Status Updates From Toţi oamenii sunt muritori
Toţi oamenii sunt muritori by
Status Updates Showing 1-30 of 5,841
Biblio Bat
is on page 414 of 415
434
خجولانه لبخندی زد:هنوز تهمانده امیدی در چشمانش دیده میشد.و بئاتریچه با چهره پف کرده و افسرده روی صحیفه سرخ و طلایی خم شده بود.گفته بودم:میخواهم شما را خوشبخت کنم و او را هم درست مثل آنتونو تباه کرده بودم.لبخند میزد؛چرا باید لبخندش را به گریهاش ترجیح میدادم؟هیچ چیز نمیشد به آنان داد.برایشان هیچ چیز نمیشد آرزو کرد، مگر اینکه برای خودت و آنان،باهم،آرزو میکردی.باید او را دوست میداشتم.دوستش نداشتم.هیچ چیز نمیخواستم
— 4 hours, 29 min ago
Add a comment
خجولانه لبخندی زد:هنوز تهمانده امیدی در چشمانش دیده میشد.و بئاتریچه با چهره پف کرده و افسرده روی صحیفه سرخ و طلایی خم شده بود.گفته بودم:میخواهم شما را خوشبخت کنم و او را هم درست مثل آنتونو تباه کرده بودم.لبخند میزد؛چرا باید لبخندش را به گریهاش ترجیح میدادم؟هیچ چیز نمیشد به آنان داد.برایشان هیچ چیز نمیشد آرزو کرد، مگر اینکه برای خودت و آنان،باهم،آرزو میکردی.باید او را دوست میداشتم.دوستش نداشتم.هیچ چیز نمیخواستم
Biblio Bat
is on page 414 of 415
433
خود را روی نیمکت جمع کرد و به تصویر خودش در آینه خیره شد. تنها بود، خسته بود. باید تنها و خسته پیر میشد، بیآنکه در ازای آن همه ایثارش که کسی آن را از او نخواسته بود، چیزی به دست آورد؛ برای مردم مبارزه میکرد، بیهمراهیشان و علیرغمشان؛ و دچار شک بود، شک از آنان و از خودش. در قلبم هنوز احساسی مانده بود: ترحم.
— 4 hours, 31 min ago
Add a comment
خود را روی نیمکت جمع کرد و به تصویر خودش در آینه خیره شد. تنها بود، خسته بود. باید تنها و خسته پیر میشد، بیآنکه در ازای آن همه ایثارش که کسی آن را از او نخواسته بود، چیزی به دست آورد؛ برای مردم مبارزه میکرد، بیهمراهیشان و علیرغمشان؛ و دچار شک بود، شک از آنان و از خودش. در قلبم هنوز احساسی مانده بود: ترحم.
Biblio Bat
is on page 378 of 415
گفتم: جان خودشان را فدای انقلاب آینده کردند. در این سه روز شورش، مردم به قدرت خودشان پی بردند. هنوز نمیتوانند از این قدرت استفاده کنند، اما فردا میتوانند. اگر شماها به جای اینکه بیهوده به دنبال شهادت باشید آینده را برایشان آماده کنید.
گفت: حق با شماست. چیزی که جمهوری به آن احتیاج دارد شهادت نیست.
— 4 hours, 31 min ago
Add a comment
گفت: حق با شماست. چیزی که جمهوری به آن احتیاج دارد شهادت نیست.
Biblio Bat
is on page 378 of 415
ارمان گفت: پس مرگ اینها هیچ فایدهای نداشته.
رنگ پوشالی خورشید را تماشا میکردم که زیر آن گوشت تن انسانهایی میگذشت. انسانهایی که برای بشریت و آزادی و پیشرفت و خوشبختی مرده بودند، برای کارمونا، برای امپراتوری، برای آیندهای که متعلق به آنان نبود؛ مرده بودند برای اینکه به هر حال روزی همه میمردند، برای هیچ و پوچ. اما کلماتی را که به نوک زبانم نشسته بود نگفتم؛ شیوهٔ حرف زدن با آنان را یاد گرفته بودم.
