Moein Aghcheli > Moein's Quotes

Showing 1-19 of 19
sort by

  • #1
    Leo Tolstoy
    “Everyone thinks of changing the world, but no one thinks of changing himself.”
    Leo Tolstoy

  • #2
    Abdulla Pashew
    “«شرط»

    من دشمنِ رهبران ِ دیکتاتورِ زمان
    ـ سایه های خدا بر زمین ـ
    نیستم؛
    به آن شرط امّا
    که کودکان
    !دیکتاتور باشند”
    (Ebdulla peşêw)عه‌بدوڵا په‌شێو

  • #3
    Farhad Pirbal
    “نگاه کن هیتلر چە بر سر نیچە آورد، یا آمریکایی ها چە بر سر آلبرت انیشتاین، یا بر سر سلمان رشدی و اسپینوزا و مایاکوفسکی و مارلن مونرو و فرخزاد و… همەشان را مثل مسیح بر صلیب کشیدند، خون هاشان را بعدا بە کتابفروشی های میدان انقلاب تهران سپاردند”
    فرهاد پیربال

  • #4
    Sherko Bekas
    “مگر من از وطنم چه می‌خواستم
    به غیر از تکه ای نان
    گوشه‌ای امن
    جیبی با حرمت
    بارانی از عشق
    پنجره‌ای باز
    ...كه آزادی و عشق به من دهد
    من چه می‌خواستم
    در این حد، كه به من نداد!؟

    برای همین
    نیمه شبی
    دری را شکستم و رفتم
    .برای همیشه رفتم”
    شێرکۆ بێکەس

  • #5
    قوبادی جه‌لی زاده
    “...مبادا فکر خودکشی به سرش بزند
    .تاکنون تو را به گل نشان نداده ام”
    قوبادی جه‌لی زاده

  • #6
    Sherko Bekas
    “اگر چشم فرو بستم؛

    خاک را بگویید
    .پیکر کُرد دیگری را در خود جای ندهد

    آب را بگویید
    سیل اشک به سوی کردستان
    .روانه نکند

    باد را بگویید
    .تازیانه اش را بر دل مادران کُرد نکوبد

    خورشید را بگویید
    .آتش غضبناکش را از سرِ کردستان بردارد

    شب را بگویید
    .پنجره ی امید را بر روی هیچ پدر کُردی نبندد

    و خدا را بگویید
    فرود آید و برای چند لحظه هم که شده
    .کُرد باشد”
    شێرکۆ بێکەس

  • #7
    Abdulla Pashew
    “چشم دختر اروپایی را
    اگر آبی هم باشد، دوست میدارم
    اگر سبز هم باشد، دوست میدارم
    اینگونه فهمیده ام
    آبی‌ ترین چشم
    سبزترین چشم
    در این دنیا
    با ذره ای از سیاهی
    .چشم دخترِ سرزمینم را دارد”
    (Ebdulla peşêw)عه‌بدوڵا په‌شێو

  • #8
    Sherko Bekas
    “آرزو نمی کنم
    .تفنگها با موج خون های ریخته غرق شوند

    آرزویم این است
    دختر و پسر سرزمینم
    روزی یک بار
    با پرواز بال نگاهشان
    ...غبار روی کتابی را بتکانند”
    Sherko Bekas, شێرکۆ بێکەس

  • #9
    Sherko Bekas
    “ای دختر زیبا
    تو نە شاعری و نە نقاش
    لیکن من هردوی آنها

    اما چه کسی این را می داند
    که این چشمان توست که همه شب
    این شعرها را دزدکی به من می دهد

    چه کسی می داند
    این انگشتان توست
    که نقاشی هایم را می کِشد

    من از این می ترسم
    که روزی
    چشم ها و انگشتانت
    این راز را بر ملا سازند و
    به خیابان و محله و اهل دنیا بگویند
    در واقع این مرد
    نه شاعرست و نه نقاش”
    Sherko Bekas, شێرکۆ بێکەس

  • #10
    نزار قباني
    “من می نویسم
    تا اشیا را منفجر کنم
    نوشتن انفجار است

    می‌نویسم تا روشنایی را بر تاریکی چیره کنم و شعر را به پیروزی برسانم

    می‌نویسم تا خوشه‌های گندم بخوانند تا درختان بخوانند
    می‌نویسم تا گل سرخ بخواند تا ستاره تا پرنده، گربه، ماهی، صدف مرا بفهمد

    می‌نویسم تا دنیا را از دندان‌های هلاکو
    از حکومت نظامیان، از دیوانگی اوباشان رهایی بخشم

    می‌نویسم تا زنان را از سلول‌های ستم از شهرهایی مرده
    از ایالت‌های بردگی، از روزهای پرکسالت سرد و تکراری برهانم

