Nafise’s Reviews > مرگ قسطی > Status Update
Nafise
is on page 253 of 723
دسته های مه دوباره پر می زنند و می روند... دیگر هیچ عجله ای ندارم... دلم نمی خواهد زود بروم "مینول کالج"... از این پهنه کنار رودخانه خوشم آمده... این بازار مکاره و آدم های ناشناس... چه خوش آیند است زبانی که آدم هیچ چیزش را نمی فهمد... آن هم مثل مهی است که لا به لای فکرهای آدم پرسه می زند... چه خوب است، شاید از این بهتر چیزی نباشد... چه لذت بخش است تا زمانی که کلمه ها از رویا بیرون نیامده اند
— Aug 26, 2018 09:08PM
Like flag
Nafise’s Previous Updates
Nafise
is on page 194 of 723
جان ما با ترس عجین بود. توی هر اتاق ترس از کم آوردن انگار از دیوارها هم می تراوید... به خاطر همین ترس بود که غذا را نجویده قورت می دادیم، شام و ناهار را سمبل می کردیم، خریدهامان را تند تند انجام می دادیم، از این سر تا آن سر پاریس، از میدان مویر تا اتوال را سگ دو می زدیم از وحشت مامورهای اجرا، ترس اجاره، مامور گاز، اضطراب مالیات... هیچ وقت فرصت نکردم ماتحتم را خوب تمیز کنم از بس که باید عجله می کردم.
— Aug 04, 2018 11:02PM

