Discover new books on Goodreads
Meet your next favorite book
amitis arasteh
https://t.me/rougefoncei
“آدم عاشق باشد و نتواند به کسی بگوید، غم انگیز نیست؟”
― سال بلوا
― سال بلوا
“But no matter how closely I observed her, she seemed to be quite distant from me. Suddenly I realized that I was totally uninformed about the secrets of her heart, and that no relationship existed between the two of us. I wanted to say something, but I was afraid that her ears, accustomed to distant, soft and heavenly music might become hateful of my voice.”
― The Blind Owl
― The Blind Owl
“Because I'm a Karamazov. Because when I fall into the abyss, I go straight into it, head down and heels up, and I'm even pleased that I'm falling in just such a humiliating position, and for me I find it beautiful.”
― The Brothers Karamazov
― The Brothers Karamazov
“I exist.’ In thousands of agonies — I exist. I’m tormented on the rack — but I exist! Though I sit alone in a pillar — I exist! I see the sun, and if I don’t see the sun, I know it’s there. And there’s a whole life in that, in knowing that the sun is there.”
― The Brothers Karamazov
― The Brothers Karamazov
“ولی هیچ وقت نه مسجد و نه صدای اذان و نه وضو و اخ و تف انداختن و دولا راست شدن در مقابل یک قادر متعال و صاحب اختیار مطلق که باید به زبان عربی با او اختلاط کرد، در من تأثیری نداشته است. اگر چه سابق بر این وقتی که سلامت بودم، چند بار اجباراً به مسجد رفته ام و سعی می کردم که قلب خودم را با سایر مردم جور و هم آهنگ بکنم، ولی چشمم روی کاشی های لعابی و نقش و نگار دیوار مسجد که مرا در خواب های گوارا می برد و بی اختیار با این وسیله راه گریزی برای خودم پیدا می کردم، خیره می شد. در موقع دعا کردن چشم های خودم را می بستم و کف دستم را جلو صورتم می گرفتم. درآن شبی که برای خودم ایجاد می کردم، مثل لغاتی که بدون مسئولیت فکری در خواب تکرار من کنند، من دعا می خواندم، ولی تلفظ این کلمات از ته دل نبود، چون من بیش تر خوشم می آمد با یک نفر دوست و آشنا حرف بزنم تا با خدا، یا قادر متعال! چون خدا از سرمن زیاد بود.
زمانی که در یک رخت خواب گرم و نم ناک خوابیده بودم همه ی این مسائل برایم به اندازه ی جوی، ارزش نداشت و در این موقع نمی خواستم بدانم که حقیقتاً خدایی وجود دارد یا این که فقط مظهر فرمان روایان روی زمین است که برای استحکام مقام الوهیت و چاپیدن رعایای خود تصور کرده اند. تصویر روی زمین را به آسمان منعکس کرده اند. فقط می خواستم بدانم که شب را به صبح می رسانم یا نه. حس می کردم که در مقابل مرگ، مذهب و ایمان و اعتقاد چه قدر سست و بچه گانه و تقریباً یک جور تفریح برای اشخاص تن درست و خوش بخت بود. در مقابل حقیقت وحشت ناک مرگ و حالات جان گذاری که طی می کردم، آن چه راجع به کیفر و پاداش روح و روز رستاخیز به من تلقین کرده بودند، یک فریب بی مزه شده بود و دعا هایی که به من یاد داده شده بودند، در مقابل ترس از مرگ هیچ تأثیری نداشت.
نه، ترس از مرگ گریبان مرا ول نمی کرد. کسانی که درد نکشیده اند، این کلمات را نمی فهمند. به قدری حس زنده گی در من زیاد شده بود که کوچک ترین لحظه ی خوشی جبران ساعت های دراز خفقان و اضطراب را می کرد.
می دیدم که درد و رنج وجود دارد، ولی خالی از هر گونه مفهوم و معنی بود. من میان رجاله ها یک نژاد مجهول و ناشناس شده بودم، به طوری که فراموش کرده بودند که سابق برین جزو دنیای آن ها بوده ام. چیزی که وحشت ناک بود، حس می کردم که نه زنده ی زنده هستم و نه مرده ی مرده، فقط یک مرده ی متحرک بودم که نه رابطه یی با دنیای زنده ها داشتم و نه از فراموشی و آسایش مرگ استفاده می کردم.”
―
زمانی که در یک رخت خواب گرم و نم ناک خوابیده بودم همه ی این مسائل برایم به اندازه ی جوی، ارزش نداشت و در این موقع نمی خواستم بدانم که حقیقتاً خدایی وجود دارد یا این که فقط مظهر فرمان روایان روی زمین است که برای استحکام مقام الوهیت و چاپیدن رعایای خود تصور کرده اند. تصویر روی زمین را به آسمان منعکس کرده اند. فقط می خواستم بدانم که شب را به صبح می رسانم یا نه. حس می کردم که در مقابل مرگ، مذهب و ایمان و اعتقاد چه قدر سست و بچه گانه و تقریباً یک جور تفریح برای اشخاص تن درست و خوش بخت بود. در مقابل حقیقت وحشت ناک مرگ و حالات جان گذاری که طی می کردم، آن چه راجع به کیفر و پاداش روح و روز رستاخیز به من تلقین کرده بودند، یک فریب بی مزه شده بود و دعا هایی که به من یاد داده شده بودند، در مقابل ترس از مرگ هیچ تأثیری نداشت.
نه، ترس از مرگ گریبان مرا ول نمی کرد. کسانی که درد نکشیده اند، این کلمات را نمی فهمند. به قدری حس زنده گی در من زیاد شده بود که کوچک ترین لحظه ی خوشی جبران ساعت های دراز خفقان و اضطراب را می کرد.
می دیدم که درد و رنج وجود دارد، ولی خالی از هر گونه مفهوم و معنی بود. من میان رجاله ها یک نژاد مجهول و ناشناس شده بودم، به طوری که فراموش کرده بودند که سابق برین جزو دنیای آن ها بوده ام. چیزی که وحشت ناک بود، حس می کردم که نه زنده ی زنده هستم و نه مرده ی مرده، فقط یک مرده ی متحرک بودم که نه رابطه یی با دنیای زنده ها داشتم و نه از فراموشی و آسایش مرگ استفاده می کردم.”
―
amitis’s 2025 Year in Books
Take a look at amitis’s Year in Books, including some fun facts about their reading.
More friends…
Favorite Genres
Polls voted on by amitis
Lists liked by amitis



























