Mehr

Add friend
Sign in to Goodreads to learn more about Mehr.


فتحنامه‌ی کلات
Rate this book
Clear rating

 
یادداشت‌های زیرزمینی
Rate this book
Clear rating

progress: 
 
  (page 67 of 167)
Jun 05, 2025 12:40PM

 
داستان یک شهر
Rate this book
Clear rating

 
See all 16 books that Mehr is reading…
Loading...
محمود دولت‌آبادی
“بلایی عزیز. چیزی رنج آور که نمی توان عزیزش نداشت. که ندیده نمی توانش گرفت. زخمی اگر بر قلب بنشیند؛ تو، نه می توانی زخم را از قلبت وابکنی، و نه می توانی قلبت را دور بیاندازی. زخم تکه ای از قلب توست. زخم اگر نباشد، قلیت هم نیست. زخم اگر نخواهی باشد، قلبت را باید بتوانی دور بیاندازی. قلبت را چگونه دور می اندازی؟ زخم و قلبت یکی هستند”
Mahmoud Dowlatabadi, جای خالی سلوچ

محمود دولت‌آبادی
“چون عشق جای خود تهی کند، تهیگاه آن را مرگ پر تواند کرد یا نفرت. و بعضا هر دو با هم. ”
محمود دولت آبادی / Mahmoud Dolat Abadi, سُلوک

محمود دولت‌آبادی
“روزم چون روز دیگران می گذرد. اما شب که در می رسد یادها پریشانم می کنند، چه اضطرابی
روز را به سر می برم اما..شبانگاه من و غم یکجا می شویم
همانا عشق در قلب ما جا یافته و ثابت است. چنان چون پیوست انگشتان با دست”
محمود دولت آبادی / Mahmoud Dolat Abadi, سُلوک

محمود دولت‌آبادی
“آیا باور کردنی است که زمین و زمان در یک آن بایستد؟ نه! بازتاب پندار، گاه در آدمیزاد این وهم را ایجاد می کند. و این همان دمی است که پیوند تو با دنیا به سر مویی بسته است. تا جدا شدن، دمی باقی است! این است که در اوج گداختن، احساس سکون داری. سکون تمام. اما زمان نایستاده است. چاه، از راه روزنه ی کنار گردن شتر، روشنتر می شود. اگر نیروی جنبیدن داشته باشی، اگر بتوانی بالای سرت را نگاه کنی، از همان نرمه روزن می بینی که آسمان خلوت شده است. ستاره، آن تنها ستاره، درخشش خود را از دست داده است. سپیده دمیده است. ساعت ها گذشته اند.‏ لحظه ها جان کنده اند.‏”
محمود دولت‌آبادی, جای خالی سلوچ

محمود دولت‌آبادی
“بر روی هم آنچه دیده می‌شد اینکه همه چیز به هم خورده است. چیزی از میان رفته بود که باید می‌رفت؛ اما چیزی که باید جایش را می‌گرفت، همان نبود که می‌باید. سرگردانی. کلافگی.
ابراو با اینکه سود و زیانی چنان رویارو نداشت، احساس می‌کرد در توفان گم شده است. در بیابان گم شده‌ است. تکلیف خود را نمی‌فهمید. کار و روزگار خود را نمی‌فهمید. در حدود دلبندی‌هایش، رفتارش بر هم خورده بود. خلق و خویش تغییر کرده بود. نگاهش روی چیزها همان نگاه پیش از این نبود. خاک و خانه و برادر و مادر، جور دیگری برایش معنا می‌شدند. چیزی، حجم ثقیلی ترکیده بود، منفجر شده بود و تکه‌هایش در دود و خاک معلق بودند. تکه‌های معلق را نمی‌شناخت. تکه‌ها، اجزاء همان ثقل بودند؛ اما دیگر ثقل نبودند و پراکنده و بی‌هویت بودند. لابد هر کدام هویت تازه‌ای یافته بودند، اما ابراو نمی فهمیدشان. عباس بود، ابراو بود، هاجر بود، مِرگان بود و -شاید- سلوچ هم بود؛ این‌ها تکه‌های خانواده‌ی سلوچ بودند؛ اما هیچکدام خانواده‌ی سلوچ نبودند. هر کدام چیزی برای خود بودند. مردم زمینج تک به تک همان مردم بودند؛ اما مردم، دیگر همان مردم نبودند. کک سمجی به تنبان‌ها افتاده بود. آفتاب‌نشین‌ها راه شهرها را بلد شده بودند، خرده مالک‌ها در جنب و جوشی تازه بازی برد و باخت را می‌آزمودند. هر چه بود، زمینج پراکنده می‌شد. آرامش غبار گرفته‌ی دیرین بر هم خورده و کشمکشی تازه آغاز شده بود و می‌رفت تا جدالی تازه سر بگیرد. ء
(۳۸۸)”
محمود دولت‌آبادی, جای خالی سلوچ

year in books
Hamid D...
419 books | 2 friends

Saba Dlvr
49 books | 1 friend

‌‌Soheil
1 book | 1 friend

SARA
53 books | 1 friend

Zahras
2 books | 1 friend



Favorite Genres



Polls voted on by Mehr

Lists liked by Mehr