“مانی برگشت بهطرف رها. دستانش را در دو طرف کمر او گذاشت و آرام بوسیدش. یکبار بوسه، برای شبهایی بود که فردایش هم همدیگر را میدیدند. دوباره آرام بوسیدش. سهباره آرام بوسیدش. حالا طرح روی بلوز رها را میدید. آن هزاران طرح ریز شبیهِ پرندههای کوچکی بودند؛ شاید هم چیزهای کوچک دیگری بودند اما بهنظرِ مانی شبیهِ پرنده میآمدند.”
― در خاطر دو گیلاس شامپاین
― در خاطر دو گیلاس شامپاین
“رها به شمع روی میز نگاه کرد. از این شمعهای کوچک که آن را در استوانهای شیشهایِ کمی بزرگتر محصور میکنند. «میدونی منم قرار بود مثل تو باشم. یعنی توی خونوادهي من همه با برنامه پیش میرن. کسی اگه به بیراهه بزنه عجیبه. منم تا یه جاهایی روی خط صاف رفتم تا اینکه فهمیدم درون من به مستقیمی این خط صاف نیست. اینجوری سرگشتگی بیرونی من شروع شد. قبلاً درونم سرگشته بود، الان بیرونم هم هست.»
«چه خوب. آدم خودتی.»
«نه. هنوز آدم دیگران نشدهم اما هنوز آدم خودمم نیستم.»”
― در خاطر دو گیلاس شامپاین
«چه خوب. آدم خودتی.»
«نه. هنوز آدم دیگران نشدهم اما هنوز آدم خودمم نیستم.»”
― در خاطر دو گیلاس شامپاین
“«دخترها دوست دارن بدونن چی تو ذهن طرف مقابلشون میگذره.»
میداند. «آدم چهجوری میتونه خودشو بیان کنه؟»
«اگه چیزی که میخوای بگی برات مهم باشه، خودت به هر روشی یه راهی برا گفتنش پیدا میکنی. قانونی وجود نداره. به خودته که بخوای براش تلاش کنی و به واژه درش بیاری یا نه. تمرین میخواد.»”
― در خاطر دو گیلاس شامپاین
میداند. «آدم چهجوری میتونه خودشو بیان کنه؟»
«اگه چیزی که میخوای بگی برات مهم باشه، خودت به هر روشی یه راهی برا گفتنش پیدا میکنی. قانونی وجود نداره. به خودته که بخوای براش تلاش کنی و به واژه درش بیاری یا نه. تمرین میخواد.»”
― در خاطر دو گیلاس شامپاین
“شاید شبها و روزهای تنهاتری هم پس از آن داشته. اما اولینبار که طعم چیزی را میچشی، اولینبار که با حسی در خودت آشنا میشوی، آن حسْ سلطنتش را بر تو بهشیوهي تجربی خودش آغاز میکند. اولینبارِ هر تجربهی احساسی، تا سالها مرجع احساسات مشابه میشود و هنگام مواجهه با آن احساسات، آدم مدام به آن تجربهي اولیه مراجعه میکند. انگار همهي عمرت در جهت فرار از آن حس، رویارویی دوباره با آن، تغییر بنیادین آن، همگام شدن با آن، خلاصه یک کاری کردن با آن، حرکت میکنی. میرقصی با آن، تمام گونههای رقص را.”
― در خاطر دو گیلاس شامپاین
― در خاطر دو گیلاس شامپاین
“. زوجها وقتی در اوج درگیریهاشان هستند بیشترین نمایش خوشبختی را میدهند. به مسافرتهای رؤیایی میروند. توی عکسهایی که میگیرند انگار که جدانشدنیاند. مثل چسبی خشکشده بین دو سرانگشت میماند، مثل بستنی دوقلو. اما همین درهم ممزوجشدهها، با یک حرکت ناگهانی کنده میشوند. مثل دو تکه از یک چینی شکسته که یا باید باهاش خداحافظی کرد یا بندش زد. آن لحظهای را که چینی میافتد زمین، فقط خود چینی میبیند. دیگران بعدتر که میآیند توی اتاق میبینندش. اما اگر به چند روز قبل استناد کنی، همهچیز عالیست. چینی روی میز کنسول روبهروی آینهاش نشسته بود و رخشندگی آفتاب بعدازظهر روی ظرافتهای آن میرقصید، عالیتر از عالی.”
― در خاطر دو گیلاس شامپاین
― در خاطر دو گیلاس شامپاین
Samira’s 2025 Year in Books
Take a look at Samira’s Year in Books, including some fun facts about their reading.
Samira hasn't connected with their friends on Goodreads, yet.
Polls voted on by Samira
Lists liked by Samira

