Narjes Dorzade > Narjes's Quotes

Showing 1-30 of 41
« previous 1
sort by

  • #1
    Søren Kierkegaard
    “هر كس به قدر عظمت آن چه با آن زورآزمايى كرد بزرگى يافت:
    آن كس كه با جهان ستيز كرد با چيرگى بر جهان بزرگ شد؛
    و آن كس كه با خويشتن نبرد كرد با چيرگى بر خويشتن بزرگ شد؛
    امّا آن كس كه با خدا زورآزمايى كرد از همه بزرگ تر بود.”
    Søren Kierkegaard, Fear and Trembling

  • #2
    Friedrich Nietzsche
    “من بر تقدير خود واقفم: روزى نام من قرين خاطره ى امرى عظيم خواهد شد، خاطره ى بحرانى كه زمين مانندش را به خود نديده، ژرف ترين تصادم وجدان، اراده اى كه ظاهر شد تا بر هر آن چه تاكنون به باور درآمده، مطلوب انگاشته شده، و تقديس گشته بشورد.

    من انسان نيستم، من ديناميتم!”
    Friedrich Nietzsche, Ecce Homo

  • #3
    Jalal ad-Din Muhammad ar-Rumi
    “In your light I learn how to love. In your beauty, how to make poems. You dance inside my chest where no-one sees you, but sometimes I do, and that sight becomes this art.”
    Rumi

  • #4
    Jalal ad-Din Muhammad ar-Rumi
    “Raise your words, not voice. It is rain that grows flowers, not thunder.”
    Rumi

  • #5
    Lao Tzu
    “The truth is not always beautiful, nor beautiful words the truth.”
    Lao Tzu, Tao Te Ching

  • #6
    “بر اساس علم ماتریالیستی در سه سالگی باید می مردم

    اما اینکه چرا سال ها تا امروز زندگی کردم
    دلیلش هرچه که باشد
    ...با هیچ فلسفه ای قابل توجیه نیست”
    Javad Mahdizadeh

  • #7
    Johann Wolfgang von Goethe
    “من هرگز در حسرت بال پرندگان نخواهم بود. جذبه های جانم، از کتابی به کتاب دیگر و از صفحه ای به صفحه ی دیگر مرا به جاهای بسیار دورتر می برند.”
    Johann Wolfgang von Goethe, Faust

  • #8
    Anatole France
    “آری ریشه همه بیچارگی‌ها درونی ما در خود ما است، ما تصور می‌کنیم بدبختی از بیرون به ما هجوم می‌آورد ولی این درون ماست که سرچشمه اصلی تلخی‌ها و خوشی‌های زندگی است.”
    Anatole France, Le Mannequin d'osier

  • #9
    محمدعلی بهمنی
    “تو را گم می كنم هر روز و پیدا می كنم هر شب
    بدین سان خواب ها را با تو زیبا می كنم هر شب
    تبی این گاه را چون كوه سنگین می كند آن گاه
    چه آتش ها كه در این كوه برپا می كنم هر شب
    تماشایی است پیچ و تاب آتش ها، خوشا بر من
    كه پیچ و تاب آتش را تماشا می كنم هر شب
    مرا یك شب تحمل كن كه تا باور كنی ای دوست
    چگونه با جنون خود مدارا می كنم هر شب
    چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
    كه این یخ كرده را از بی كسی، ها می كنم هر شب
    تمام سایه ها را می كشم بر روزن مهتاب
    حضورم را ز چشم شهر حاشا می كنم هر شب
    دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
    چه بی آزار با دیوار نجوا می كنم هر شب
    كجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی؟
    كه من این واژه را تا صبح معنا می كنم هر شب”
    محمدعلی بهمنی
    tags: poem

  • #10
    Salman Rushdie
    “یاد گرفتم، اولین درس زندگی‌ام؛ که با چشمان همیشه باز نمی‌شود با دنیا روبرو شد.”
    Salman Rushdie, Midnight’s Children

  • #11
    Gabriel García Márquez
    “واقعیت این است که اولین تغییرات در پیری آن چنان به آرامی اتفاق می افتد که به سختی به چشم می آیند. آدمی باز خودش را از درون نگاه می کند همان طور که همیشه نگاه می کرده است، اما این دیگرانند که از بیرون به او پیریش را یادآوری می کنند.”
    Gabriel Garcí­a Márquez, Memories of My Melancholy Whores

  • #12
    Karen Blixen
    “All sorrows can be borne if you can put them into a story.”
    Isak Dinesen

