خودم را از دید مغازه دار قایم کردم و دانه دانه شیشه ها را باز کردم و نصف محتویات شان را ریختم زمین.بعد طوری بی دقت خاکستر تری را توی شیشه ها خالی کردم که نصفش ریخت روی پایم.وقتی کارم تمام شد و بیرون رفتم خاکستر برادرم نوک کفشم بود.و بعد-این تصویر تا ابد توی مخم باقی خواهدماند-با دست برادرم را از روی کفشم تکاندم و کارش را با آبی که در چاله ای جمع شده بود تمام کردم...
— Oct 21, 2015 11:11PM
Add a comment