دلم خوش بود که بابا بیاید و برایش طاق نصرت بزنند نه که بگویی نزدند،زدند،طاق نصرتی که بزرگتر از آنچه در خیالم بود،اما نه با شمشادهای باغ قلهکمان که با طاقه های پارچه مشکیِ آمیزمحمدحسینِ بزاز.نه که بگویی کسی مرا در آغوش نگرفت،در آغوشم گرفتند؛تنگ تر،اما این بار نه با لبهای خندان که با چشمان گریان.نه که بگویی کسی با من حرف نزد،حرف زدند ،اما هیچ کس تبریک نمی گفت ، کسی حال و روزِ مرا آرزو نکرد ...
— Dec 11, 2016 02:04PM
Add a comment