  • #13
    Marcel Proust
    “با آوردن یک بیتِ تنها از یک شعر، نیروی کشش آنرا ده‌برابر می‌کنیم”
    Marcel Proust, The Guermantes Way

  • #14
    “کاش که مرا بال‌ها مثل کبوتر می‌بود تا پرواز کرده، استراحت می‌یافتم. هرآینه بجای دور می‌پریدم و در صحرا مأوا می‌گزیدم؛ می‌شتافتم بسوی پناهگاهی، دور از باد تند و از طوفان شدید.”
    Anonymous, Psalms (Bible #19), ESV

  • #15
    شاهرخ مسکوب
    “آدمیزاد یک بار به دنیا می‌آید، اما در هر جدایی یک بار از نو می‌میرد. مرگ یگانه دردی است که درمانش را هم با خود دارد. چون وقتی سر برسد دیگر دردی نمی‌ماند تا درمانی بخواهد. اما جدایی: دردی‌ست غیر مردن، کان را دوا نباشد/ پس من چگونه گویم، کاین درد را دوا کن”
    Shahrokh Meskoob, سوگ مادر

  • #16
    Salman Rushdie
    “او از نسلی از بچه‌های جادویی بود که بسیار سخت‌تر از نسل اول خواهد شد، بچه‌هایی که سرنوشتشان را از پیشگویان و اختر شناسان نخواهند پرسید، بلکه آن را در کوره سهمگین اراده خود شکل خواهند داد.”
    Salman Rushdie, Midnight’s Children

  • #17
    Fyodor Dostoevsky
    “شما را به خدا این فکر را نکنید ناستنکا ، زیرا من بغضی وقت ها به قدری غصه دارم ، به قدری نا امیدم که .... چون من در این اوقات به این فکر می افتم که هرگز نخواهم توانست درست زندگی کنم. چون این جور وقت ها فکر می کنم که توانایی سنجش و بینش و احساس واقعیت را از دست داده ام ، چون خودم را لعنت کرده ام ، چون همیشه بعد از این شب های رویا هشیار می شوم و این هشیاری نمی دانید چه تلخ است ! وقتی آدم هشیار می شود هیاهوی انبوه مردم را در اطراف خود می شنود که در گردباد زندگی حرکت می کنند، می بیند و می شنود که مردم زنده اند و بیدارند ، می بیند که در زندگی بر آنها بسته نیست. می بیند که زندگی مردم دیگر مثل خواب و خیال بر باد نمی رود و نابود نمی شود ، زندگی شان پیوسته تازه می شود و همیشه جوان است ، و هیچ لحظه ای از آن به لحظه ی دیگر نمی ماند ، در حالی که خیال بازی های آمیخته با ترس غم انگیز و و در نهایت فلاکت یکنواخت است.

    در اندوه ، کجا نقش خیال انگیزی یافت شدنی است؟”
    Feodor Dostoyevsky

  • #18
    Richard Dawkins
    “به نظر می‌رسد که شکارچیان به زیبایی "آفریده" شده‌اند تا طعمه‌ی خود را شکار کنند، و شکارها هم به همان زیبایی "آفریده" شده‌اند تا از شکارچی بگریزند. اما خدا طرف کیست؟”
    Richard Dawkins, The God Delusion

  • #19
    Emil M. Cioran
    “من هرگز نگریسته‌ام، چرا که اشک‌هایم همواره به اندیشه تبدیل شده‌اند و از این رو اندیشه‌هایم به تلخی اشک‌هایم است.”
    Emil M. Cioran, On the Heights of Despair

  • #20
    Haruki Murakami
    “خواندن با صدای بلند متفاوت از دنبال کردن جملات با چشمان است. چیزی کاملاً غیرمنتظره در ذهن می‌تراود، نوعی طنین غیرقابل‌توصیف که من نمی‌توانم در برابرش مقاومت کنم.”
    Haruki Murakami, گربه‌های آدمخوار

  • #21
    Haruki Murakami
    “نمی‌دانستم زمان مناسب برای رفتن رسیده است یا نه! به نظر می‌رسد تمام زندگی من حول همین مسئله می‌چرخد که تلاش کنم تا متوجه زمان مناسب برای پایان یافتن یک مکالمه بشوم.”
    Haruki Murakami, Hunting Knife

  • #22
    Alain de Botton
    “عشق رمانتیک چیزی است که ما را دیوانه‌وار به جست‌وجو می‌کشد تا شریک زندگی خود را پیدا کنیم، همان یک نفر که دیگر نیاز تمامی ارتباط‌های اجتماعی را برای ما برآورده می‌کند و کافی است!!!”
    Alain de Botton, Religion for Atheists: A Non-Believer's Guide to the Uses of Religion