— 4 hours, 31 min ago
Add a comment
رنگ پوشالی خورشید را تماشا میکردم که زیر آن گوشت تن انسانهایی میگذشت. انسانهایی که برای بشریت و آزادی و پیشرفت و خوشبختی مرده بودند، برای کارمونا، برای امپراتوری، برای آیندهای که متعلق به آنان نبود؛ مرده بودند برای اینکه به هر حال روزی همه میمردند، برای هیچ و پوچ. اما کلماتی را که به نوک زبانم نشسته بود نگفتم؛ شیوهٔ حرف زدن با آنان را یاد گرفته بودم.
Biblio Bat
is on page 378 of 415
ارمان گفت: آزادی میخواستند. در راهش خون دادند. گفتم: بله، خون خودشان را نثار کردند، اما آیا میدانند برای چه؟ خودشان هم خواست واقعیشان را نمیشناسند.
به کنارهٔ رود سن رسیده بودیم؛ ارمان کنارم راه میآمد، سرش پایین افتاده بود و با حالتی خسته لک و لک میکرد. گفت: همین دیروز پیروزی در دست ما بود. گفتم: نه. هرگز پیروزی با شما نبوده، چون که نمیتوانستهاید از موفقیتهای خودتان بهرهبرداری کنید. آمادگی نداشتید.
— 4 hours, 32 min ago
Add a comment
به کنارهٔ رود سن رسیده بودیم؛ ارمان کنارم راه میآمد، سرش پایین افتاده بود و با حالتی خسته لک و لک میکرد. گفت: همین دیروز پیروزی در دست ما بود. گفتم: نه. هرگز پیروزی با شما نبوده، چون که نمیتوانستهاید از موفقیتهای خودتان بهرهبرداری کنید. آمادگی نداشتید.
Biblio Bat
is on page 378 of 415
با لحن خشکی گفتم: خودکشی بود و فایدهای نداشت. دوک چه اهمیتی دارد؟ هیچ، مرگش چیزی را عوض نمیکرد. بورژوازی تصمیم گرفته این انقلاب را به نفع خودش غصب کند و موفق هم میشود، چون این کشور برای جمهوری رشد کافی ندارد.
ارمان گفت: میشنوید؟ مثل بچهها بازیشان دادهاند. پس چه کسی میخواهد چشمهایشان را باز کند؟ دستی به شانهاش کشیدم و گفتم: خود شما هم مثل بچههایید. فکر میکنید سه روز شورش برای تربیت یک ملت کافی است؟
— 4 hours, 32 min ago
Add a comment
ارمان گفت: میشنوید؟ مثل بچهها بازیشان دادهاند. پس چه کسی میخواهد چشمهایشان را باز کند؟ دستی به شانهاش کشیدم و گفتم: خود شما هم مثل بچههایید. فکر میکنید سه روز شورش برای تربیت یک ملت کافی است؟
Biblio Bat
is on page 303 of 415
ماه میدرخشید؛ در آن شبی هم که شادمان و لرزان از آبراه سیاهی بیرون آمدم، میدرخشید؛ بر فراز خانههای خاکستر شده هم میدرخشید؛ در آن شب، سگی تا حد مرگ پارس میکرد، از درون نالهی کشداری را میشنیدم که تا آن قرص بیحرکت نورانی میرفت. آن ستاره مرده هرگز خاموش نمیشد. آن طعم تنهایی و ابدیت، طعم زندگی من، هرگز از بین نمیرفت.
— 4 hours, 32 min ago
Add a comment
Biblio Bat
is on page 300 of 415
در سکوت گام میزدیم. خوشحال بودم که به طرف هدفی میروم. از هنگامی که با کارلیه آشنا شده بودم، همیشه هدفی را دنبال میکردم، هدفی که آیندهای را در اختیارم میگذاشت و زمان آینده را از یادم میبرد؛ هرچه رسیدن به آن هدف مشکلتر بود، به همان اندازه زمان حال را امنتر حس میکردم. رسیدن به رود بزرگ بسیار مشکل نمینمود و هر لحظه ارزش داشت.
