7,899 books
—
49,790 voters
“این فرشته ها که احساس ندارند
شعور ندارند
این حرفها سرشان نمی شود
"فرشته عشق نداند که چیست"؟
اینها یک مشت عمله اند
یک عده کارمندان جزء یا کل دولت اند
باید زود بهم بگردند و سرش را هر جور شده بهم بیارند و فوری بروند سر کار دیگری!
کنتراتی کار می کنند
تقلبی کار می کنند
سر عمله شان شیطان است
درست است که ظاهرا همه مطیع و منقاد خداوند خدایند و برای او کار می کنند اما پنهانی دست همه شان در دست شیطان است
همه در بیعت اویند
عرضه اش را نداشتند که مثل او عصیان کنند اگر نه میکردند و پنهانی می کنند.
بهنرین فرشته ها همین شیطان بود
مرد و مردانه ایستاد و گفت:"نه""سجده نمی کنم تو را سجده میکنم اما این آدمک های کثیفی را که از گل متعفن ساخته ای این موجود ضعیف و نکبتی را که برای شکم چرانیش خدا و بهشت و پرستش و عظمت و بزرگواری و آخرت و حق شناسی و محبت و همه چیز و همه کس را فراموش می کند
برای یک شکم انگور یا خرما یا گندم گوسفند وار پوزه اش را به زمین فرو می برد و چشمش را بر آسمان و بر تو می بندد سجده نمی کنم
این چرند بد چشم شکم چران پولدوست کاسبکار پست را سجده کنم؟
کسی را که به خاطر تو برای نشان دادن ایمان و اخلاصش به تو یک دسته گندم زرد و پوسیده را به قربانگاه می آورد؟
او را که بخاطر خوشگلی خواهرش حرف تو را زیر پا میگذارد
پدرش را لجن مال می کند؟ برادرش را می کشد...؟نمی بینی اینها چه میکنند ؟زمین را و زمان را به چه کثافتی کشانده اند؟
مسیح و یحیی و زکریا و علی را بی رحمانه و ددمنشانه می کشند
تنها به علت آنکه میتوانند نه
تنها به علت انکه "شخصیت بزرگ روح بلند و انسان پر شکوه" تحملش برای "اشخاص حقیر ارواح زبون و آدمک های خوار و ذلیل" شکنجه آور است و احساس بودن آنها عقده های حقارت و پوچی را همچون ماران خوشه داربه خشم می آورد و دیواره جانشان را نیش میزنند و از شدت درد دیوانه و هار میشوند و آنگاه با کشتن و سوختن و پوست کندن و شمع آجین کردن آنها که بودنشان برای این زبونان جرم است آرام میگیرند
لذت میبرند و شفا می یابند و آن وقت سه میلیاردشان نوکر دو سه تا جانور خونخوار نامردی می شوند مثل نرون و چنگیز و تیمور و هلا کو و آشور بانی پال و خلیفه و قیصر و چومبه و متمدن هاش استالین و هیتلر و نیکسون و هیث ... همه بردگان رام و زبون فرعون یا قارون یا بلعم باعور!
آری من از نورم
ذاتم از آتش پاک و زلال بی دود است
من این لجن های مجسم پلید پست را سجده کنم...؟
هبوط. مجاهد معلم شهید دکتر علی شریعتی.”
―
شعور ندارند
این حرفها سرشان نمی شود
"فرشته عشق نداند که چیست"؟
اینها یک مشت عمله اند
یک عده کارمندان جزء یا کل دولت اند
باید زود بهم بگردند و سرش را هر جور شده بهم بیارند و فوری بروند سر کار دیگری!
کنتراتی کار می کنند
تقلبی کار می کنند
سر عمله شان شیطان است
درست است که ظاهرا همه مطیع و منقاد خداوند خدایند و برای او کار می کنند اما پنهانی دست همه شان در دست شیطان است
همه در بیعت اویند
عرضه اش را نداشتند که مثل او عصیان کنند اگر نه میکردند و پنهانی می کنند.
