Masoud Nikkhoo's Blog

September 5, 2020

منفی در منفی، مثبت

یکی از دوستانم در یک فروشگاه بزرگ، پشت صندوق می نشیند و مسئولیت حساب کردن اجناس خریداری شده ی مشتریان را دارد. این دوست من مهربان و خوش رو است اما فکر می کنم برای خوش رو ترین انسان ها هم هشت ساعت لبخند زدن سخت باشد. لبخند زدن کارمندان این فروشگاه در برخورد با مشتریان، از شروط اصلی کار در آن است. این موضوع همواره توسط مدیر فروشگاه بررسی می گردد و بارها در طول روز تذکر داده می شود. بدین ترتیب علی رغم ماهیت مثبت لبخند زدن، حفظ چهره ی بشاش همراه با لبخند برای دوست من منفی و آزاردهنده است. گویی هر روز که او به فروشگاه پا میگذارد، ماسک لبخند به صورتش می زند. ماسکی که سبب پنهان شدن شخصیت واقعی دوست من در طول ساعت کاری می شود و این موضوع بصورت کلی تأثیری منفی بر روحیات او گذاشته است. اما این شرایط مدتی است که تغییر کرده است. شیوع بیماری کرونا در جهان، سبب الزامی شدن استفاده از ماسک شده است. فروشگاهی که دوست من در آن مشغول به کار است نیز از این قانون تبعیت می کند و چند ماهی است که او در هنگام کار در پشت صندوق، ماسک بزرگی به صورتش می زند. استفاده از این ماسک برای عموم مردم همراه با حسی منفی است، چراکه تنفس و صحبت کردن را سخت می کند و تا حدودی بر ارتباطات تأثیر می گذارد. اما استفاده از این ماسک برای دوست من، حسی مثبت به همراه داشته است. ماسک محافظ ویروس او بر روی ماسک لبخند نصب شده است و آن را پنهان کرده است. او دیگر نیازی به داشتن لبخند دائمی بر صورتش ندارد و در طول روز، شباهت بیشتری به خودش دارد و در مجموع شادتر از قبل است. در ریاضیات قانونی وجود دارد که ضرب علامت منفی در یک علامت منفی دیگر منجر به مثبت شدن حاصل ضرب می گردد. ظاهراً این موضوع به ریاضیات محدود نمی شود و در رابطه با ماسک های دوست من نیز صادق است
5 likes ·   •  1 comment  •  flag
Share on Twitter
Published on September 05, 2020 23:23

April 4, 2020

آشکار سازی خطوط جریان

انجام آزمایش های تجربی در حوزه مکانیک سیالات بسیار جذاب است. بطور مثال برای اینکه خطوط جریان در یک کانال آب را مشاهده کنند قطره ای جوهر رنگی به آب اضافه می کنند و ما می توانیم مسیر حرکت مولکول های آب را مشاهده کنیم. در آزمایش هایی دیگر با تزریق دود به جریان هوا می توانیم مسیر نامرئی خطوط جریان هوا را به روشنی مشاهد کنیم. خیلی جذاب است. هوا پیش از انجام آزمایش نیز همین مسیر را طی می نموده است اما با این آزمایش نحوه ی حرکت مولکول های آن کاملاً آشکار می شود. آشکار سازی خطوط جریان مانند این است که مولکول های هوا یا آب، دود یا جوهر رنگی را یکی یکی به یکدیگر انتقال می دهند. در واقع با آشکارسازی خطوط جریان، نحوه ی تعامل مولکول های سیال با یکدیگر مشخص می گردد. من به ویروس کرونا مانند آشکارساز خطوط تأثیرات مردم جهان بر یکدیگر نگاه می کنم. با نرخ شیوع بالایی که این بیماری دارد، نحوه ی تأثیر انسان ها بر یکدیگر آشکار می شود. به سادگی می توانیم ببینیم که رفتار یک شخص در پکن می تواند چه تأثیری بر ورشگستگی یک نفر در مونیخ داشته باشد. عملکرد یک نفر در قم چه تأثیری بر امنیت یک ایالت آمریکا داشته باشد. مشاهده ی مسیر جریان تأثیرات انسان ها شگفت آور است. این تأثیرات در حالت عادی نیز وجود دارد، شاید نرخ شیوع آن کمتر از ویروس کرونا باشد اما این ارتباطات مولکول وار میان انسان های جهان وجود دارد. بی شک عملکرد هریک از ما در هر نقطه از جهان می تواند بر جریان زندگی انسان ها و سایر موجودات زنده در کره ی زمین یا حتی بیشتر از آن تأثیرگذار باشد. آشکارسازی مسیر جریان تأثیرات انسان ها درواقع مسئولیت هریک از ما را روشن می سازد
4 likes ·   •  1 comment  •  flag
Share on Twitter
Published on April 04, 2020 09:33