— 4 hours, 33 min ago
Add a comment
Biblio Bat
is on page 268 of 415
گفتم:مسألهشان را درک میکنم،الان دیگر درک میکنم.آنچه برایشان ارزش دارد هرگز آن چیزی نیست که به آنها داده میشود،بلکه کاریست که خودشان میکنند.اگر نتوانند چیزی را خلق کنند،باید نابود کنند.اما درهرحال باید آنچه را که وجود دارد طرد کنند،وگرنه انسان نیستند.و ما که میخواهیم به جای آنها دنیا را بسازیم و در آن زندانیشان کنیم،چیزی جز نفرت آنها نصیبمان نمیشود. این نظم، این آسایشی که ما آرزویش را داریم برای آنها بدترین نفرین است
— 4 hours, 33 min ago
Add a comment
Biblio Bat
is on page 268 of 415
لحظههایی هست که آتشی در دلشان میگدازد؛ و همین را زندگی کردن مینامند
— 4 hours, 35 min ago
Add a comment
Biblio Bat
is on page 254 of 415
کلبههای بسیار بزرگی از بوریا و شاخ درخت میساختند و چندصد نفر با هم در آن زندگی میکردند؛ با شکار، ماهیگیری و کاشت ذرت معاش میکردند و وقت فراغت خود را به یافت پرهای کولیبری میگذرانند؛ اعتنایی به مال دنیا نداشتند، کینه و حسادت و طمع را نمیشناختند؛ فقیر و بیقید و خوشبخت بودن
— 4 hours, 35 min ago
Add a comment
Biblio Bat
is on page 254 of 415
صدای کشیش مندونز از فرط انزجار و ترحم میلرزید. مدت درازی در بارۀ سرخپوستان حرف زد. گفت که بر خلاف گفته یاران کورتز که سرخپوستان را مردمانی وحشی و بیرحم و بیشعور قلمداد میکردند، آنان چنان نرم و خوشقلب بودند که استفاده از سلاح را نمیدانستند و هنگام ور رفتن با شمشیرهای اسپانیایی خودشان را زخمی میکردند.
— 4 hours, 35 min ago
Add a comment
Biblio Bat
is on page 32 of 415
دخترک پرشور مرده بود، زن جوان سیریناپذیر بهزودی میمرد، و هنرپیشهٔ بزرگی که او با آن همه اشتیاق آرزوی شدنش را داشت، او نیز میمرد. شاید نامش برای مدتی در خاطر مردم میماند. اما آن طعم غریبی که او از زندگی حس میکرد، آن آتشی که در دلش زبانه میکشید، آن زیبایی شعلههای سرخ و گنگی جادوییشان دیگر به یاد هیچکس نمیماند.
— 4 hours, 36 min ago
Add a comment
Biblio Bat
is on page 25 of 415
زمانی دراز به دستهای خود خیره شد: ـ مواقعی که آدم در آن طرف زندگی قرار دارد و همهچیز را میبیند. بعد زمان شروع به حرکت میکند، قلب میتپد، آدم دست خودش را دراز میکند، قدم برمیدارد؛ هنوز درک میکند اما دیگر چیزی را نمیبیند.
رژین گفت: ـ بله، و آدم متوجه میشود دوباره در اتاق خودش نشسته و دارد موهایش را شانه میکند.
مرد گفت: ـ آدم مجبور است هر روز موهایش را شانه کند.
— 4 hours, 36 min ago
Add a comment
رژین گفت: ـ بله، و آدم متوجه میشود دوباره در اتاق خودش نشسته و دارد موهایش را شانه میکند.
مرد گفت: ـ آدم مجبور است هر روز موهایش را شانه کند.
