Atefeh > Atefeh's Quotes

Showing 1-21 of 21
sort by

  • #1
    Sherzad Hassan
    “چاوە ڕەشەکانت
    فێریان کردم
    هەموو شتێکی ڕەشم خۆشبوێ
    تەنانەت
    بەختی ڕەشیشم..!”
    شێرزاد حەسەن

  • #2
    احمد شاملو
    “په‌نجه‌کانمی سه‌ر له‌شت
    لقی شه‌هوه‌ت و گوناهن
    ته‌نانه‌ت گه‌ر خوداش له‌ یه‌کدیمان ماره‌ بکات
    گه‌رمیی لێوه‌کانت دۆزه‌خمن
    ته‌نانه‌ت گه‌ر فریشته‌کانیش سروودی به‌خته‌وه‌ری بخوێنن

    ئامێزت نوێنێکه‌ له‌ کیم و زۆخ
    ته‌نانه‌ت گه‌ر ماڵی خوداش شوێنی نووستنمان بێت
    زۆڵترین زارۆکی سه‌رزه‌ویمان لێ ده‌زێ
    ته‌نانه‌ت گه‌ر تۆ مریه‌م بی و منیش ڕۆحی پیرۆز

    خاتوونه‌که‌م!
    با سه‌دان ساڵیش عاشقت بم
    لێم حه‌رام بێ دزه‌ی نیگا و ماچێکت
    گه‌ر تۆ ئه‌وینداری من نه‌بی”
    احمد شاملو

  • #3
    Latif Halmat
    “Min şikerim bu çîye?
    Talterîn ça,
    Bi lêvî te nûş dikim.”
    لەتیف هەڵمەت

  • #4
    Sherzad Hassan
    “نە من بارانم
    نە تۆش بیابانێکی تینوو
    ئەی چی تێکەڵ یەکدیمان بکات...
    نە من هەڵۆم و
    نە تۆش شەپۆلی با
    ئەی چی بۆ سەر ئەو ترۆپکە بەرزە دەمبا؟”
    شێرزاد حه‌سه‌ن

  • #5
    هێمن موکریانی
    “ماچی شیرین"

    بە منداڵی لە لێوی ئاڵی تۆم ئەستاندووە ماچێ
    بە پیریش لەززەتی ئەو ماچە شیرینەم لەبیر ناچێ

    بە سەد دوکتور و دەرمان و پەرستار ناکرێ چارەی
    کەسێک تیری مژۆڵی ئەو کچە کوردەی لە دڵ ڕاچێ

    دەکا گیرۆدەتر پیرانی دڵتەڕ، ئەو کچە کوردەی
    بچێتە مەکتەب و بسکی بە مۆدی تازە هەڵپاچێ

    خەم و دەردی زەمانە پیری کردم، وشک و بێ زەوقم
    کەشاعیر وشک وبێشۆر بوو لەناو خەڵکی دەبێ لاچێ

    لە گۆشەی بێکەسیدا ئێستە وا دڵتەنگ و خەمبارم
    نیە باکم ئەگەر ماڵم بە جارێکی بە قوڕدا چێ

    بەشی کوردێکی زانا لەم وڵاتە مەینەت و دەردە
    ئەوەی نەتویست بڵێ ڕەببی بە دەردی کوردی زانا چێ

    لەناو بازاڕی ئەوڕۆکەی ئەدەبدا شیعری تۆ هێمن
    وەکوو پووڵی چرووکە، هیچ ڕەواجێکی نیە، ناچێ”
    هێمن موکریانی

  • #6
    Abdulla Pashew
    “گوێم لە هاواری نەتەوەکەمە
    بەڵام دڵنیام
    جیهانی سبەی گوشاد و ڕوونه
    لەدایک بوونی مناڵم دیوە
    قیژە و لینگکوتان
    یەکەم نیشانەی لەدایک بوونە”
    (Ebdulla peşêw)عەبدوڵڵا په‌شێو