June 2, 2019

استتار خوشبختی

وقتی به دبستان می رفتم نوعی خط کش به بازار آمده بود که تشکیل شده از ورقی فلزی با قابلیت ارتجاعی بالا با پوششی رنگی و جذاب بود. ویژگی این خط کش آن بود که زمانیکه آن را محکم روی دستمان می زدیم به دور دست می پیچید. درحال حاضر چیز ساده ای به نظر می آید ولی در آن زمان بسیار شگفت انگیز و جذاب بود. شاید عجیب باشد ولی در آن زمان همراه داشتن این خط کش ها در مدرسه جرم محسوب می شد. به یاد دارم ناظم مدرسه مان برای تأکید بر این موضوع خط کش توقیف شده از یکی از دانش آموزان را در صف مدرسه نابود کرد تا درس عبرتی برای سایرین شود. پوسته ی جذاب خط کش را پاره کرد و ورق فلزی نازک را مچاله کرد. زمانیکه پدر و مادرم یکی از این خط کش ها برایم خریدند احساس خوشبختی شدیدی به من دست داد. اما از محدود بودن خوشبختی ام در خانه راضی نبودم. من هر روز صبح خط کش را به بازویم می بستم و لباسم را روی آن می پوشیدم. این کار را تقریبا هر روز انجام می دادم. خط کش در زیر لباسم به بازویم بود. بستن خط کش به بازویم باعث می شد که بالا رفتن احتمالی آستینم هم به هیچ وجه سبب فاش شدن رازم نشود. هیچکس حتی دوستانم هم نمی دانستند که من به بازویم خط کش ممنوعه را دارم. من هر روز خوشبختی ام را زیر لباسم با خودم حمل می کردم ولی هراس از آسیب دیدنش باعث شد که نه هرگز آن را به کسی نشان دهم و نه چیزی راجع به آن بگویم. شاید به خاطر همین کودکی مان است که هنوز هم خوشبختی های ما پنهانی است و بدبختی هایمان آشکار
5 likes ·   •  1 comment  •  flag
Share on Twitter
Published on June 02, 2019 05:33

December 5, 2017

مسئولیت

هنگامیکه یک حادثه ی طبیعی مثل زلزله رخ می دهد، معمولاً افکار جامعه به سمت عوامل ماورالطبیعه جلب می شود. شنیده ام که گروهی می گویند وقوع اینگونه حوادث به دلیل عدم رعایت صحیح قوانین مذهبی است. مثلا حجاب زنان. از طرف دیگر به تازگی متنی را می خواندم که دلیل حوادث منفی جامعه را شعارهای مرگ بر ... در اجتماعات مختلف و جذب انرژی های منفی به سمت خودمان می دانست. هردوی این فکرها من را بسیار متعجب می کند. ولی واقعا چرا ما به دنبال اینگونه عوامل ماورالطبیعه برای حوادث طبیعی هستیم؟ من فکر می کنم همه ی این افکار ناشی از مسئولیت ناپذیر بودن ماست. این بسیار ساده است که پس از هر حادثه خودمان را بی تقصیر احساس کنیم و تقدیر را عامل حادثه بدانیم یا حجاب نداشتن دیگران را عاملش معرفی کنیم و یا دلیلش را مرگ بر گفتن به دیگری بدانیم. من نمی دانم مگر در دبستان به ما نیاموختند که دختری که کتابش را در زیر درخت رها کرده بود و فردا شاهد از بین رفتن کتابش به دلیل بارش باران بود خود مقصر است. نه باران و یا مثلا گرمایش زمین و تولید توده ای متراکم از بخار بر روی دریای سیاه. این داستان ما را به تصمیم گرفتن تشویق می کرد. یعنی اینکه ما آزاد هستیم به انتخاب. اینکه خانه ی سستی را در معرض زلزله که هر لحظه ممکن است رخ دهد قرار داده ایم انتخاب ماست و موضوع هیچ ربطی به تقدیر، آزمون الهی، بی عفتی در جامعه و یا تولید انرژی منفی به دلیل بدخواهی برای سایر کشورها ندارد. آنچه برای ما رخ می دهد انتخاب خود ماست
 •  0 comments  •  flag
Share on Twitter
Published on December 05, 2017 23:58