Biblio Bat
is on page 25 of 415
از شما گلهای ندارم. بدون شما هم دیر یا زود این اتفاق میافتاد. یک بار موفق شدم نفس خودم را شصت سال حبس کنم، اما همین که دست به شانهام زدند...
ـ شصت سال؟
مرد لبخندی زد. گفت: ـ یا اگر دلتان میخواهد، شصت ثانیه. چه فرق میکند؟ مواقعی هست که زمان میایستد.
— 4 hours, 36 min ago
Add a comment
ـ شصت سال؟
مرد لبخندی زد. گفت: ـ یا اگر دلتان میخواهد، شصت ثانیه. چه فرق میکند؟ مواقعی هست که زمان میایستد.
Biblio Bat
is on page 19 of 415
با خود اندیشید: «این روزها را نباید به حساب آورد. روزهایی است که من در آنها زندگی نکردهام. جمعش میشود بیست و چهار ضرب در هشت، یعنی صد و نود و دو ساعت که باید به دورهای که در آن روزها خیلی کوتاه است اضافه شود...»
— 4 hours, 36 min ago
Add a comment
Biblio Bat
is on page 16 of 415
خدا همه مردمان را دوست میداشت، و او نمیتوانست به این رحمت همهجایگیر قانع باشد؛ از اینرو دیگر او را باور نداشت.
— 4 hours, 37 min ago
Add a comment
Biblio Bat
is on page 11 of 415
به چمن نگاه کرد. به یاد رنجی کهنه افتاد. روی چمنی شبیه این افتاده و گونه خود را به زمین چسبانده بود. حشرههایی در سایه علفها میغلطیدند، و چمن جنگل عظیم و یکنواختی بود که در آن هزاران برگ سبز و دراز، همه یک اندازه و یک شکل، سر برافراشته بودند و هرکدام مانع از آن میشدند که دیگری جهان پیرامون خود را ببیند. وحشتزده با خود گفته بود: نمیخواهم یک ساقه علف باشم.
— 4 hours, 37 min ago
Add a comment
Biblio Bat
is on page 11 of 415
سر خود را بالا گرفت و به آسمان نگاه کرد. کوشید به خودش بقبولاند که: «اینجا نشستهام و این تکه آسمان بالای سرم است، همین برایم بس است، کافیست.» اما موفق نمیشد. از این فکر که فلورانس در آغوش سانیه خفته بود و به او اعتنایی نداشت، خلاصی نمییافت.
— 4 hours, 37 min ago
Add a comment
Biblio Bat
is on page 11 of 415
مرد مژه نمیزد. به نظر میرسید هیچ چیز را نمیبیند و نمیشنود. به او غبطه میخورم. نمیداند جهان چه پهناور و زندگی چه کوتاه است؛ نمیداند که آدمهای دیگری هم وجود دارند. به همین یک تکه آسمان بالای سرش قانع است. من میخواهم هر چیز چنان به من تعلق داشته باشد که گویی غیر از آن هیچ چیز دیگری را دوست ندارم؛ اما من همه چیز را میخواهم؛ و دستهایم خالی است. به او غبطه میخورم. مطمئنم که نمیداند ملال یعنی چه.
— 4 hours, 37 min ago
Add a comment
Biblio Bat
is on page 11 of 415
از خوابیدن وحشت داشت؛ در زمانی که تو خوابیدهای کسان دیگری هستند که بیدارند، و تو هیچ نفوذی بر آنان نداری.
— 4 hours, 37 min ago
Add a comment
Biblio Bat
is on page 2 of 415
دل سنگیاش تپش و جوشش زندگی میرای گذرای انسانها را در نمییابد، انسانهایی که «سنگی نیستند، میخواهند سرنوشتشان کار خودشان باشد. روزی همه میمیرند اما پیش از مردن زندگی میکنند.»
— 4 hours, 38 min ago
Add a comment






