Sheyda Mirlou
https://www.goodreads.com/sheydai
“در شبی طوفانی
به خانه ات یورش آوردند
و هر آنچه یادگاری از عشق ما بود
به تاراج بردند
حلقه، خواب، گردنبند
النگو، زمزمه، تبسم
در غروبی مه آلود
در خیابانی عمومی
دوره ات کردند
به خاطر شعر من
چمدان دستی ات را بردند
زمانی که ترا به بند کشیدند
نامه و بوسه و عطر
و آه و عکس و فریاد و فضیلت ما را با خود بردند
اما نه در آن خانه
نه در آن خیابان
و نه در آن زندان
نه با بردن
و نه با به بند کشیدن
نتوانستند و نشد
.ذره ای از عشق ما را به تاراج برند”
―
به خانه ات یورش آوردند
و هر آنچه یادگاری از عشق ما بود
به تاراج بردند
حلقه، خواب، گردنبند
النگو، زمزمه، تبسم
در غروبی مه آلود
در خیابانی عمومی
دوره ات کردند
به خاطر شعر من
چمدان دستی ات را بردند
زمانی که ترا به بند کشیدند
نامه و بوسه و عطر
و آه و عکس و فریاد و فضیلت ما را با خود بردند
اما نه در آن خانه
نه در آن خیابان
و نه در آن زندان
نه با بردن
و نه با به بند کشیدن
نتوانستند و نشد
.ذره ای از عشق ما را به تاراج برند”
―
“من می نویسم
تا اشیا را منفجر کنم
نوشتن انفجار است
مینویسم تا روشنایی را بر تاریکی چیره کنم و شعر را به پیروزی برسانم
مینویسم تا خوشههای گندم بخوانند تا درختان بخوانند
مینویسم تا گل سرخ بخواند تا ستاره تا پرنده، گربه، ماهی، صدف مرا بفهمد
مینویسم تا دنیا را از دندانهای هلاکو
از حکومت نظامیان، از دیوانگی اوباشان رهایی بخشم
مینویسم تا زنان را از سلولهای ستم از شهرهایی مرده
از ایالتهای بردگی، از روزهای پرکسالت سرد و تکراری برهانم
مینویسم تا واژهها را از تفتیش از بوکشیدن سگها
از تیغ سانسور برهانم
مینویسم تا زنی را که دوست دارم
از شهر بیشعر، شهر بیعشق
شهر اندوه و افسردگی رها کنم
مینویسم تا از او ابری نمبار بسازم
تنها زن و نوشتن
.ما را از مرگ میرهاند”
―
تا اشیا را منفجر کنم
نوشتن انفجار است
مینویسم تا روشنایی را بر تاریکی چیره کنم و شعر را به پیروزی برسانم
مینویسم تا خوشههای گندم بخوانند تا درختان بخوانند
مینویسم تا گل سرخ بخواند تا ستاره تا پرنده، گربه، ماهی، صدف مرا بفهمد
مینویسم تا دنیا را از دندانهای هلاکو
از حکومت نظامیان، از دیوانگی اوباشان رهایی بخشم
مینویسم تا زنان را از سلولهای ستم از شهرهایی مرده
از ایالتهای بردگی، از روزهای پرکسالت سرد و تکراری برهانم
مینویسم تا واژهها را از تفتیش از بوکشیدن سگها
از تیغ سانسور برهانم
مینویسم تا زنی را که دوست دارم
از شهر بیشعر، شهر بیعشق
شهر اندوه و افسردگی رها کنم
مینویسم تا از او ابری نمبار بسازم
تنها زن و نوشتن
.ما را از مرگ میرهاند”
―
“كدام قله، كدام اوج؟
مگر تمامي اين راههاي پيچاپيچ
در آن دهان سرد مكنده
به نقطه تلاقي و پايان نميرسند؟
به من چه داديد اي واژههاي ساده فريب؟
و اي رياضت اندامها و خواهشها
اگر گلي به گيسوي خود ميزدم
از اين تقلب، از اين تاج كاغذين
كه بر فراز سرم بو گرفته است فريبندهتر نبود؟
چگونه روح بيابان مرا گرفت
و سحر ماه زايمان گله دورم كرد
