“زندگي يعني: يك سار پريد.
از چه دلتنگ شدي؟
دلخوشيها كم نيست: مثلا اين خورشيد،
كودك پسفردا،
كفتر آن هفته.
يك نفر ديشب مرد
وهنوز، نان گندم خوب است.
وهنوز، آب ميريزد پايين، اسبها مينوشند.”
― حجم سبز
از چه دلتنگ شدي؟
دلخوشيها كم نيست: مثلا اين خورشيد،
كودك پسفردا،
كفتر آن هفته.
يك نفر ديشب مرد
وهنوز، نان گندم خوب است.
وهنوز، آب ميريزد پايين، اسبها مينوشند.”
― حجم سبز
“Sohrab Sepehri
این تن، بی شب و روز
پشت باغ سراشیب ارقام
مثل اسطوره می خفت
فکر من از شکاف تجرد به او دست می زد
هوش من پشت چشمان او آب می شد
روی پیشانی مطلق او
وقت از دست می رفت
پشت شمشاد ها کاغذ جمعه ها را
انس اندازه ها پاره می کرد
این حراج صداقت
مثل یک شاخه تمر هندی
در میان من و تلخی شنبه ها سایه می ریخت
یا شبیه هجومی لطیف،
قلعه ترس های مرا می گرفت
دست او مثل یک امتداد فراغت
در کنار تکالیف من محو می شد
واقعیت کجا تازه تر بود؟
من که مجذوب یک حجم بی درد بودم
گاه در سینی فقر خانه
میوه های فروزان الهام را دیده بودم
در نزول زبان، خوشه های تکلم صدادارتر بود
در فساد گل و گوشت
نبض احساس من تند می شد
از پریشانی اطلسی ها
روی وجدان من جذبه می ریخت
شبنم ابتکار حیات
روی خاشاک برق می زد
یک نفر باید از این حضور شکیبا
با سفر های تدریجی باغ چیزی بگوید
یک نفر باید این حجم کم را بفهمد
دست او را برای تپش های اطراف معنی کند
قطره ای وقت
روی این صورت بی مخاطب بپاشد
یک نفر باید این نقطه محض را
در مدار شعور عناصر بگرداند
یک نفر باید از پشت درهای روشن بیاید
گوش کن یک نفر می دود روی پلک حوادث
کودکی رو به این سمت می آید...
هشت کتاب / دفتر "ما هیچ ما نگاه" / شعر "بی روزها عروسک”
― هشت کتاب
این تن، بی شب و روز
پشت باغ سراشیب ارقام
مثل اسطوره می خفت
فکر من از شکاف تجرد به او دست می زد
هوش من پشت چشمان او آب می شد
روی پیشانی مطلق او
وقت از دست می رفت
پشت شمشاد ها کاغذ جمعه ها را
انس اندازه ها پاره می کرد
این حراج صداقت
مثل یک شاخه تمر هندی
در میان من و تلخی شنبه ها سایه می ریخت
یا شبیه هجومی لطیف،
قلعه ترس های مرا می گرفت
دست او مثل یک امتداد فراغت
در کنار تکالیف من محو می شد
واقعیت کجا تازه تر بود؟
من که مجذوب یک حجم بی درد بودم
گاه در سینی فقر خانه
میوه های فروزان الهام را دیده بودم
در نزول زبان، خوشه های تکلم صدادارتر بود
در فساد گل و گوشت
نبض احساس من تند می شد
از پریشانی اطلسی ها
روی وجدان من جذبه می ریخت
شبنم ابتکار حیات
روی خاشاک برق می زد
یک نفر باید از این حضور شکیبا
با سفر های تدریجی باغ چیزی بگوید
یک نفر باید این حجم کم را بفهمد
دست او را برای تپش های اطراف معنی کند
قطره ای وقت
روی این صورت بی مخاطب بپاشد
یک نفر باید این نقطه محض را
در مدار شعور عناصر بگرداند
یک نفر باید از پشت درهای روشن بیاید
گوش کن یک نفر می دود روی پلک حوادث
کودکی رو به این سمت می آید...
هشت کتاب / دفتر "ما هیچ ما نگاه" / شعر "بی روزها عروسک”
― هشت کتاب
“من در اين تاريكي
فكر يك برهي روشن هستم
كه بيايد علف خستگيام را بچرد.
من در اين تاريكي
امتداد تر بازوهايم را
زير باراني ميبينم
كه دعاهاي نخستين بشر را تر كرد.
من در اين تاريكي
در گشودم به چمنهاي قديم،
به طلاييهايي، كه به ديوار اساطير تماشا كرديم.
من در اين تاريكي
ريشهها را ديدم
و براي بتهي نورس مرگ، آب را معني كردم.”
―
فكر يك برهي روشن هستم
كه بيايد علف خستگيام را بچرد.
من در اين تاريكي
امتداد تر بازوهايم را
زير باراني ميبينم
كه دعاهاي نخستين بشر را تر كرد.
من در اين تاريكي
در گشودم به چمنهاي قديم،
به طلاييهايي، كه به ديوار اساطير تماشا كرديم.
من در اين تاريكي
ريشهها را ديدم
و براي بتهي نورس مرگ، آب را معني كردم.”
―
Eli’s 2025 Year in Books
Take a look at Eli’s Year in Books, including some fun facts about their reading.
Polls voted on by Eli
Lists liked by Eli


















