SilverNediya’s Reviews > پدر اسلاگ > Status Update
SilverNediya
is on page 23 of 64
یک روز اسلاگ به مدرسه آمد و گفت: روی ناخن شست پای بابام یک لکهی سیاه افتاده
گفتم: درست عین «جزیرهی گنج»، آره؟
گفت: یعنی چی؟
میخواستم بگویم یعنی محکوم به مرگ است اما گفتم: باید از دکتر بپرسید
— Dec 23, 2019 04:10AM
گفتم: درست عین «جزیرهی گنج»، آره؟
گفت: یعنی چی؟
میخواستم بگویم یعنی محکوم به مرگ است اما گفتم: باید از دکتر بپرسید
Like flag
SilverNediya’s Previous Updates
SilverNediya
is on page 27 of 64
میگفت مامانش هرشب پدرش را، عین یک بچه، از روی صندلی بلند میکند؛ توی رختخوابش میگذارد و آهسته به او شببهخیر میگوید. اسلاگ میگفت بعضی شبها که واقعاً میترسد، میرود توی رختخواب آنها میخوابد
میگفت: «اما این کار حالم را بدتر میکند، دیوی. هیکل من از بابام بزرگتر است!» و گریه میکرد
— Dec 23, 2019 04:13AM
میگفت: «اما این کار حالم را بدتر میکند، دیوی. هیکل من از بابام بزرگتر است!» و گریه میکرد
SilverNediya
is on page 23 of 64
هرچقدر خانم میکلی میشست و میسابید، باز هم همهی خانه همان بو [بوی آشغالهای گندیدهای که همیشه به لباسهای پدر اسلاگ بود] را میداد. پدر اسلاگ این را میدانست. میگفت این بوی زمین است. میگفت بهشت چنین بویی ندارد
— Dec 23, 2019 04:11AM