بهنرین فرشته ها همین شیطان بود
مرد و مردانه ایستاد و گفت:"نه""سجده نمی کنم تو را سجده میکنم اما این آدمک های کثیفی را که از گل متعفن ساخته ای این موجود ضعیف و نکبتی را که برای شکم چرانیش خدا و بهشت و پرستش و عظمت و بزرگواری و آخرت و حق شناسی و محبت و همه چیز و همه کس را فراموش می کند
برای یک شکم انگور یا خرما یا گندم گوسفند وار پوزه اش را به زمین فرو می برد و چشمش را بر آسمان و بر تو می بندد سجده نمی کنم
این چرند بد چشم شکم چران پولدوست کاسبکار پست را سجده کنم؟
کسی را که به خاطر تو برای نشان دادن ایمان و اخلاصش به تو یک دسته گندم زرد و پوسیده را به قربانگاه می آورد؟
او را که بخاطر خوشگلی خواهرش حرف تو را زیر پا میگذارد
پدرش را لجن مال می کند؟ برادرش را می کشد...؟نمی بینی اینها چه میکنند ؟زمین را و زمان را به چه کثافتی کشانده اند؟
مسیح و یحیی و زکریا و علی را بی رحمانه و ددمنشانه می کشند
تنها به علت آنکه میتوانند نه
تنها به علت انکه "شخصیت بزرگ روح بلند و انسان پر شکوه" تحملش برای "اشخاص حقیر ارواح زبون و آدمک های خوار و ذلیل" شکنجه آور است و احساس بودن آنها عقده های حقارت و پوچی را همچون ماران خوشه داربه خشم می آورد و دیواره جانشان را نیش میزنند و از شدت درد دیوانه و هار میشوند و آنگاه با کشتن و سوختن و پوست کندن و شمع آجین کردن آنها که بودنشان برای این زبونان جرم است آرام میگیرند
لذت میبرند و شفا می یابند و آن وقت سه میلیاردشان نوکر دو سه تا جانور خونخوار نامردی می شوند مثل نرون و چنگیز و تیمور و هلا کو و آشور بانی پال و خلیفه و قیصر و چومبه و متمدن هاش استالین و هیتلر و نیکسون و هیث ... همه بردگان رام و زبون فرعون یا قارون یا بلعم باعور!
آری من از نورم
ذاتم از آتش پاک و زلال بی دود است
من این لجن های مجسم پلید پست را سجده کنم...؟
هبوط. مجاهد معلم شهید دکتر علی شریعتی.”
―
“معشوق زمینی
این شب یاد آور دوره طولانی درد است.
گویی آنچه از پس این سالیان گذشته است به یکبار به خاطر می آورم.
آری، گنهکارم. گنهی که خود ندانم از چه بوده است.
ای اله، گله ای نیست ولی این دل طلب یار دارد.
گفتی سوزد و سازد که ساخته آید و آرامش ابدی یابد که نشدنی نمود و گنه از پی نشدن و گنه از پی ضعف.
چه، دل در پی آن رود. آن یار که ندانم کجاست.
تو خود بگوی او مرا طلب نمی کند؟ تو خود بگوی صدای مرا نمی شنوی؟
تو خود وعده کردی که آرامش دهم و من در انتظار آن موعود هستم.
از آن دل با احساس چه ساخته ای؟ استدلالی خودخواه که فقط می سازد آنچه می پسندد یا گنهکار روسیاه که آنچه پسندد خوبی داند؟
آری، استلالی مردی که گذر عمر در می یابد و کنون که به نیم ره رسیده است خود را خالی می یابد.
خالی از معشوق و معشوق بودن، خالی از یقین، خالی از خوبی و گناه، خالی از عقل و خالی از آنچه آفریده ای.
نمی دانم این آزادی است یا اسارتی نو.
دوست دارم چون پرنده ای پرواز کنم. پرنده ای که مرزها نشناسد و از هر آنچه قید است بگذرد.
خدایا، بر این پرنده کوچک توان ده تا بر بهشت تو وارد آید و بر بندگان پاک تو نظر کند.
یار خود در میان آنان بیابد که زمینیان پاک در زمین تنها و نزد تو آرامش یابند.
خدایا،
آیا هنوز وعده بر آرامش این بنده داری؟
آیا یار مرا در کنار خود محفوظ داری؟
او دلتنگ زمین نیست؟ دلتنگ معشوق زمینی؟
او در پرنده شدن رقیب من بود و پرواز کردن زودتر آموخت. آن قدر زود که قلب مرا در زمین جای گذاشت.
آری، امشب دلم می گوید آن پرنده کوچک منتظر است.
خدایا، گفتم تا تو خود چاره سازی که عظیمی و هر آنچه خواهی توانی.
آری، یادم آید که گفت هیچ چیز و هیچ کس او را من نخواهد شد.
افسوس که درس آخر پرواز به من نیاموخت.”
