mohsen pourramezani’s Reviews > جنگ چهره زنانه ندارد > Status Update
mohsen pourramezani
is on page 340 of 364
بالاخره ما وارد خاکشون شدیم... اولین چیزی که باعث تعجبمون شد، جادههاب خوبشون بود. خونههای بزرگ روستایی... گلدونها و گلهای قشنگ، پردههای زیبا که حتی زینت پنجرههای انباری بودن. سفرههای سفدی که روی میزها پهن بود. ظروف گرون قیمت. چینیهای اصل. من اونجا برای اولینبار ماشینلباسشویی دیدم... ما نمیتونستیم درک کنیم؛ چرا اونا طبل جنگ رو به صدا در آوردن؟ اونا که اینقدر خوب داشتن زندگیشون رو میکردن!
— Feb 03, 2018 03:27AM
Like flag
mohsen’s Previous Updates
mohsen pourramezani
is on page 363 of 364
آرزو میکردیم«بچهها کاش زنده بمونیم، بعد از جنگ همه خوشبخت میشن! یه زندگی خوشوخرم تو راهه! اونایی که تو جنگ این همه سختی کشیدن،بعد از جنگ همدیگه رو درک میکنن و دلشون به حال هم میسوزه.همه همدیگه رو دوست خواهند داشت.آدمها تغییر خواهند کرد.»ما به این جملات شک نداشتیم حتی یه ذره
عزیز من،گلم،مردم مثل گذشته از همدیگه تنفر دارن.دوباره همدیگه رو میکشن.این مسئله واقعا برام غیرقابل فهمه، اینها کیان؟ ما، همین ما هستیم
— Feb 05, 2018 04:08AM
عزیز من،گلم،مردم مثل گذشته از همدیگه تنفر دارن.دوباره همدیگه رو میکشن.این مسئله واقعا برام غیرقابل فهمه، اینها کیان؟ ما، همین ما هستیم
mohsen pourramezani
is on page 339 of 364
من یادمه... یه دختر آلمانی رو که بلا سرش آورده بودن. افتاده بود رو زمین... یه نارنجک بین پاهاش فروکرده بودن... الان خجالت میکشم، اما اون موقع خجالتی حس نمیکردم. احساسات تغییر میکنن. مثلا ما روزهای اول یه چیز رو حس میکردیم، بعد اون حس تغییر میکرد...
— Feb 01, 2018 12:02AM
mohsen pourramezani
is on page 300 of 364
«خب، جنگ تموم شد، تنها موندم، هم گاو مانده بودم، هم گاو نر، هم زن بودم و هم بودم و هم مرد. ای بابا... »
— Jan 31, 2018 08:36AM
mohsen pourramezani
is on page 283 of 364
وطن چطور از ما استقبال کرد؟ قادر نیستیم بدون اشک تعریف کنم… چهل سال گذشته، اما تا همین الان گونههام از اشک داغه. مردها سکوت کرده بودن، اما زنها… اونا سرمون فریاد میزدن «میدونیم شما اونجا مشغول چه کارایی بودید! جوونا رو… شوهرای ما رو تور میکردید. ج… جبههای! فاحشههای جنگی!… » همهجوره بهمون توهین میکردن… فرهنگ لغت روسی خیلی غنیه…
— Jan 28, 2018 11:13PM
mohsen pourramezani
is on page 188 of 364
موقع بمبارون قایم میشدم و به این فکر میکردم که هرجور میخوان بکشن منو، فقط صورتم رو با دست میپوشوندم تا آسیب نبینه. فکر میکنم همهی دخترهای ما اینطور فکر میکردن. اما مردها بهمون میخندیدن، برای مردها این چیزا خندهدار بود. میگفتن اینها به مرگ فکر نمیکنن، به چیزای احمقانه فکر میکنن. راجع به چیزای احمقانهی زنانه... »
— Jan 28, 2018 04:34AM
mohsen pourramezani
is on page 165 of 364
«چه آرزویی داشتیم؟ اولین آرزومون پیروزی تو جنگ بود. دومین آرزومون هم زنده موندن. یکی میگفت «جنگ تموم شه، یه عالمه بچه میآرم.» یکی دیگه میگفت «میرم دانشگاه.» یکی هم میگفت «من از آرایشگاه بیرون نمیآم. لباس خوشگل میپوشم و مراقب زیباییم خواهم بود.» یا اینکه عطرهای خوب میخرم. یه شال و یه گردنبلند هم میخرم.» خب بالاخره این زمان رسید. جنگ تموم شد. همه یکهو ساکت شدن... »
— Jan 27, 2018 08:07AM
mohsen pourramezani
is on page 127 of 364
من قانونی را کشف کردم: هر چه مستمعین بیشتر میشدند، داستانی که تعریف میشد بیشتر سانسور میشد. همواره به این توجه میشد که چطور باید تعریف کرد و چه چیز را باید تعریف کرد. آنچه وحشتناک بود، عظیم و آنچه در انسان نامفهوم و تاریک بود، مفهوم جلوه میکردند. در چنین شرایطی، گویی، به بیان گذشته برمیگشتم، بیابانی خالی از بوتههای حقیقت که در آن تنها مجسمهها دیده میشدند. مجسمههای مغرور و غیرقابل نفوذ.
— Jan 24, 2018 09:33PM
mohsen pourramezani
is on page 78 of 364
«جنگ تموم شد، سه تا آرزو داشتم: اول اینکه دیگه سینهخیز نرم و سوار اتوبوس برقی بشم، دوم اینکه یه دونه نون سفید بخرم و بخورم، سوم اینکه تو یه رختخواب سفید، عمیق بخوابم، ملافهها و خلاصه همه چیش سفید باشه...»
— Jan 22, 2018 05:55AM
mohsen pourramezani
is on page 75 of 364
«در نوزده سالگی به من نشان شجاعت داده شد. در همون نوزده سالگی موهام شروع کردن به سفید شدن. در نوزده سالگی، در آخرین عملیاتی که توش حضور داشتم، جفتِ ریههام ترکش خوردن، یه گلوله هم از بین مهرهی ستون فقراتم رد شد. از پا معلول شدم... و من رو کسته به حساب آوردن...
الان که به نوهی نوزده سالهم نگاه میکنم... تعجب میکنم!بچهس هنوز... »
— Jan 21, 2018 08:00AM
الان که به نوهی نوزده سالهم نگاه میکنم... تعجب میکنم!بچهس هنوز... »
mohsen pourramezani
is on page 42 of 364
«چی بعد از ما میمونه؟ من معلم تاریخ هستم... تا جایی که یادمه، کتاب تاریخ رو سه بار تغییر دادن. من از روی سه کتاب درسی مختلف درس دادم...
بعد از ما چی میمونه؟ تا وقتی زندهیم، از ما بپرسید. بعدش ما رو از خودتون درنیارید و نسازید.»
— Jan 20, 2018 05:03AM
بعد از ما چی میمونه؟ تا وقتی زندهیم، از ما بپرسید. بعدش ما رو از خودتون درنیارید و نسازید.»