  • #23
    Alain de Botton
    “چطور می‌توان غم را نشان داد بدون اینکه تمامی آدم را فراگیرد؟”
    Alain de Botton, Religion for Atheists: A Non-Believer's Guide to the Uses of Religion

  • #24
    Richard Dawkins
    “یک نمونه آن پرسش فلسفی قدیمی است که می‌گوید: آیا تو هم مثل من قرمز می‌بینی؟ شاید آنچه برای تو قرمز می‌نماید برای من سبز باشید یا اصلاً رنگی باشد که در خیال من هم نمی‌گنجد! فیلسوفان این پرسش را در زمره پرسش‌هایی می‌دانند که هرگز پاسخی ندارد.”
    Richard Dawkins, The God Delusion

  • #25
    Forough Farrokhzad
    “اه اي زندگي منم كه با همه پوچي از تو سرشارم”
    Forough Farrokhzad

  • #26
    Richard Dawkins
    “باید به کودک آموخت که چگونه بیندیشد، نه اینکه چه بیندیشد.”
    Richard Dawkins, The God Delusion

  • #27
    احمد شاملو
    “نه باوری، نه وطنی


    جخ امروز
    از مادر نزاده­ام
    نه
    عمر جهان بر من گذشته است.

    نزدیک­ترین خاطره­ام خاطره­ی قرن­هاست.
    بارها به خون­مان کشیدند
    به یاد آر،
    و تنها دست­آوردِ کشتار
    نان­پاره­ی بی­قاتقِ سفره­ی بی برکت ما بود.

    اعراب فریب­ام دادند
    برج موریانه را به دستان پر پینه­ی خویش بر ایشان در گشودم،
    مرا و همه­گان را بر نطع سیاه نشاندند و
    گردن زدند.
    نماز گزاردم و قتل­عام شدم
    که رافضی­ام دانستند.
    نماز گزاردم و قتل­عام شدم
    که قِرمَطی­ام دانستند.
    آن­گاه قرار نهادند که ما و برادران­مان یک­دیگر را بکشیم و
    این
    کوتاه­ترین طریق وصول به بهشت بود !

    به یاد آر
    که تنها دست­آوردِ کشتار
    جُل­پاره­ی بی­قدرِ عورت ما بود.
    خوش­بینی برادرت ترکان را آواز داد
    تو را و مرا گردن زدند.
    سفاهتِ من چنگیزیان را آواز داد
    تو را و همه­گان را گردن زدند.
    یوغِ ورزا، بر گردن­مان نهادند
    گاو­آهن بر ما بستند
    بر گُرده­مان نشستند
    و گورستانی چندان بی مرز شیار کردند
    که باز­ماندگان را
    هنوز از چشم
    خونابه روان است.

    کوچ غریب را به یاد آر
    از غربتی به غربت دیگر،
    تا جست­و­جوی ایمان
    تنها فضیلت ما باشد.
    به یاد آر:
    تاریخ ما بی­قراری بود
    نه باوری
    نه وطنی.

    نه،
    جخ امروز
    از مادر
    نزاده­ام.”
    احمد شاملو

  • #28
    رضا قاسمی
    “ایرانیان نژادی تاجر مسلک‌اند. زیرک و باهوش‌اند اما روش فکر کردن و مبادلاتشان کاملاً آسیایی است. آنها در هر کاری تعلل می‌کنند و همه‌چیز را به تعویق می‌اندازند. قولی که ایرانی بدهد پایه‌ی محکمی ندارد و گفتن حرف ناصواب عملی قابل‌چشم‌پوشی است. زنان بسیار ولخرج‌اند و هر آنچه نظرشان را جلب کند بی‌توجه به قیمت آن خریداری می‌کنند. ایرانیان از جهات مختلف به کودکان شبیه هستند. میل دارند که متعجب و مبهوت شوند. چیزهای جدید، سروصدادار و براق نظرشان را جلب می‌کند…”
    رضا قاسمی, همنوایی شبانه ارکستر چوبها

  • #29
    احمد شاملو
    “هرگز کسی اینگونه فجیع به کشتن خود بر نخواست که من به زندگی نشستم


    شاملو

  • #30
    Milan Kundera
    “دوست داشتن، چشم‌پوشی از قدرت است.”
    Milan Kundera, The Unbearable Lightness of Being



Rss
« previous 1