Status Updates From (ریشه در خاک (گزینه اشعار
(ریشه در خاک (گزینه اشعار by
Status Updates Showing 1-30 of 42
Negarin
is on page 110 of 549
بیا به حال بشر، های های گریه کنیم
که با برادر خود هم نمیتواند زیست
چنین خجسته وجودی کجا تواند ماند؟
چنین گسسته عنانی کجا تواند رفت؟
صدای غرش تیری دهد جواب مرا:
به کوه خواهد رفت!
به غار خواهد رفت!
بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد!
— Jun 25, 2024 02:42AM
Add a comment
که با برادر خود هم نمیتواند زیست
چنین خجسته وجودی کجا تواند ماند؟
چنین گسسته عنانی کجا تواند رفت؟
صدای غرش تیری دهد جواب مرا:
به کوه خواهد رفت!
به غار خواهد رفت!
بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد!
Negarin
is on page 40 of 549
تا مرگ نیامدهست برخیزم
در دامن زندگی بیاویزم!
— Jun 21, 2024 01:02PM
Add a comment
در دامن زندگی بیاویزم!
Essareh
is on page 353 of 549
«ببین نخواسته با عمر خود چهها کردیم!»
— Oct 05, 2021 10:45AM
Add a comment
Essareh
is on page 219 of 549
«پریشانیم، دلتنگیم
به خود پیچیدهتر، از بغضِ خونینِ شباهنگیم»
— Sep 23, 2021 09:01AM
Add a comment
به خود پیچیدهتر، از بغضِ خونینِ شباهنگیم»
Essareh
is on page 184 of 549
«کاش میشد از میان این ستارگان کور
سوی کهکشان دیگری فرار کرد...»
— Sep 19, 2021 02:15AM
Add a comment
سوی کهکشان دیگری فرار کرد...»
Essareh
is on page 45 of 549
«ای امید ناامیدیهای من»
این عنوان یه شعره و به نظرم همین عنوان بینهایت زیباست. ای امید ناامیدیهای من!
— Aug 17, 2021 07:09PM
Add a comment
این عنوان یه شعره و به نظرم همین عنوان بینهایت زیباست. ای امید ناامیدیهای من!
Nastaran
is on page 38 of 549
گفتی که چو خورشید زنم سوی تو پر
چون ماه شبی میکشم از پنجره سر
اندوه، که خورشید شدی، تنگ غروب
افسوس، که مهتاب شدی وقت سحر
— Jun 19, 2020 05:40AM
Add a comment
چون ماه شبی میکشم از پنجره سر
اندوه، که خورشید شدی، تنگ غروب
افسوس، که مهتاب شدی وقت سحر
Zidane Abdollahi
is on page 502 of 549
با قلم می گویم:
ای همزاد، ای همراه،
ای هم سرنوشت
هردومان جیرانِ بازی های دوران های زشت.
شعرهایم را نوشتی
دست خوش؛
اشک هایم را کجا خواهی نوشت؟
— Jul 25, 2019 05:29AM
Add a comment
ای همزاد، ای همراه،
ای هم سرنوشت
هردومان جیرانِ بازی های دوران های زشت.
شعرهایم را نوشتی
دست خوش؛
اشک هایم را کجا خواهی نوشت؟
Zidane Abdollahi
is on page 458 of 549
دیدی، آن را که تو خواندی به حهان یارترین
سینه را ساختی از عشقش، سرشارترین
آن که می گفت منم بهر تو غمخوارترین
چه دلازارترین شد! چه دلازارترین؟
...
ناله از در مکن
آتشی را که در آن زیسته ای، سرد مکن
با غمش باز بمان
سرخ رو باش ازین عشق و سرافراز بمان
راخ عشق است که همواره شود از خون، رنگ
دل دیوانۀ تنها، دلِ تنگ!
— Jul 24, 2019 03:18PM
Add a comment
سینه را ساختی از عشقش، سرشارترین
آن که می گفت منم بهر تو غمخوارترین
چه دلازارترین شد! چه دلازارترین؟
...
ناله از در مکن
آتشی را که در آن زیسته ای، سرد مکن
با غمش باز بمان
سرخ رو باش ازین عشق و سرافراز بمان
راخ عشق است که همواره شود از خون، رنگ
دل دیوانۀ تنها، دلِ تنگ!
Zidane Abdollahi
is on page 422 of 549
هر سنگ ز بیستون گواه است
کاندر ره عشق، کوه کاه است
— Jul 23, 2019 02:08PM
Add a comment
کاندر ره عشق، کوه کاه است
Zidane Abdollahi
is on page 383 of 549
برشانه های تو (برای پدر)
وقتی که شانه هایم
در زیر بار حادثه می خواست بشکند
یک لحظه
از خیال پریشان من گذشت:
بر شانه های تو ...
بر شانه های تو
می شد اگر سری بگذارم.
وین بغض درد را از تنگنای سینه برآرم
به های های
آن جان پناه مهر
شاید که می توانست
از این بار مصیبت سنگین
آسوده ام کند.
— Jul 22, 2019 05:21AM
Add a comment
وقتی که شانه هایم
در زیر بار حادثه می خواست بشکند
یک لحظه
از خیال پریشان من گذشت:
بر شانه های تو ...
بر شانه های تو
می شد اگر سری بگذارم.
وین بغض درد را از تنگنای سینه برآرم
به های های
آن جان پناه مهر
شاید که می توانست
از این بار مصیبت سنگین
آسوده ام کند.
Zidane Abdollahi
is on page 318 of 549
خورشید،
زخم خورده، گسسته، گداخته،
میرفت و اشک سرخش،
بر آب میچکید.