March 28, 2017

موسیقی فیلم

گوش کردن به موسیقی همواره لذت بخش است و جذاب، اما گوش کردن به موسیقی فیلم برای من خاصیتی جادویی دارد. موسیقی فیلم ها معمولا به گونه ای ساخته می شوند که حواس تماشاگر از فیلم به موسیقی پرت نشود. موسیقی فیلم با هدف ارائه هرچه بهتر منظور نویسنده و کارگردان ساخته می شود و در کنار تصویر فیلم به تکامل می رسد. حال اگر موسیقی یک فیلم را بدون تصویر گوش کنیم اتفاقات جذابی رخ می دهد. وقتی به یک آلبوم موسیقی فیلم گوش می کنم از جایگاه شنونده خارج می شوم و تبدیل به نقش اول یک فیلم می شوم. در این حال بستن دگمه های پیراهنم صحنه ای مهم از یک فیلم می شود. نشستنم بر روی مبل و اندیشیدنم صحنه ای شگرف از فیلم زندگی ام می شود. وقتی به موسیقی فیلم گوش می دهم قدرت در دست من است و من تصمیم می گیرم. اراده ی من بر تقدیر پیروز می شود و توانایی هر کاری را دارم. شاید عجیب به نظر برسد ولی برای من، در هنگام گوش کردن به موسیقی فیلم، اختیار به شدت جبر را از پای در می آورد
 •  0 comments  •  flag
Share on Twitter
Published on March 28, 2017 01:38

September 25, 2016

شلوار سبز با کمربند قرمز

یکی از روزهای بد زندگی من روزی بود که یکی از همکارانم در محیط کار شلوار سبز روشن با کمربند قرمز پوشید. انتخاب رنگ این همکار با واکنشی شدید و گسترده از سوی دیگر همکارانم همراه شد. باید بگویم که در محل کار ما هیچ قانونی از لحاظ نوع و رنگ پوشش حاکم نیست و از نظر قانونی هیچ انتقادی به شلوار سبز روشن و کمربند قرمز وارد نیست. سؤالی که در ذهن من بوجود آمد از همین جا نشأت گرفت که چرا ما حتی نمی توانیم رنگ شلوار و کمربندمان را خودمان انتخاب کنیم. در شرکت پرجمعیت ما انواع و اقسام متلک ها به این همکارم گفته شد. حتی یک نفر هم در شرکت نبود که زبان به دهان نگاه دارد و هیجان ناشی از دیدن چیزی متفاوت را تاب بیاورد. تعلل ناظران تنها بخاطر یافتن متلکی ناب تر بود وگرنه دلیلی برای تأخیر در سنگسار همکارمان با کلماتشان نمی دیدند. دلیل این واکنش ها را از یکی از مجریان متلک پرسیدم. او خارج از عرف بودن رنگ سبز روشن در محیط کار برای مردان را بیان می کرد. ولی هیچ دلیلی برای ممنوعیت این رنگ نمی یافتم. رنگ سبز روشن تنها مورد پسند جمعیت همکاران نبود و آنان آنچه خارج از سلیقه خودشان بود را بر تن دیگری تاب نمی آوردند. حال آنکه اگر همین جمعیت فکر خود را آزاد می کردند می توانستند رنگ مورد نظر را زیبا و جذاب ببینند و چه بسا در خرید شلوار بعدی خود به این رنگ هم بیندیشند. اما متأسفانه این اتفاق رخ نداد و واکنش های وحشتناک منتقدان منجر به آن شد که همکار ساختارشکن ما فردای روز مورد نظر شلوار و کمربندی مشکی به تن کند. این عقب نشینی از سلیقه شخصی برای من بسیار دردناک بود ولی با دیدن اتفاق های روز قبل کاملاً به او حق می دادم
آنچه از اتفاق روز مطرح شده آموختم آن بود که دیوار مقابل تغییر پوشش ما چشمان خودمان است و نه سازمان و ارگانی بازدارنده. آنچه ما برتن خود و خانواده خود نمی بینیم نباید برتن همشهریان ما هم دیده شود و پیشروهای مسیر تغییر رنگ و طرح لباس (هرچند جزئی) با برخوردهای سختی مواجه می شوند که تنها با پشتکار و استمرار قادر به جابجایی اندک مرز سلیقه ی جامعه خواهند شد. با توجه به اینکه پوشش ما بخشی از طرز فکر ما است، بطور جامع تر می توانیم بگوییم که مردم ما تحمل دگراندیشان را ندارند و با جمعیت متراکم افکارشان سدی در برابر جاری شدن فکرها ساخته اند
2 likes ·   •  0 comments  •  flag
Share on Twitter
Published on September 25, 2016 01:23

