Discover new books on Goodreads
Meet your next favorite book

Nassim Taba

Add friend
Sign in to Goodreads to learn more about Nassim.


گور و گهواره
Rate this book
Clear rating

 
Loading...
Heinrich Böll
“چيزي نمانده بود كه بار ديگر به پيرمرد گوش سنگين در مدرسه ي لئو تلفن بزنم و با او درباره ي نياز جسمي به گفتگو بپردازم.از تماس گرفتن با كساني كه مي شناختم هراس داشتم چون فكر ميكردم كه مردم غريبه احتمالا منظور مرا بهتر مي فهمند.”
― Heinrich Böll, عقاید یک دلقک

Mahmoud Darwish
“سَلامٌ للذين أحبُّهم عبثاً

سَلامٌ للذين يضيئهم جرحي

سَلامٌ للهواءِ...............وللهواءْ”
― محمود درويش

Charles Baudelaire
“Tell me, enigmatical man, whom do you love best, your father,
Your mother, your sister, or your brother?
I have neither father, nor mother, nor sister, nor brother.
Your friends?
Now you use a word whose meaning I have never known.
Your country?
I do not know in what latitude it lies.
Beauty?
I could indeed love her, Goddess and Immortal.
Gold?
I hate it as you hate God.
Then, what do you love, extraordinary stranger?
I love the clouds the clouds that pass up there
Up there the wonderful clouds!”
― Charles Baudelaire

J.D. Salinger
“واقعیت همیشه خیلی دیر خودش را نشان می دهد. غریب ترین تفاوت میان خوشبختی و شادی این است که خوشبختی جامد است و شادی مایع. شادی من تا صبح ِ روز بعد، که آقای یوشوتو با پاکت های دو دانشجوی جدید سر میز من سبز شدند، بیش تر نپایید و درون مخزن خود شروع کرد به نشت کردن.

برگرفته از کتاب دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم”
― J.D. Salinger, Nine Stories

Samad Behrangi
“روزی روزگاری پادشاهی بود که دختری داشت. پادشاه دخترش را در پرده نگه داشته بود و دختر حتا روی آفتاب را هم ندیده بود. فقط دایه اش را می دید و بس.
یک روز داشت بازی می کرد، چیزی از دستش دررفت و شیشه ی پنجره شکست و چشم دختر به خورشید افتاد. برف تازه باریده بود و آفتاب هم بود. دختر دو پایش را کرد توی یک کفشش و به دایه اش گفت: "من آن چیز را می خواهم! باید آن را به من بدهی!"
دختر خورشید را ندیده بود و نمی دانست که چیست. دایه اش گفت: " جانم! خورشید را نمی شود گرفت." دختر دست برنداشت و آخر سر دایه مجبور شد که او را بلند کند تا از پنجره به بیرون نگاه کند، شاید دست بردارد.
دختر دید که برف باریده و روی برف هم دو تا پرنده نشسته اند و آنطرف تر دو قطره خون روی برف ریخته.
یکی از پرنده ها به دیگری گفت: "خواهر! ببین توی دنیا چیزی زیباتر از برف و خون پیدا می شود؟" دیگری جواب داد: "چرا پیدا نمی شود! محمد گل بادام از هر چیزی زیباتر است.”
― صمد بهرنگی / Samad Behrangi, افسانه‌های آذربایجان

25273 انجمن شعر — 915 members — last activity Mar 15, 2023 02:00PM
درون هر چيزي رازي است و شعر، راز تمام چيزهاست لوركا
159557 نشر ماهی — 17 members — last activity Mar 19, 2015 02:11PM
گروه نشر ماهی که مدیران نشر آن را مدیریت می‌کنند.
year in books
Ali Mou...
460 books | 150 friends

Yasi
113 books | 19 friends

Elnaz S...
1 book | 146 friends

Samira ...
27 books | 20 friends

Mary Da...
1 book | 28 friends

Sohrab ...
0 books | 112 friends

Lakzian...
3 books | 7 friends

Hajiye ...
3 books | 109 friends

More friends…



Polls voted on by Nassim

Lists liked by Nassim