―
این شب یاد آور دوره طولانی درد است.
گویی آنچه از پس این سالیان گذشته است به یکبار به خاطر می آورم.
آری، گنهکارم. گنهی که خود ندانم از چه بوده است.
ای اله، گله ای نیست ولی این دل طلب یار دارد.
گفتی سوزد و سازد که ساخته آید و آرامش ابدی یابد که نشدنی نمود و گنه از پی نشدن و گنه از پی ضعف.
چه، دل در پی آن رود. آن یار که ندانم کجاست.
تو خود بگوی او مرا طلب نمی کند؟ تو خود بگوی صدای مرا نمی شنوی؟
تو خود وعده کردی که آرامش دهم و من در انتظار آن موعود هستم.
از آن دل با احساس چه ساخته ای؟ استدلالی خودخواه که فقط می سازد آنچه می پسندد یا گنهکار روسیاه که آنچه پسندد خوبی داند؟
آری، استلالی مردی که گذر عمر در می یابد و کنون که به نیم ره رسیده است خود را خالی می یابد.
خالی از معشوق و معشوق بودن، خالی از یقین، خالی از خوبی و گناه، خالی از عقل و خالی از آنچه آفریده ای.
نمی دانم این آزادی است یا اسارتی نو.
دوست دارم چون پرنده ای پرواز کنم. پرنده ای که مرزها نشناسد و از هر آنچه قید است بگذرد.
خدایا، بر این پرنده کوچک توان ده تا بر بهشت تو وارد آید و بر بندگان پاک تو نظر کند.
یار خود در میان آنان بیابد که زمینیان پاک در زمین تنها و نزد تو آرامش یابند.
خدایا،
آیا هنوز وعده بر آرامش این بنده داری؟
آیا یار مرا در کنار خود محفوظ داری؟
او دلتنگ زمین نیست؟ دلتنگ معشوق زمینی؟
او در پرنده شدن رقیب من بود و پرواز کردن زودتر آموخت. آن قدر زود که قلب مرا در زمین جای گذاشت.
آری، امشب دلم می گوید آن پرنده کوچک منتظر است.
خدایا، گفتم تا تو خود چاره سازی که عظیمی و هر آنچه خواهی توانی.
آری، یادم آید که گفت هیچ چیز و هیچ کس او را من نخواهد شد.
افسوس که درس آخر پرواز به من نیاموخت.”
―
“مدتی است که سخن از دل ننوشته ام. آری این شب سکوت دلم شکند و گویی عشق آنجای می کشاندم که سالیان نبوده ام. آری، ضرب زیبای عشق می شنوم. آن یار کنون با دیگری نشسته است؟ او از من و برای من است. این نانبشته عشق است که فریاد می زنم.
سالیان گذشت و خستگی فراغ بر دلم سوزی گران نهاد. گاه گویم آدمی نشایدم که عشق ز من روی برتافته است. آری این شب تولدی دگر است. گویی عاشق گشته ام، جوان شده ام و ضرب دلنواز تار در کوهساران زیبا یاد آور گذران سریع زمان است. آن روزهای پر از عشق، آن روزهای خاطره، آن روزهای به خاطر دل زنده ماندن، آن روزهای به خاطر عشق گریه کردن، آن روزهای بی بدیل. آه، دلم پر از درد است. گویی دردها را قفلی نهاده بر دل نهاده اند.
گویدم، آن یار که خدای عشق او بر دل نهاد می ستاند تا آدمی بار دگر گداخته آید و بر خدای ستایش کند. گویمش خدایا آن چرا دادی که ستانی. آری می شنوم آن نوای دل انگیز را که دهم، دهم، دهم ... . آن جای دهم که لحظه اش هزاران سال است. آن جای که بوسه اش بافتن مژگان بر یکدگر است. آن جای که اشک خشکیده فراغ گونه ات بر گونه یار رساند و رساندنی ابدی. آنگاه بگریی بر عظمت خالق.
اگر گویدم، آنکه جویی هرگز نیابی، باز می جویم. می جویم و می جویم تا رسم و یابم. آنگاه خدای را پرستش کنم و سر بر دامن او نهم که ساخته آمدم چه به سوی او روانم.
آن عشق که نتوان رسید در جوار اله است. چه اگر بر آن نرسی خالقت جویی.”
