Status Updates From خرداد بود که خلیج یخ زد
خرداد بود که خلیج یخ زد by
Status Updates Showing 1-30 of 63
اینتاریوش
is on page 86 of 184
چقدر داستان خور آدم خور جذاب بود!
چقدر به دلم چسبید شاید بهترین فانتزی بومی باشه که خوندم که البته با یکی از داستان های کتاب شومنامه تبر نقره ایِ آقای بهزاد قدیمی رقابت میکنه. تا اینجا این داستان درجه یک فقط با بخش توصیف درد و زخمش در آخر کار مشکل داشتم یکم ولی اذیتم نکرد. نه اونقدر که از داستان لذت نبرم.
— Feb 10, 2025 01:49PM
Add a comment
چقدر به دلم چسبید شاید بهترین فانتزی بومی باشه که خوندم که البته با یکی از داستان های کتاب شومنامه تبر نقره ایِ آقای بهزاد قدیمی رقابت میکنه. تا اینجا این داستان درجه یک فقط با بخش توصیف درد و زخمش در آخر کار مشکل داشتم یکم ولی اذیتم نکرد. نه اونقدر که از داستان لذت نبرم.
اینتاریوش
is on page 66 of 184
تا اینجا که خوشم اومده. داستان اول بعضی توصیفات و روایت ها رو دوست نداشتم؛ راوی نمیذاشت اصل داستانو دنبال کنیم😅
— Feb 04, 2025 10:53AM
Add a comment
Amin
is on page 86 of 184
اونجایی فهمیدم چقدر خور آدم خور منو ترسونده بود که یه نفر صدام زد و قلبم ایستاد.
— Jul 03, 2024 01:50AM
Add a comment
Cyberhair
is on page 140 of 184
باورم نمیشه انقدر ازش خوشم اومده باشه
— Jul 11, 2023 11:09PM
Add a comment
Cyberhair
is on page 140 of 184
باورم نمیشه انقدر ازش خوشم اومده باشه
— Jul 11, 2023 11:09PM
Add a comment
Fereshte
is on page 18 of 184
"معجزه اگر دیر برسد هیچ اعجازی ندارد. جلاد است این زندگی؛ بدنهاد است این روزگار؛ وگرنه وقتِ بی نیازیِ آدم دست و دل باز نمیشد." :))
— Jul 04, 2023 09:52PM
Add a comment
Farnaz
is on page 136 of 184
سورچرانی پیرزن تنپرست هم زیبا بود
حقیقتاً داره از داستانهای بومی خوشم میآد، و بیشتر از همه از این خوشم میآد که نمیتونم بعد از خوندن یک داستان بلافاصله بجهم بعدی رو بخونم، ذهنم درگیر میشه و ظرفیتش پر
شاید بقیهٔ کتابها اینجوری باشن که نویسنده کلی وقت گذاشته و منِ خواننده تو چند ساعت کوتاه و یکسره میخونم کتابش رو و تمومش میکنم
ولی سر این کتاب نمیکشم، نمیذاره
— Apr 04, 2023 08:26AM
Add a comment
حقیقتاً داره از داستانهای بومی خوشم میآد، و بیشتر از همه از این خوشم میآد که نمیتونم بعد از خوندن یک داستان بلافاصله بجهم بعدی رو بخونم، ذهنم درگیر میشه و ظرفیتش پر
شاید بقیهٔ کتابها اینجوری باشن که نویسنده کلی وقت گذاشته و منِ خواننده تو چند ساعت کوتاه و یکسره میخونم کتابش رو و تمومش میکنم
ولی سر این کتاب نمیکشم، نمیذاره
Farnaz
is on page 85 of 184
این خور آدمخور عجب چیزی بووووودیتسهخسهسنیت
عاشق زبان روایتش شدم که حقیقتاً استادهای ادبیات رو تداعی میکرد
دست مریزاد!
— Apr 03, 2023 11:38AM
Add a comment
عاشق زبان روایتش شدم که حقیقتاً استادهای ادبیات رو تداعی میکرد
دست مریزاد!
Farnaz
is on page 65 of 184
یه مقداری گیجم و در حال هضم، یه مقداری بیزبون و قاصر از بیان آنچه درونم میگذره، بیشتر ولی شگفتزده و مشتاق خوندن باقی داستانها.
— Apr 03, 2023 09:22AM
Add a comment
Mahi
is on page 165 of 184
این روزها زندگیم کاملا مختل شده و کلا دارم یهجور دیگه میگذرونم. و تا دیروز نتونسته بودم کتاب بخونم. دیروز که داشتم «از زمین آمد» رو میخوندم با خیلی از قسمتهاش یاد خودمون و روزگارمون افتادم و میخواستم بعضیهاشون رو یه جا ثبت کنم. و تصمیم گرفتم به جای نوشتن جملاتی که ازش دوست داشتم توی چندتا آپدیت (کاری که با داستانهای قبلی کرده بودم) ایندفعه این یکی جملات رو بنويسم.
و این شد که آپدیت قبلیم به وجود اومد.
— Sep 25, 2022 04:31AM
Add a comment
و این شد که آپدیت قبلیم به وجود اومد.
Mahi
is on page 165 of 184
این جملهها از داستان «از زمین آمد» من رو بهشدت یاد اینروزها انداختن:
• تو لایق این محدودیتها نیستی.
• در برخورد اول هرگز نمیفهمی به چه دنیای بیرحمی قدم گذاشتهای و این خودش یکجور خاصی از بیرحمی است.
• هرچه گذشت سختتر شد.
• آنموقع امید داشتم و روزگار خوش پیشین را برای آینده تصور میکردم.
• آدمها همهشان دارند درد میکشند و هیچوقت زندگیشان بدون درد نیست.
• پاسخ امید است. امید مکار!
— Sep 25, 2022 04:25AM
Add a comment
• تو لایق این محدودیتها نیستی.
• در برخورد اول هرگز نمیفهمی به چه دنیای بیرحمی قدم گذاشتهای و این خودش یکجور خاصی از بیرحمی است.
• هرچه گذشت سختتر شد.
• آنموقع امید داشتم و روزگار خوش پیشین را برای آینده تصور میکردم.
• آدمها همهشان دارند درد میکشند و هیچوقت زندگیشان بدون درد نیست.
• پاسخ امید است. امید مکار!