    می‌نویسم تا واژه‌ها را از تفتیش از بوکشیدن سگ‌ها
    از تیغ سانسور برهانم

    می‌نویسم تا زنی را که دوست دارم
    از شهر بی‌شعر، شهر بی‌عشق
    شهر اندوه و افسردگی رها کنم

    می‌نویسم تا از او ابری نمبار بسازم
    تنها زن و نوشتن
    .ما را از مرگ می‌رهاند”
    نزار قباني

  • #11
    Sadegh Hedayat
    “من پێویستیی ئەوەم بەو چاوانەیه کە بە گۆشەنیگایەکی هەموو کێشە فەلسەفی و چمانە خودایییەکانم بۆ چارەسەر بکا”
    Sadegh Hedayat

  • #12
    Pablo Neruda
    “همیشه چیزهایی که نداشته‌ام را
    ،بسیار دوست داشته‌ام
    همچون تو
    که بسیار دوری
    ...که بسیار ندارمت”
    Pablo Neruda

  • #13
    Lord Byron
    “Tenê di dema aştîyê de ye ku niştecîhê welatekî dikarin barê giran yê şer hest/hês bikin.

    .تەنیا لە کاتی ئاشتیدا، خەڵکی یەک وڵات، هەست بە باری قورسی شەڕ ئەکەن”
    George Gordon Byron

  • #14
    Albert Camus
    “Demekê yê were ku di navbera temaşevanbûn û piratîkê de divê yekê bibêjêrî...
    Ev pîvana mirovbûnê ye!”
    Albert Camus

  • #15
    Ahmet Kaya
    “من اگر كُرد هم نبودم، بخاطر اين نابرابری و ظلم بزرگ به صدا در می آمدم؛ بچه های كُرد با كاغذهای سفيد روزها سر جاده ها می آمدند و كاغذهای سفيد خود را با خونشان قرمز مي كردند و تنها رويش مي نوشتند: «از كشتن ما دست برداريد، ما هم انسان هستيم.» دولت آنهايی را هم كه نمی مردند، روانه ی زندان مي كرد

    !مگر غير از شما، چه وجدانی اين را تحمل مي كند”
    Ahmet Kaya

  • #16
    Charles Bukowski
    “مردها تلفن می کنن و می پرسن
    شما واقعا چارلز بوکوفسکیِ نویسنده هستید؟

    منم جواب میدم که
    بعضی وقتها نویسنده ام
    .ولی اغلب کاری نمی کنم

    بعد میگن، گوش کن، من خیلی کاراتو دوست دارم، میشه بیام پیشت و چند جعبه آبجو بیارم؟
    .منم جواب میدم، میتونی بیاری اگه داخل نیای

    ،وقتی زنها تلفن می کنن
    ،میگم بله من می نویسم، نویسنده ام
    .و همین الان فقط نمی نویسم
    بعد میگن، احساس احمقانه ای دارم که بهتون تلفن کردم
    .و خیلی سورپرایز شدم اسمتونو توی دفترچه تلفن دیدم
    منم جواب میدم، که دلیل داره... راستی چرا نمیای اینجا یه آبجو با هم بزنیم؟
    از نظر شما ایرادی نداره؟

    .و میان، زنهای زیبا با ذهن، بدن و چشمان بی نظیر

    ،اغلب سکسی در کار نیست
    .اما دیگه عادت کردم
    ،ولی هنوز میارزه
    .حتی نگاه کردن بهشونم خوبه
    ،ولی موارد خاصی
    .شانس غیرمنتظره ای میارم
    ،برای مردی 55 ساله
    ،که تا 23 سالگی سکس نداشته
    ،و تا 50 سالگی هم چیز زیادی نصیبش نشده
    ،به نظرم باید اسمم توی دفترچه تلفنِ پَسیفیک بمونه، تا به مردای عادی برسم
    ،البته باید به نوشتن شعرهای جاودانه ادامه بدم
    .اما الهام از اونجا میاد”
    Charles Bukowski

  • #17
    Hagop Baronian
    “ترجیح می دهم علف بخورم تا کاسه لیس دیگران باشم و از مواهب لذت ببرم”
    Hagop Baronian

  • #18
    William Shakespeare
    “If you prick us, do we not bleed? if you tickle us, do we not laugh? if you poison us, do we not die? and if you wrong us, shall we not revenge?”
    William Shakespeare, The Merchant of Venice

  • #19
    H.P. Lovecraft
    “I am writing this under an appreciable mental strain, since by tonight I shall be no more. Penniless, and at the end of my supply of the drug which alone makes life endurable, I can bear the torture no longer; and shall cast myself from this garret window into the squalid street below.”
    H.P. Lovecraft, Dagon et autres nouvelles de terreur



Rss
All Quotes



Tags From Moein’s Quotes