چگونه ناتمامي قلبم بزرگ شد
و هيچ نيمهاي اين نيمه را تمام نكرد؟
چگونه ايستادم و ديدم
زمين به زير دو پايم ز تكيهگاه تهي ميشود
و گرمي تن جفتم
به انتظار پوچ تنم ره نميبرد
كدام قله كدام اوج؟
مرا پناه دهيد اي چراغهاي مشوش
اي خانههاي روشن شكاك
كه جامههاي شسته در آغوش دودهاي معطر
بر بامهاي آفتابيتان تابميخورند
مرا پناه دهيد اي زنان ساده كامل
كه از وراي پوست سر انگشتهاي نازكتان
مسير جنبش كيفآور جنيني را
دنبال مي كند
و در شكاف گريبانتان هميشه هوا
به بوي شير تازه ميآميزد
كدام قله كدام اوج؟
مرا پناه دهيد اي اجاقهاي پر آتش اي نعلهاي خوشبختي
و اي سرود ظرفهاي مسين در سياهكاري مطبخ
و اي ترنم دلگير چرخ خياطي
و اي جدال روز و شب فرشها و جاروها
مرا پناه دهيد اي تمام عشقهاي حريصي
كه ميل دردناك بقا بستر تصرفتان را
به آب جادو
و قطرههاي خون تازه ميآرايد
تمام روز، تمام روز
رها شده، رها شده چون لاشهاي بر آب
به سوي سهمناكترين صخره پيش ميرفتم
به سوي ژرفترين غارهاي دريايي
و گوشتخوارترين ماهيان
و مهرههاي نازك پشتم
از حس مرگ تير كشيدند
نميتوانستم ديگر نميتوانستم
صداي پايم از انكار راه برميخاست
و يأسم از صبوري روحم وسيعتر شده بود
و آن بهار و آن وهم سبز رنگ
كه بر دريچه گذر داشت با دلم ميگفت
نگاه كن
تو هيچگاه پيش نرفتي
تو فرو رفتي...”
―
مگر تمامي اين راههاي پيچاپيچ
در آن دهان سرد مكنده
به نقطه تلاقي و پايان نميرسند؟
به من چه داديد اي واژههاي ساده فريب؟
و اي رياضت اندامها و خواهشها
اگر گلي به گيسوي خود ميزدم
از اين تقلب، از اين تاج كاغذين
كه بر فراز سرم بو گرفته است فريبندهتر نبود؟
چگونه روح بيابان مرا گرفت
و سحر ماه زايمان گله دورم كرد
چگونه ناتمامي قلبم بزرگ شد
و هيچ نيمهاي اين نيمه را تمام نكرد؟
چگونه ايستادم و ديدم
زمين به زير دو پايم ز تكيهگاه تهي ميشود
و گرمي تن جفتم
به انتظار پوچ تنم ره نميبرد
كدام قله كدام اوج؟
مرا پناه دهيد اي چراغهاي مشوش
اي خانههاي روشن شكاك
كه جامههاي شسته در آغوش دودهاي معطر
بر بامهاي آفتابيتان تابميخورند
مرا پناه دهيد اي زنان ساده كامل
كه از وراي پوست سر انگشتهاي نازكتان
مسير جنبش كيفآور جنيني را
دنبال مي كند
و در شكاف گريبانتان هميشه هوا
به بوي شير تازه ميآميزد
كدام قله كدام اوج؟
مرا پناه دهيد اي اجاقهاي پر آتش اي نعلهاي خوشبختي
و اي سرود ظرفهاي مسين در سياهكاري مطبخ
و اي ترنم دلگير چرخ خياطي
و اي جدال روز و شب فرشها و جاروها
مرا پناه دهيد اي تمام عشقهاي حريصي
كه ميل دردناك بقا بستر تصرفتان را
به آب جادو
و قطرههاي خون تازه ميآرايد
تمام روز، تمام روز
رها شده، رها شده چون لاشهاي بر آب
به سوي سهمناكترين صخره پيش ميرفتم
به سوي ژرفترين غارهاي دريايي
و گوشتخوارترين ماهيان
و مهرههاي نازك پشتم
از حس مرگ تير كشيدند
نميتوانستم ديگر نميتوانستم
صداي پايم از انكار راه برميخاست
و يأسم از صبوري روحم وسيعتر شده بود
و آن بهار و آن وهم سبز رنگ
كه بر دريچه گذر داشت با دلم ميگفت
نگاه كن
تو هيچگاه پيش نرفتي
تو فرو رفتي...”
