می اندیشید:"خدایا این مردها چه جور آدمهایی هستند؟خودشان میدانند فایده ندارد,اما برای آنکه ثابت کنند وجود دارند و مردی و مردانگی در وجودشان نمرده و بعدها بچه هایشان به روی گورشان تف نیندازند با دستهای آزاد خود گور...زبانم لال...خدانکند"بیخ گلویش از اشکی که می خواست بیاید میسوخت...و زنها چه وقتها یاد چه چیزها میفتند. بی خودی یادش افتاده بود به یک شب که یوسف در خواب آه کشیده بود و او بیدار شده بود و چراغ رومیزی را...
— Nov 05, 2018 07:40AM
Add a comment