در بیشه زار دریا، میگشت ناپدید!
دیگر دلم به ماتم مرگش نمیتپید!
بازیگران شعبده را میشناختم!
فردا دوباره از دل امواج میدمید!
من، خسته، زخم خورده، گسسته ...
در بیشه زار حسرت خود،
میگداختم!
— Jul 20, 2019 02:48AM
Add a comment
زخم خورده، گسسته، گداخته،
میرفت و اشک سرخش،
بر آب میچکید.
در بیشه زار دریا، میگشت ناپدید!
دیگر دلم به ماتم مرگش نمیتپید!
بازیگران شعبده را میشناختم!
فردا دوباره از دل امواج میدمید!
من، خسته، زخم خورده، گسسته ...
در بیشه زار حسرت خود،
میگداختم!
Zidane Abdollahi
is on page 269 of 549
همه شب، چهرۀ لرزان تو بود
کز فراسوی سپهر
گرم می آمد در آینۀ اشک فرود.
نقش روی تو، درین چشمه، پدیدار، هنوز!
— Jul 18, 2019 02:32PM
Add a comment
کز فراسوی سپهر
گرم می آمد در آینۀ اشک فرود.
نقش روی تو، درین چشمه، پدیدار، هنوز!
Zidane Abdollahi
is on page 248 of 549
ای جنگل آهن به تدبیر تو آباد!
کی میتوان در باغ این چشمان گریان،
روزی نهال خنده ای کاشت؟
جای به چنگ آوردن ماه،
یا پنجه افکندن به خورشید،
کی میتوان،
کی میتوان،
دلهای خونین را از روی خاک برداشت؟!
— Jul 15, 2019 06:57AM
Add a comment
کی میتوان در باغ این چشمان گریان،
روزی نهال خنده ای کاشت؟
جای به چنگ آوردن ماه،
یا پنجه افکندن به خورشید،
کی میتوان،
کی میتوان،
دلهای خونین را از روی خاک برداشت؟!
Zidane Abdollahi
is on page 232 of 549
نفسم را پر پرواز از توست
به دماوند تو سوگند که گر بگشایند
بندم از بند ببینند که:
آواز از توست!
— Jul 13, 2019 11:29AM
Add a comment
به دماوند تو سوگند که گر بگشایند
بندم از بند ببینند که:
آواز از توست!
Zidane Abdollahi
is on page 214 of 549
من امیدی را در خود
بارور ساخته ام
تار و پودش را، با عشق تو پرداخته ام.
مثل تابیدن مهری در دل
مثل جوشیدن شعری از جان
مثل بالیدن عطری در گل
جریان خواهم یافت.
مست از شوق تو،
از عمق فراموشی،
راه خواهم افتاد
— Jul 11, 2019 12:16PM
Add a comment
بارور ساخته ام
تار و پودش را، با عشق تو پرداخته ام.
مثل تابیدن مهری در دل
مثل جوشیدن شعری از جان
مثل بالیدن عطری در گل
جریان خواهم یافت.
مست از شوق تو،
از عمق فراموشی،
راه خواهم افتاد
Zidane Abdollahi
is on page 196 of 549
با که گویم این سخن که درد دیگریست
از مصاف خود گریختن!
وین همه شرنگ گونه گونه را
مثل آب خوش، به کام خویش ریختن.
— Jul 10, 2019 10:35AM
Add a comment
از مصاف خود گریختن!
وین همه شرنگ گونه گونه را
مثل آب خوش، به کام خویش ریختن.
Zidane Abdollahi
is on page 182 of 549
هرگز نخواستم که بدانم
هرگز نخواستم بدان که چه می شوم
یک ذره
یک غبار
خاکستری رهاشده در پهنۀ جهان
در سینۀ زمین
یا اوج کهکشان
یا هیچ!
هیچ مطلق!
هرگز نخواستم که بدانم چه می شوم...
— Jul 08, 2019 11:01AM
Add a comment
هرگز نخواستم بدان که چه می شوم
یک ذره
یک غبار
خاکستری رهاشده در پهنۀ جهان
در سینۀ زمین
یا اوج کهکشان
یا هیچ!
هیچ مطلق!
هرگز نخواستم که بدانم چه می شوم...
Ali Feghhi
is on page 37 of 549
چه وداعی , چه درد جانکاهی !
چه سفر کردن غم انگیزی
نه فشار لبی نه آغوشی
نه کلام محبت آمیزی
گر در آنجا نمیشدم مدهوش
دامنت را رها نمیکردم .
وه چه خوش بود, کاندر آن حالت
تا ابد چشم وا نمیکردم
چون به هوش آمدم نبود کسی
هستی ام سوخت اندر آن تب و تاب
هر طرف جلوه کرد در نظرم
برگ ریزان باغ عشق و شباب
وای بر من , نداد گریه مجال
که زنم بوسه ای به رخسارت
چه بگویم , فشار غم نگذاشت
!که بگویم : خدا نگهدارت
— Oct 26, 2017 02:03PM
Add a comment
چه سفر کردن غم انگیزی
نه فشار لبی نه آغوشی
نه کلام محبت آمیزی
گر در آنجا نمیشدم مدهوش
دامنت را رها نمیکردم .
وه چه خوش بود, کاندر آن حالت
تا ابد چشم وا نمیکردم
چون به هوش آمدم نبود کسی
هستی ام سوخت اندر آن تب و تاب
هر طرف جلوه کرد در نظرم
برگ ریزان باغ عشق و شباب
وای بر من , نداد گریه مجال
که زنم بوسه ای به رخسارت
چه بگویم , فشار غم نگذاشت
!که بگویم : خدا نگهدارت