―
“کوبانی پر است از
دخترانی که زن را معنایی دیگر می آغازند
دخترانی که موهایشان پیداست
حجاب ندارند
انگشتانشان لاک ندارد
لبهایشان پروتز ندارد
رژ غلیظ ندارد
اما پر است از سرود نجابت ...
دختران کوبانی
هیچکدامشان لباس مارک دار ندارند
اما تا زنده اند هر شب موهایشان را شانه می کنند
و هر صبح می بافند
دستان ظریفشان سنگینی کلاشینکف را تاب می آورد
با اینهمه
دختران کوبانی آنقدر زن هستند
که همه مردان دنیا عاشقشان باشند ...
کوبانی دارد به همه ی ما درس می دهد
تا بدانیم
هیچ دختری نصف یک مرد نیست
هیچ بی حجابی فاحشه نیست
و هستند هنوز دخترانی که
تنشان را به کنیزی مردان هوسران نمی سپارند ...
کوبانی خانه به خانه سقوط می کند
و دختران کرد یکی پس از دیگری
با آخرین نرمی گلوله هایشان
عروس خاک می شوند
تا آرزوی دست یافتن داعشیان بر تن پاکشان را
بر دل های کثیفشان حک نمایند
آری ...
تن دختر کوبانی، تنها در آغوش خاک کوبانی
تا ابد دلبری خواهد کرد.
از اینکه کرد نیستم خجالت میکشم ....”
―
دخترانی که زن را معنایی دیگر می آغازند
دخترانی که موهایشان پیداست
حجاب ندارند
انگشتانشان لاک ندارد
لبهایشان پروتز ندارد
رژ غلیظ ندارد
اما پر است از سرود نجابت ...
دختران کوبانی
هیچکدامشان لباس مارک دار ندارند
اما تا زنده اند هر شب موهایشان را شانه می کنند
و هر صبح می بافند
دستان ظریفشان سنگینی کلاشینکف را تاب می آورد
با اینهمه
دختران کوبانی آنقدر زن هستند
که همه مردان دنیا عاشقشان باشند ...
کوبانی دارد به همه ی ما درس می دهد
تا بدانیم
هیچ دختری نصف یک مرد نیست
هیچ بی حجابی فاحشه نیست
و هستند هنوز دخترانی که
تنشان را به کنیزی مردان هوسران نمی سپارند ...
کوبانی خانه به خانه سقوط می کند
و دختران کرد یکی پس از دیگری
با آخرین نرمی گلوله هایشان
عروس خاک می شوند
تا آرزوی دست یافتن داعشیان بر تن پاکشان را
بر دل های کثیفشان حک نمایند
آری ...
تن دختر کوبانی، تنها در آغوش خاک کوبانی
تا ابد دلبری خواهد کرد.
از اینکه کرد نیستم خجالت میکشم ....”
―
Our Shared Shelf
— 223224 members
— last activity 20 hours, 1 min ago
OUR SHARED SHELF IS CURRENTLY DORMANT AND NOT MANAGED BY EMMA AND HER TEAM. Dear Readers, As part of my work with UN Women, I have started reading ...more
Sheyda’s 2025 Year in Books
Take a look at Sheyda’s Year in Books, including some fun facts about their reading.
More friends…
Polls voted on by Sheyda
Lists liked by Sheyda





