―
سالیان گذشت و خستگی فراغ بر دلم سوزی گران نهاد. گاه گویم آدمی نشایدم که عشق ز من روی برتافته است. آری این شب تولدی دگر است. گویی عاشق گشته ام، جوان شده ام و ضرب دلنواز تار در کوهساران زیبا یاد آور گذران سریع زمان است. آن روزهای پر از عشق، آن روزهای خاطره، آن روزهای به خاطر دل زنده ماندن، آن روزهای به خاطر عشق گریه کردن، آن روزهای بی بدیل. آه، دلم پر از درد است. گویی دردها را قفلی نهاده بر دل نهاده اند.
گویدم، آن یار که خدای عشق او بر دل نهاد می ستاند تا آدمی بار دگر گداخته آید و بر خدای ستایش کند. گویمش خدایا آن چرا دادی که ستانی. آری می شنوم آن نوای دل انگیز را که دهم، دهم، دهم ... . آن جای دهم که لحظه اش هزاران سال است. آن جای که بوسه اش بافتن مژگان بر یکدگر است. آن جای که اشک خشکیده فراغ گونه ات بر گونه یار رساند و رساندنی ابدی. آنگاه بگریی بر عظمت خالق.
اگر گویدم، آنکه جویی هرگز نیابی، باز می جویم. می جویم و می جویم تا رسم و یابم. آنگاه خدای را پرستش کنم و سر بر دامن او نهم که ساخته آمدم چه به سوی او روانم.
آن عشق که نتوان رسید در جوار اله است. چه اگر بر آن نرسی خالقت جویی.”
―
“هزاران چشم گویا و لب خاموش
مرا پیک امید خویش می داند
هزاران دست لرزان و دل پرجوش
گهی می گیردم، گه پیش می راند
پیش می آیم
دل و جان را به زیورهای انسانی می آرایم
به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند
نقاب از چهره ی ترس آفرین مرگ خواهم کَند
...
شما، ای قله های سرکش خاموش
که پیشانی به تندهای سهم انگیز می سایید
...
غرور و سربلندی هم شما را باد
امیدم را برافرازید
چو پرچم ها که از باد سحرگاهان به سر دارید
غرورم را نگه دارید
به سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید.”
―
مرا پیک امید خویش می داند
هزاران دست لرزان و دل پرجوش
گهی می گیردم، گه پیش می راند
پیش می آیم
دل و جان را به زیورهای انسانی می آرایم
به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند
نقاب از چهره ی ترس آفرین مرگ خواهم کَند
...
شما، ای قله های سرکش خاموش
که پیشانی به تندهای سهم انگیز می سایید
...
غرور و سربلندی هم شما را باد
امیدم را برافرازید
چو پرچم ها که از باد سحرگاهان به سر دارید
غرورم را نگه دارید
به سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید.”
―
“He once told Allie and I that if he'd had to shoot anybody, he wouldn't've known which direction to shoot in. He said the Army was practically as full of bastards as the Nazis were.”
― The Catcher in the Rye
― The Catcher in the Rye
داستان كوتاه
— 3326 members
— last activity Aug 13, 2025 09:15AM
گروهي براي علاقمندان به داستان كوتاه اينجا گرد هم اومديم تا داستان بخونيم ، داستان بنويسيم ، با هم حرف بزنيم و حداقل چند دقيقه دلمشغولي هاي بي انتها ...more
IRAN
— 624 members
— last activity Jul 22, 2024 08:26AM
anything related to Iran. anyone from any nation is welcomed to this group There was once a country, & Iran was her name It had some good rulers, and ...more
طنزنوشته هاي اجتماعي و سياسي
— 107 members
— last activity Apr 28, 2012 11:34AM
طنز مخاطبان زيادي را گرد هم مي آورد و بهترين ابزار براي نقد هر سازمان و تشكلي و به چالش كشيدن افراد درون حكومت و نهادهاي اجتماعي در جهت انتقاد و به قص ...more
صمد بهرنگی
— 48 members
— last activity Sep 04, 2009 11:47AM
افکار عقاید و نوشته های صمد تمام کتابهای صمد بدون سانسور در صورت خواست اعضادر اختیارشان قرار خواهد گرفت
Chris Brown Lover's Group
— 42 members
— last activity Nov 26, 2012 07:27PM
For anyone who is obssessed with Chris Brown just like me!
Milad’s 2025 Year in Books
Take a look at Milad’s Year in Books, including some fun facts about their reading.
More friends…
Polls voted on by Milad
Lists liked by Milad









































