierkegaard, The Seducer’s Diary

  • #6
    مهدی اخوان ثالث
    “بهار آمد، پریشان باغ من افسرده بود اما
    به جو باز آمد آب رفته، ماهی مرده بود اما”
    مهدی اخوان ثالث, قاصدک

  • #7
    مهدی اخوان ثالث
    “به دیدارم بیا هرشب
    در این تنهایی تنها و تاریک خدامانند
    دلم تنگ است
    بیا، ای روشن! ای روشنتر از لبخند!
    شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهیها.”
    مهدی اخوان ثالث

  • #8
    قیصر امین‌پور
    “آی
    !ای دریغ و حسرت همیشگی
    ناگهان
    چقدر زود
    ...دیر می‌شود”
    قیصر امین‌پور

  • #9
    E.L. Doctorow
    “هر شهری سرانجام به پایان می‌رسد و جاده‌ای تهی آغاز می‌شود که پیمودن آن ایمان می‌طلبد”
    E.L. Doctorow, Billy Bathgate

  • #10
    “آنوشا: شما چقدر کتاب میخوانید بابا بزرگ! خسته نمی شوید؟
    کشیش: چرا عزیزم، خسته میشوم، اما چاره ای ندارم؛ باید این کتاب ها را بخوانم تا آن چیزی را که دنبالش می گردم، پیدا کنم.
    آنوشا: باب ابزرگ! توی کتابها دنبال چی می گردید؟
    کشیش: خیلی چیزها آنوشا جان. بزرگ که بشوی تو هم باید گمشده هایت را توی کتابها پیدا کنی.”
    ابراهیم حسن بیگی, قدیس

  • #11
    “تقصير من نيست ، شيب تخت به سمت توست.”
    پیمان هوشمندزاده / Peyman Hooshmandzadeh

  • #12
    Kahlil Gibran
    “قلبی را که عشق می‌ورزد
    اما رام نمی‌شود
    می‌سوزد اما نرم نمی‌شود
    می‌پذیری؟”
    Kahlil Gibran

  • #13
    Simone de Beauvoir
    “در فضای قوسی شکل, خط راست نمیتوان کشید. در جامعه ای که منزه نیست, نمیتوان زندگی منزهی داشت. آم همواره به نحوی گرفتار است. تازه این هم خیال واهی است که باید خودمان را از شر ان خلاص کنیم. هیچ راه رستگاریی وجود ندارد.”
    Simone de Beauvoir, The Mandarins

  • #14
    Sherko Bekas
    “تمامِ این پاییز را
    صرف گردآوری کلمه خواهم کرد
    که وقتی زمستان رسید
    طولانی‌ترین قصیده‌ی عاشقانه را
    برایت بنویسم”
    Sherko Bekas, شێرکۆ بێکەس

  • #15
    Carl Sandburg
    “«عشقِ یک کارگر»

    ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﮐﺸﯽ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩه‌ام
    ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﻣﻦ ﯾﮏ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺳﺎﺩه‌ﺍﻡ
    ﻭ ﺗﻮ ﺁﻥ ﺯﻧﯽ،
    ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖ‌ﺩﺍﺭﺩ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﭘﺰﺷﮏ ﺑﺎﺷﺪ.

    ﺍﻣﺎ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺍﻫﻤﯿﺘﯽ نمی‌دﻫﻢ
    ﻭ ﺣﺘﯽ ﻣﺤﮑﻢ‌ﺗﺮ ﺍﺯ ﻗﺒﻞ
    ﺁﺟﺮﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻣﯽ‌ﭼﯿﻨﻢ.
    ﺣﺘﯽ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ ﺍﺯ ﭘﯿﺶ ﺁﻭﺍﺯ می‌‌خوانم
    ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﻓﺮﻗﻮﻥِ ﻣﻼﺕ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ می‌گیرم.

    ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﻧﻮﺭ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﺩﺭﺳﺖ ﺑﻪ ﭼﺸﻤﺎﻧﻢ می‌خورد
    ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﻧﺮﺩﺑﺎﻥ‌ﻫﺎ ﺯﯾﺮ ﭘﺎﻫﺎﯾﻢ ﻣﯽﻟﺮﺯﻧﺪ
    ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺣﺘﯽ ﺗﺮﺍﺯﻫﺎ ﻫﻢ ﺍﺷﺘﺒﺎه می‌کنند،
    ﻣﻦ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ
    ﺩﻗﯿﻘﺎ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻓﮑﺮ می‌کنم...”
    Carl Sandburg

  • #16
    Italo Calvino
    “Now that he is no longer here I should be interested in so many things: philosophy, politics, history. I follow the news, read books, but they befuddle me. What he meant to say is not there, for he understood something else, something that was all-embracing, and he could not say it in words but only by living as he did.”
    Italo Calvino, The Baron in the Trees

  • #17
    “در مجلسِ آخر که نیز بعد ازان مجلس نگفت روی بجمع کرد و گفت: اگر فردا شما را سوال کنند که شما کئید چه خواهیت گفت؟ گفتند: شیخ بگوید. گفت: مگوئیت مومنانیم مگوئیت صوفیانیم مگوئیت مسلمانیم که هرچه گوئیت حجتِ آن از شما طلب کنند و شما عاجز شویت. بگوئیت ما کهترانیم. مهتران ما در پیش‌اند. ما را بنزدِ مهتران بریت کی جوابِ کهتر بر مهتر بود. جهد کنیت تا مهتران خود را دریابیت که اگر شما را بشما بازمانند ای بسا رسوائیها و قبائح که از شما آشکار گردد.”
    جمال الدین ابوروح لطف الله بن ابی سعد, حالات و سخنان ابوسعید ابوالخیر

  • #18
    قیصر امین‌پور
    “با توام
    ای لنگر تسکین !
    ای تکانهای دل !
    ای آرامش ساحل !
    با توام
    ای نور !
    ای منشور !
    ای تمام طیفهای آفتابی !
    ای کبود ِ ارغوانی !
    ای بنفشابی !
    با توام ای شور ، ای دلشوره ی شیرین !
    با توام
    ای شادی غمگین !
    با توام
    ای غم !
    غم مبهم !
    ای نمی دانم !
    هر چه هستی باش !
    اما کاش...
    نه ، جز اینم آرزویی نیست :
    هر چه هستی باش !
    اما باش!”
    قیصر امین پور

  • #19
    خسرو گلسرخی
    “لطفا آیه‌های روشنفکرانه را مثل کاه و علف جلوی ما نریزید! چرا شعر نباید شعار باشد، در جایی که زندگی کمترین شباهتی به خود ندارد؟ این کفر است که دنبال شعر ناب و جوهر سیّال شعری، سینه چاک بدهیم. من به نفع زندگی از شعر این توقع را دارم که اگر لازم باشد نه فقط شعار، بلکه خنجر و طناب و زهر باشد، گلوله و مُشت باشد”
    خسرو گلسرخی

  • #20
    Emil M. Cioran
    “من هرگز نگریسته‌ام، چرا که اشک‌هایم همواره به اندیشه تبدیل شده‌اند و از این رو اندیشه‌هایم به تلخی اشک‌هایم است.”
    Emil M. Cioran, On the Heights of Despair

  • #21
    Emil M. Cioran
    “Only optimists commit suicide, optimists who no longer succeed at being optimists. The others, having no reason to live, why would they have any to die?”
    Emil Cioran

  • #22
    Latif Halmat
    “مردان: زندان زنان
    زنان: زندان مردان
    سرزمین: زندان شاعر
    شاعر: زندان واژه
    واژه: زندان عکس
    آی چه کسی این‌همه زندان را بنا نهاد!؟”
    لەتیف هەڵمەت