  • #7
    Kahlil Gibran
    “قلبی را که عشق می‌ورزد
    اما رام نمی‌شود
    می‌سوزد اما نرم نمی‌شود
    می‌پذیری؟”
    Kahlil Gibran

  • #8
    Rabindranath Tagore
    “من بکە پیاڵەت
    تا پڕبوونم لە بۆ تۆ بێ!”
    Rabindranath Tagore

  • #9
    Bertolt Brecht
    “برايم بنويس، چه تنت هست؟ لباست گرم است؟
    برايم بنويس، چطوري ميخوابي؟ جايت نرم است؟
    برايم بنويس، چه شکلي شده اي؟ هنوز مثل آن وقت ها هستي؟
    برايم بنويس، چه کم داري؟ بازوان مرا؟
    برايم بنويس، حالت چطور است؟ خوش مي گذرد؟
    برايم بنويس، آن ها چه مي کنند؟ دليريت پا برجاست؟
    برايم بنويس، چه کار ميکني؟ کارت خوب است؟
    برايم بنويس، به چه فکر مي کني؟ به من؟
    مسلماً فقط من از تو مي پرسم!
    و جواب ها را مي شنوم که از دهان و دستت مي افتند
    اگر خسته باشي، نمي توانم
    باري از دوشت بردارم.
    اگر گرسنه باشي، چيزي ندارم که بخوري.
    و بدين سان گويا از جهان ديگري هستم
    چنان که انگار فراموشت کرده ام.........”
    برتولت برشت

  • #10
    Pablo Neruda
    “سکوتت را دوست دارم
    چنان که گویی تو اینجا نیستی
    چنان که گویی چشمانت پریده اند و رفته اند
    چنان که گویی بوسه ای دهانت را بسته است”
    Pablo Neruda

  • #11
    Carl Sandburg
    “«عشقِ یک کارگر»

    ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﮐﺸﯽ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩه‌ام
    ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﻣﻦ ﯾﮏ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺳﺎﺩه‌ﺍﻡ
    ﻭ ﺗﻮ ﺁﻥ ﺯﻧﯽ،
    ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖ‌ﺩﺍﺭﺩ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﭘﺰﺷﮏ ﺑﺎﺷﺪ.

    ﺍﻣﺎ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺍﻫﻤﯿﺘﯽ نمی‌دﻫﻢ
    ﻭ ﺣﺘﯽ ﻣﺤﮑﻢ‌ﺗﺮ ﺍﺯ ﻗﺒﻞ
    ﺁﺟﺮﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻣﯽ‌ﭼﯿﻨﻢ.
    ﺣﺘﯽ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ ﺍﺯ ﭘﯿﺶ ﺁﻭﺍﺯ می‌‌خوانم
    ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﻓﺮﻗﻮﻥِ ﻣﻼﺕ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ می‌گیرم.

    ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﻧﻮﺭ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﺩﺭﺳﺖ ﺑﻪ ﭼﺸﻤﺎﻧﻢ می‌خورد
    ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﻧﺮﺩﺑﺎﻥ‌ﻫﺎ ﺯﯾﺮ ﭘﺎﻫﺎﯾﻢ ﻣﯽﻟﺮﺯﻧﺪ
    ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺣﺘﯽ ﺗﺮﺍﺯﻫﺎ ﻫﻢ ﺍﺷﺘﺒﺎه می‌کنند،
    ﻣﻦ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ
    ﺩﻗﯿﻘﺎ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻓﮑﺮ می‌کنم...”
    Carl Sandburg

  • #12
    “گر انسان‌ها تا ابد زندگی می‌کردند، اگر پیر‌ نمی‌شدند، اگر بدون مردن، همیشه سالم در این جهان زندگی می‌کردند، خیال می‌کنی هرگز به خود زحمت فکرکردن به چیزهایی را می‌دادند که الان ذهن شان را مشغول کرده؟

