Dandelion - قاصدک discussion
شماوداستانتان
>
پدر-امیرشایان
date
newest »
newest »
امیرخان شایان من تا حالا افتخار خوندن مطالب شما نصیبم نشده پس با تاخیر بهتون خوش آمد میگمدر ضمن داستان در عین سادگی بسیار تاثیرگذار بود. من که واقعا متاثر شدم دوست عزیزم
آخيييييييواي نميدونم چي بگم تا چند لحظه شوكه بودم
واقعا تاثير گذار و پند آموز بود
ممنون آقا امير
منم به نوبه ي خودم خوش آمد ميگم بهتون
امیر خان اگر داستان برای خودتونه باید بگم سعی شما فقط تحت تاثیر قرار دادن عده ایی بوده و بس...حتی به واقعیت هم نزدیک نبود و جز داستانهای سمبلیک خوب هم نبود چون از نمادها به خوبی استفاده نشده بود.پیام کلی داستان که بسیار هم نخ نماست با سمبلهای نا مناسب از دست رفته...من رو به خاطر صراحتم ببخشید...فکر کنم نظرات صادقانه قابل اطمینانتر باشند.
البته سياوش عزيز اين مطلب و نميشه به عنوان يك داستان قبول كرد شايد براي همين شما نتونستي جزء داستانها قرارش بديو اما در خصوص انتقال پيام
به نظرم زيبا انتقال داده شده بود



پدرخانواده با مشقت فراوان کار می کرد و درامدی اندک داشت بعد از چندین سال زندگی کردن توانستند اتومبیلی قدیمی خریداری کنند تا با آن کار کنند تا خرج خانه را در بیارند
یک روز هنگامی که پدر داشت ماشینش را تعمیر و تمییز میکرد متوجه شد که پسر کوچکش دارد با تکه سنگی روی ماشین خط می کشد بی اختیار عصبانی شد و بر روی دست پسر چندین مرتبه کوبید پدر دید فقط پسرکوچکش اشک میریزد و حتی جیغ هم نمی زند پدر فراموش کرده بود آچار فلزی را که در دستش بود کنار بگذارد و با آچار بردست کوچک پسرش زده بود پسر را به بیمارستان برد و دکترها گفتند که شکستگی بالاست و دست پسرت باید قطع شود و پسر کوچکش فقط اورا نگاه می کرد
پدر آمد خانه و نشست جلوی ماشین ناگهان به خط خطی های پسرش روی اتومبیل خود افتاد
(پدر دوستت دارم پسر کوچکت)4