August 31, 2015

معجزه شنیده شدن

تدریس مرا با یک معجزه آشنا کرده است. این بار دوم بود که تجربه اش کردم. دقیقا مشابه دفعه پیش که حدود هفت سال پیش رخ داد. سرمای شدیدی خورده بودم. تمام عوارض یک سرماخوردگی یا آنفولانزای کامل را داشتم. بدن درد، گلو درد شدید، عطسه، آبریزش بینی و چشم. ساعت پنج تا نه شب کلاس داشتم. تصورش را هم نمی توانستم بکنم که چگونه می توانم با این حالم سر کلاس بروم. اما باید می رفتم. تا قبل از ورودم به کلاس همه ی عوارض را همراه داشتم، اما تا شروع به صحبت کردم گویی همه ی دردهایم گریختند. خبری از آبریزش بینی و حتی عطسه هم نبود. علی رغم تصور قبلی ام کلاس به سرعت گذشت. چهار ساعت گذشت و من حالم خوب بود. احساس می کردم که دیگر هیچ خبری از سرماخوردگی نیست. شاید تنها یک سوزش خفیف در گلویم بود. اینجا بود که یاد هفت سال پیش افتادم. دقیقا همین اتفاق رخ داده بود. اتفاقی که اسمش را معجزه شنیده شدن می گذارم. شاید وقتی کسی حرفهایمان را می شنود احساس خوشایندی به ما دست می دهد که حتی به سیستم دفاعی بدن نیز قدرت بیشتری می بخشد. قورت دادن کلمات بسیار مضر است. تنها یک گوش شنواست که می تواند ما را از شر کلمات انباشته شده در گلویمان برهاند. تنها یک گوش شنوا. کاش می توانستیم کلمات را در باد رها کنیم اما نمی شود. گمان نمی کنم کسانی که شنونده خوبی ندارند بتوانند عمر زیادی بکنند
2 likes ·   •  2 comments  •  flag
Share on Twitter
Published on August 31, 2015 21:39

July 27, 2014

موسیقی

نمیدونم برای اولین بار چه کسی ایده ی نواختن موسیقی در رستوران را داد؟ ولی هرکه بود گمان میکنم خیانت بزرگی در حق موسیقی کرد. احساس میکنم روند حرکت موسیقی به پس زمینه ی سایر اتفاقات از این جایگاه شروع شده. الان در جایی هستیم که خیلی از مردم، زیباترین قطعات پیانو رو تنها هنگام خوردن غذا در رستوران می شنوند. در واقع جایگاه موسیقی به پس زمینه ی جویدن تنزل پیدا کرده. در آسانسور قطعات شگفت انگیزی پخش میشه و وقتی منتظر وصل کردن تلفن هستی از گوشی میتونی آهنگ های زیبایی بشنوی. من خودم دیشب متوجه شدم که مدت هاست فقط موسیقی گوش نکرده ام. شاید روزانه بیش از یک ساعت موسیقی گوش بدم ولی در پس مطالعه و کار با کامپیوتر. دیشب دو قطعه ی پیانو را گوش دادم. فقط گوش دادم و هیچ کاری نکردم. لذت فراوانی داشت. شاید موسیقی سبب بیشتر شدن لذت غذا خوردن بشه یا انتظار برای برداشتن گوشی تلفن رو لذت بخش بکنه اما موسیقی به تنهایی لذتی به انسان میده که با هیچ چیز قابل مقایسه نیست
1 like ·   •  0 comments  •  flag
Share on Twitter
Published on July 27, 2014 00:11