    اگر قرار بود برای همیشه زنده بمانیم، چه کسی به معنای زنده بودن فکر می‌کرد؟ چه اهمیتی داشت؟ یا حتی اگر برای کسی اهمیتی داشت، احتمالا فقط فکر می‌کردند:«خوب کلی وقت دارم، بعدا بهش فکر می‌کنم.» ... ولی ما نمی‌توانیم تا بعد صبر کنیم ... باید همین لحظه به آن فکر کنیم … هیچ‌کس نمی‌داند قرار است چه اتفاقی بیفتد ... ما مرگ را برای رشد کردن لازم داریم ... مرگ، این موجود عظیم و نورانی است که هر چه بزرگ‌تر و نورانی‌تر باشد، ما را دیوانه‌وار‌تر مشتاق فکر کردن در باره‌ چیز‌ها می‌کند.”
    هاروکی موراکامی

  • #13
    “گورستاني بزرگ در من است
    پر از جنازه‌هايي كه
    دوستشان نداري”
    Tayebe Teimouir/ طيبه تيموري

  • #14
    گروس عبدالملکیان
    “گرگ

    شنگول را خورده است

    گرگ

    منگول را تکه تکه می کند...0



    بلند شو پسرم !0

    این قصه برای نخوابیدن است”
    گروس عبدالملكيان

  • #15
    مهدی اخوان ثالث
    “هی فلانی! زندگی شاید همین باشد؟
    یک فریب ساده و کوچک
    آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را
    جز برای او و جز با او نمی خواهی.
    من گمانم زندگی باید همین باشد.”
    اخوان ثالث

  • #16
    Steve Toltz
    “اگه نمی‌تونی خارق‌العاده باشی، مبهم باش. اگه ندونن به چی می‌خوای برسی، هیچ‌وقت متوجه نمی‌شن در رسیدن بهش شکست خوردی”
    Steve Toltz, Quicksand

  • #17
    “کتاب به او فرصت گریختن از نوعی زندگی را میداد که هیچ گونه رضایت خاطری از آن نداشت. کتاب به عنوان یک شی برای او معنای خاصی داشت، دوست داشت کتاب زیر بغل در خیابان ها گردش کند، کتاب برای او به منزله ی عصای ظریفی بود که آدم متشخص قرون گذشته به دست می گرفت. کتاب او را به طور کلی از دیگران متمایز میساخت.”
    میلان کوندرا

  • #18
    نادر ابراهیمی
    “دختر سياسى، بهتر از پسر سياسى است. مردان، انگار كه براى حضور در معركه ى سياست به دنيا مى آيند؛ اما زنان، بر اين ميدان منّت مى گذارند كه پا در آن مى نهند. هر جا زنى به خاطر عدالت مى جنگد، آن جا عطرى پيچيده است شيرين و شورانگيز و بهشتى.”
    نادر ابراهیمی, واقعیتهای پرخون

  • #19
    Latif Halmat
    “من ئاینم بۆ چیه؟
    ده‌روێشی خۆشه‌ویستیم...!”
    Latif Halmatt

  • #20
    Ribwar Siwayli
    “زن چه آسان مي تواند
    بندها را بگسلد از دست و پامان
    اين زن است
    مي تواند تكه ای از حس و حالش را
    بر وجود مرده‌ی ما بپوشاند
    در خيابان دور و دراز مرد بودن
    مي تواند ساده اما صميمی يار ما باشد
    بندها را بگسلد از هر چه هست و هر چه نيست”
    Ribwar Siwayli

  • #21
    Ribwar Siwayli
    “وقتي زني با توست
    آرام، رام باش
    ديوانگي هاي مرد بودنت را، نر بودن ات را
    مانند ياغيگري انسان بودن ات را
    در كوزه اي بگذار
    تا شرابي باشد نمونه ، از كهنگي، از نابي
    تا هفت سال بگذار آن جا بماند
    تا تن و جسمت ، عطر خوبي ها بگيرد
    يا حتي طعم لذيذي در عمق جانت جايي بگيرد
    تا ببيني آغشتن با او، تنت را چونان
    معطر كرده .”
    Ribwar Siwayli



Rss