Parisa’s Reviews > مانولیتو به سفر میرود > Status Update
Parisa
is on page 31
راستش زندگی چیز عجیبی است. یک روز همه سرت داد می زنند، هیچ کس تو را نمی خواهد و همه به تو پشت می کنند. و چند ساعت بعد، همان آدم ها خودشان را برای تو به کشتن می دهند. در آن لحظات، احساس می کنی که آدم مهمی هستی و برای دیگران و به طور کلی برای بشریت، فردی ضروری به حساب می آیی.
— Jul 19, 2017 04:40AM
Like flag
Parisa’s Previous Updates
Parisa
is on page 90
پدربزرگم بلند شدوتلوتلوخوران به توالت رفت.دنبالش رفتیم.خودش راتوی آینه نگاه کرد.پیشانیش داشت بدجوری کبودمی شد.ازیک گوشه کبودی همچنان خون می آمد.باماحرف نمی زد.حتی باجونورکه تکرارمی کردنمی خواسته اورا بکشد.جونورخیال می کندکه مردن یعنی این.به خاطرمادرم است که همیشه به اومی گویدبرای آدم های توی فیلمها گریه نکندچون بعدازاینکه مردند،باخیال راحت به خانه شان می روندوشام می خورندوحالاخیال می کندکه مردن یعنی این
— Jul 22, 2017 01:09AM
Parisa
is on page 24
همین طور داشتم گریه می کردم. ولی این بار به خاطر تابستان غمگین مادرم گریه نمی کردم، بلکه به خاطر زندگی سگی پدرم گریه می کردم. جونور دیگه گریه نمی کرد. فقط صدای گریه کردن از خودش درمی آورد. روی زمین نشسته بود و داشت با ماشینی که پیدا کرده بود، بازی می کرد. در واقع، با صدای گریه، ادای صدای موتور ماشین را در می آورد. او بچه ای است که همیشه از بدبختی سود می برد.
— Jul 19, 2017 03:20AM
Parisa
is on page 19
حتما فکر می کنی که مادر و پدرم چه گفتگوی خسته کننده ای دارند، همیشه همان حرف ها تکرار می شود و نهایت کسالت است. ولی من به تو جواب می دهم: نکند خیال می کنی مادر و پدرت بامزه تر هستند.
— Jul 19, 2017 02:54AM
Parisa
is on page 15
وقتی که آخر هفته برگشت، مادرم لیست را درآورد و جلوی صورت او گرفت: واضح است مانولو. سعی کن بهفمی. وقتی هیچ وقت در خانه نیستی، چطور انتظار داری پسرت تو را نفر چهارم لیست قرار ندهد؟
— Jul 19, 2017 02:49AM
Parisa
is on page 15
یک بار این لیست را به مادرم نشان دادم ولی چون می دانستم از آدم هایی است که به خاطر یک چیز جزئی عصبانی می شود، او را در اول لیست قرار دادم. مادرم از مادرهایی است که می گویند یک مادر را باید از همه چیز در عالم دنیا بیشتر دوست داشت. او را اول از همه گذاشتم. پدرم را همان طور که بود، نفر چهارم گذاشتم، چون به این جور چیزها اهمیت نمی دهد.
— Jul 19, 2017 02:48AM
Parisa
is on page 14
اول خیال کردم به خاطر جونور گریه می کنیم، چون خیلی بدقیافه بود. بعد فهمیدم به خاطر جریمه گریه می کنیم چون مادرم گفت: این کامیون ما را خانه خراب می کند. باید آن را بفروشیم.
آن وقت با شدت تمام و طور غیرقابل کنترل گریه کردم. برای این که کامیونمان را بیشتر از بعضی هایی که می شناسم، دوست دارم. آن را به اندازه پدرم و مادرم دوست دارم. آن را کمی کمتر از پدربزرگم دوست دارم.
— Jul 19, 2017 02:46AM
آن وقت با شدت تمام و طور غیرقابل کنترل گریه کردم. برای این که کامیونمان را بیشتر از بعضی هایی که می شناسم، دوست دارم. آن را به اندازه پدرم و مادرم دوست دارم. آن را کمی کمتر از پدربزرگم دوست دارم.