September 27, 2013

فوکوس دستی

من زیاد عکاسی بلد نیستم اما عاشق اون دکمه تو دوربین های عکاسی هستم که فوکوس اتوماتیک رو به حالت دستی تغییر میده. خیلی لذت بخشه وقتی از لنز دوربین می تونی تنها روی موضوعاتی که دوست داری تمرکز کنی و بقیه ی مناظر بگونه ای تار شوند که تنها به بهتر دیده شدن هدف کمک کنند. اینجوری انتخاب می کنی که موضوع اصلی چیه و حاشیه ها کدامند
من احساس می کنم چنین دکمه ای تو مغز آدم ها هم وجود داره که این امکان رو به اونها میده که علی رغم اینکه همه ی چیزهای بد سرجاشون هستند روی خوبی ها و زیبایی ها تمرکز کنند
البته فوکوس اتوماتیک هم جالبه اما می خوام موردی رو مثال بزنم تا معایب فوکوس اتوماتیک رو نشون بدم. کولر همسایه ی ما همیشه صدای متناوب بدی از خودش تولید می کنه. من همیشه این صدا رو می شنیدم و از اون آزار میدیدم. این موضوع به همین شکل بود تا اینکه یخچال ما خراب شد. خراب شدن یخجال تو این روزگار بسیار استرس زا است. به همین دلیل از لحظه ای که یخچال مان درست شد و مجددا به کار افتاد، ناخودآگاه دیگر صدای آزار دهنده ی کولر همسایه را نمی شیندم بلکه صدای آرام، دلنشین و دلگرم کننده ی یخچالمان را می شنیدم. حادثه ی خراب شدن یخچال به من این موضوع را گوشزد کرد که حالت فوکوس گوش هایم اتوماتیک است و هروقت بخواهد اولویت شنیدن صداها را تغییر می دهد
زنده باد فوکوس دستی
1 like ·   •  1 comment  •  flag
Share on Twitter
Published on September 27, 2013 06:57

April 10, 2013

چشمان نزدیک بین

یه ژامبون گوشت لطفا. با یه نوشابه. ممنون. صورت مردی که ساندویچ ها را سفارش می گیرد و تحویل می دهد در فاصله ی سی سانتی متری از صورتم است. پشت میز باریک نصب شده به دیوار می نشینم. فاصله ی صورتم تا دیوار نیم متر است. شروع می کنم به خوردن ساندویچ، بعد از هر گاز که سرم را بالا می آورم با چشمانم که به دلیل فشاری که به دندانهایم وارد کردم گشاد شده اند خیره می شوم به دیوار روبرویم که با کاشی های قرمز رنگ پوشیده شده است. لقمه ام را می جوم. فاصله ی بین کاشی ها با ظرافت سیمان کاری نشده است. لقمه ام را که قورت می دهم دوباره سرم را پایین می آوردم و از فاصله ی پنج سانتی متری به گوجه و کاهوی ساندویچم خیره می شوم و گاز بعدی را می زنم
ناهارم که تمام می شود به محل کارم برمی گردم. پشت میزم می نشینم و از فاصله ی سی سانتی متری خیره میشوم به مونیتور و کارهایم را ادامه می دهم
خسته می شوم. یک ربع تا پایان ساعت اداری مانده است. موبایلم را برمی دارم و یک بازی هیجان انگیز را با فاصله ی چهل سانتی از صورتم آغاز می کنم
ساعت کاری تمام میشود و از اداره خارج می شوم. سوار اتوبوس می شوم و صورتم را در فاصله ی ده سانتی متری صورت مسافر کناری ام قرار می دهم. صورت تمیز و اصلاح شده اش را می بینم. اما گویی زیر چانه اش را کاملا فراموش کرده است
امروز به خانه ی یکی از دوستانم می روم تا با هم یک فیلم سه بعدی ببینیم. به خانه اش که می رسم به سرعت در فاصله ی دو متری تلویزیون می نشینیم و با عینک های ویژه فیلم را تماشا می کنیم. شگفت انگیز است. بعضی از اجسام جلوتر از اجسام دیگر دیده می شوند. بسیار شگفت انگیز است
فیلم که تمام می شود شام می خوریم و به خانه می روم. از فاصله ی سی سانتی متری به آینه ی دستشویی خیره می شوم و مسواک زدنم را تماشا می کنم. احساس می کنم لثه ی دندان های فک پایینم کمی نشست کرده است
به تختم می روم. دراز می کشم و به سقف اتاقم خیره می شوم. دو متر و پنجاه سانتی متر از چشمانم فاصله دارد. دورترین فاصله ای که روزها می بینم. نمی دانم این ترک روی سقف به خاطر سهل انگاری نقاش بوجود آمده یا مشکل از ساختمان است
چشمانم را می بندم
2 likes ·   •  2 comments  •  flag
Share on Twitter
Published on April 10, 2013 21:48

Masoud Nikkhoo's Blog

Masoud Nikkhoo
Masoud Nikkhoo isn't a Goodreads Author (yet), but they do have a blog, so here are some recent posts imported from their feed.
Follow Masoud Nikkhoo's blog with rss.