  • #23
    نادر ابراهیمی
    “دختر سياسى، بهتر از پسر سياسى است. مردان، انگار كه براى حضور در معركه ى سياست به دنيا مى آيند؛ اما زنان، بر اين ميدان منّت مى گذارند كه پا در آن مى نهند. هر جا زنى به خاطر عدالت مى جنگد، آن جا عطرى پيچيده است شيرين و شورانگيز و بهشتى.”
    نادر ابراهیمی, واقعیتهای پرخون

  • #24
    Sherko Bekas
    “تنها
    من نیستم که در این خانه غریبم
    خانه نیز در غربت یک محله و
    محله در غربت شهر و
    شهر در غربت یک سرزمین و
    سرزمین در غربت جهان و
    جهان نیز در چرخه‌ی زمانه غریب است”
    Sherko Bekas, شێرکۆ بێکەس

  • #25
    Vladimir Nabokov
    “Mind you, sometimes the angels smoke, hiding it with their sleeves, and when the archangel comes, they throw the cigarettes away: that’s when you get shooting stars.”
    Vladimir Nabokov

  • #26
    احمد شاملو
    “راست است که صاحبان دل های حساس نمی میرند...بی هنگام ناپدید میشوند”
    احمد شاملو / Ahmad Shamloo

  • #27
    Carl Sagan
    “Somewhere, something incredible is waiting to be known.”
    Carl Sagan

  • #28
    رضا براهنی
    “شتاب کردم که آفتاب بیاید
    نیامد
    دویدم از پیِ دیوانه‌ای که گیسوانِ بلوطش را به سِحرِ گرمِ مرمرِ لُمبرهایش می‌ریخت
    که آفتاب بیاید
    نیامد
    به روی کاغذ و دیوار و سنگ و خاک نوشتم که تا نوشته بخوانند
    که آفتاب بیاید
    نیامد
    چو گرگ زوزه کشیدم، چو پوزه در شکمِ روزگارِ خویش دویدم
    شبانه روز دریدم، دریدم
    که آفتاب بیاید
    نیامد
    چه عهدِ شومِ غریبی! زمانه صاحبِ سگ؛ من سگش
    چو راندم از درِ خانه ز پشت بامِ وفاداری درون خانه پریدم که آفتاب بیاید
    نیامد
    کشیده‌ها به رُخانم زدم به خلوتِ پستو
    چو آمدم به خیابان
    دو گونه را چُنان گدازه‌ی پولاد سوی خلق گرفتم که آفتاب بیاید
    نیامد
    اگرچه هق هقم از خواب، خوابِ تلخ برآشفت خوابِ خسته و شیرین بچه‌های جهان را
    ولی گریستن نتوانستم
    نه پیشِ دوست نه در حضور غریبه نه کنجِ خلوتِ خود گریستن نتوانستم
    که آفتاب بیاید
    نیامد”
    رضا براهنی, خطاب به پروانه‌ها و چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم

  • #29
    رضا قاسمی
    “شوربختي مرد در اين است كه سن خود را نمي بيند. جسمش پير مي شود اما تمنايش همچنان جوان مي ماند. زن، هستي اش با زمان گره خورده. آن ساعت دروني كه نظم مي دهد به چرخه زايمان، آن عقربه كه در لحظه اي مقرر مي ايستد روي ساعت يائسگي، اينها همه پاي زن را از راه مي برد روي زمين سخت واقعيت. هر روز كه مي ايستد در برابر آينه تا خطي بكشد به چشم يا سرخي بدهد به لب، تصوير رو به رو خيره اش مي كند به رد پاي زمان كه ذره ذره چين مي دهد به پوست. اما مرد، پايش لب گور هم كه باشد چشمش كه بيفتد به دختري زيبا، جواني او را مي بيند اما زانوان خميده و عصاي خود را نه.”
    رضا قاسمی, چاه بابل

  • #30
    Anne Brontë
    “I love the silent hour of night,
    For blissful dreams may then arise,
    Revealing to my charmed sight
    What may not bless my waking eyes.”
    Anne Brontë, Best Poems of the Brontë Sisters



Rss
« previous 1