نیما یوشیج > Quotes > Quote > Zoha liked it
“آسمان یکریز میبارد
روی بندرگاه؛
روی دندههای آویزان ِ یک بام سفالین در کنار ِ راه
روی آیشها که شاخک خوشهاش را میدواند.
روی نوغانخانه، روی پل، که در سرتاسرش امشب
مثل ِ اینکه ضرب میگیرند یا آنجا کسی غمناک میخواند؛
همچنین بر روی بالاخانه همسایه من - مرد ماهیگیر مسکینی
که او را میشناسی
.خالی افتاده است اما خانه همسایه من دیرگاهیست.
ای رفیق ِمن- که ازین بندرِ دلتنگ روی حرفِ من با توست
ِو عروقِ زخمدار ِمن ازین حرفم که با تو در میان میآید از درد درون
خالی است
-و در درونِ دردناکِ من ز دیگر گونه زخم ِمن می آید پُر
هیچ آوایی نمیآید از آن مردی که در آن پنجره هر روز
.چشم در راه ِشبی مانندِ امشب بود بارانی
وه! چه سنگین است با آدمکشی - با هر دمی رؤیای جنگ- این .
.زندگانی
،بچهها، زنها
،مردها، آنها که در خانه بودند
.دوست با من، آشنا با من، درین ساعت سراسر کشته گشتند”
―
روی بندرگاه؛
روی دندههای آویزان ِ یک بام سفالین در کنار ِ راه
روی آیشها که شاخک خوشهاش را میدواند.
روی نوغانخانه، روی پل، که در سرتاسرش امشب
مثل ِ اینکه ضرب میگیرند یا آنجا کسی غمناک میخواند؛
همچنین بر روی بالاخانه همسایه من - مرد ماهیگیر مسکینی
که او را میشناسی
.خالی افتاده است اما خانه همسایه من دیرگاهیست.
ای رفیق ِمن- که ازین بندرِ دلتنگ روی حرفِ من با توست
ِو عروقِ زخمدار ِمن ازین حرفم که با تو در میان میآید از درد درون
خالی است
-و در درونِ دردناکِ من ز دیگر گونه زخم ِمن می آید پُر
هیچ آوایی نمیآید از آن مردی که در آن پنجره هر روز
.چشم در راه ِشبی مانندِ امشب بود بارانی
وه! چه سنگین است با آدمکشی - با هر دمی رؤیای جنگ- این .
.زندگانی
،بچهها، زنها
،مردها، آنها که در خانه بودند
.دوست با من، آشنا با من، درین ساعت سراسر کشته گشتند”
―
No comments have been added yet.
