«سرمای بزرگ جدایی اینک میان اون و برادرش فاصله میافکند. پیوتر دیگر عضو خانواده نبود، مهمان رهگذری بود که دیگر وقت آن رسیده بود که از او جدا شوند.
اینک او آنجا دراز کشیده، با بی قیدی گونهاش را به زمین کف اتاق چسباندهاست و با لبخند نیمه کاره معماوار و آرامگشته که زیر سبیلهای همرنگ گندم رسیدهاش مانده، گویی منتظر چیزیست. فردا زن و مادرش او را برای سفر آخرینش آماده خواهند کرد.»
جوری گریه کردم انگار منم یه ملخوف ام.
— 1 hour, 26 min ago
Add a comment