Negar’s Reviews > بادبادکباز > Status Update
Negar
is on page 113 of 368
وااای خدای من!! این دیگه چی بود؟؟
با اینکه گوشه ی چشم چپم درد میکنه دو روزه و نمیدونم دلیلش چیه،کتاب و زمین نذاشتم و دوساعت پاش نشستم.و فقط 113 صفحه خوندم چون دلم میخواست هی برگردم و دوباره بخونم جمله ها رو.
مطمئنم یه روزی انقدر این کتاب و میخونم که خط به خطشو حفظ میشم،و شیرازه اش نابود میشه.شبیه شاهنامه ی زوار در رفته ی امیر.
الانم همه افکارم به هم ریخته است..صبح به عشق بادبادک از خواب بیدار میشم ❤
— May 12, 2017 01:42PM
با اینکه گوشه ی چشم چپم درد میکنه دو روزه و نمیدونم دلیلش چیه،کتاب و زمین نذاشتم و دوساعت پاش نشستم.و فقط 113 صفحه خوندم چون دلم میخواست هی برگردم و دوباره بخونم جمله ها رو.
مطمئنم یه روزی انقدر این کتاب و میخونم که خط به خطشو حفظ میشم،و شیرازه اش نابود میشه.شبیه شاهنامه ی زوار در رفته ی امیر.
الانم همه افکارم به هم ریخته است..صبح به عشق بادبادک از خواب بیدار میشم ❤
Like flag
Negar’s Previous Updates
Negar
is on page 196 of 368
کتاب یه کمی از آب و تاب افتاده و یه روند و جریان عادی رو پیش گرفته.یه زندگی نامه ساده و معمولی.ولی از اونجایی که کتاب منو خیلی تحت تاثیر قرار داد از اول جز زندگی نامه های ساده و معمولی و مورد علاقه ی منه !!
قسمت های بیماری پدر امیر دردناک و تداعی کننده خاطرات سخت بیماری پدر خودم بود ...مخصوصا امیر به نکاتی دقت میکرد که من هم راجع به پدر خودم وقت میکردم مثل گشاد شدن یقه ی پیراهن !😢
— May 13, 2017 02:34AM
قسمت های بیماری پدر امیر دردناک و تداعی کننده خاطرات سخت بیماری پدر خودم بود ...مخصوصا امیر به نکاتی دقت میکرد که من هم راجع به پدر خودم وقت میکردم مثل گشاد شدن یقه ی پیراهن !😢
Negar
is on page 196 of 368
کتاب یه کمی از آب و تاب افتاده و یه روند و جریان عادی رو پیش گرفته.یه زندگی نامه ساده و معمولی.ولی از اونجایی که کتاب منو خیلی تحت تاثیر قرار داد از اول جز زندگی نامه های ساده و معمولی و مورد علاقه ی منه !!
قسمت های بیماری پدر امیر دردناک و تداعی کننده خاطرات سخت بیماری پدر خودم بود ...مخصوصا امیر به نکاتی دقت میکرد که من هم راجع به پدر خودم وقت میکردم مثل گشاد شدن یقه ی پیراهن !😢
— May 13, 2017 02:31AM
قسمت های بیماری پدر امیر دردناک و تداعی کننده خاطرات سخت بیماری پدر خودم بود ...مخصوصا امیر به نکاتی دقت میکرد که من هم راجع به پدر خودم وقت میکردم مثل گشاد شدن یقه ی پیراهن !😢

