Niloofar > Niloofar's Quotes

Showing 1-30 of 48
« previous 1
sort by

  • #1
    فروغ فرخزاد
    “همه می‌ترسند
    همه می‌ترسند
    اما من و تو
    به چراغ و آب و آینه پیوستیم و نترسیدیم”
    فروغ فرخزاد, تولدی‌ دیگر

  • #2
    Forough Farrokhzad
    “بدي‌هاي من به خاطر بدي كردن نيست. به خاطر احساس شديد خوبي‌هاي بی‌حاصل است. مي‌خواهم به اعماق زمين برسم. عشق من آن‌جاست، در آنجايي كه دانه‌ها سبز مي‌شوند و ريشه‌ها به‌هم مي‌رسند و آفرينش، در ميان پوسيدگي خود را ادامه مي‌دهد. گويي بدن من يك شكل موقتي و زودگذر آن است. مي‌خواهم به اصلش برسم. مي‌خواهم قلبم را مثل يك ميوه‌ي رسيده به همه‌ي شاخه‌هاي درختان آويزان كنم”
    فروغ فرخزاد / Forough Farrokhzad

  • #3
    Forough Farrokhzad
    “حلقه
    دخترک خنده کنان گفت که چیست
    راز این حلقه ی زر
    راز این حلقه که انگشت مرا
    این چنین تنگ گرفته ست به بر
    راز این حلقه که در چهره ی او
    این همه تابش و رخشندگی است
    مرد حیران شد و گفت:
    (حلقه ی خوشبختی است ،حلقه ی زندگی است)
    همه گفتند :مبارک باشد
    دخترک گفت دریغا که مرا
    باز در معنی آن شک باشد
    سالها رفت و شبی
    زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه ی زر
    دید در نقش فروزنده ی او
    روز هایی که به امید وفای شوهر
    به هدر رفته ،هدر
    زن پریشان شد و نالید که وای
    وای،این حلقه که در چهره ی او
    باز هم تابش و رخشندگی است
    حلقه ی بردگی و بندگی است”
    فروغ فرّخ‌زاد

  • #4
    Forough Farrokhzad
    “در کوچه باد می اید
    این ابتدای ویرانیست
    آن روز هم که دست های تو ویران شدند باد می آمد ”
    فروغ فرخزاد / Forough Farrokhzad, گزینه اشعار فروغ فرخزاد

  • #5
    Forough Farrokhzad
    “دلم گرفته است
    دلم گرفته است
    به ایوان می روم و انگشتانم را
    بر پوست کشیده ی شب می کشم
    چراغ های رابطه تاریکند
    چراغهای رابطه تاریکند
    کسی مرا به آفتاب
    معرفی نخواهد کرد
    کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
    پرواز را به خاطر بسپار
    پرنده مردنی ست”
    فروغ فرخزاد / Forough Farrokhzad

  • #6
    Forough Farrokhzad
    “آه …
    سهم من اينست
    سهم من اينست
    سهم من ،
    آسمانيست كه آويختن پرده اي آن را از من مي گيرد
    سهم من پايين رفتن ا ز يك پله ي متروكست
    و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن
    سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست
    و در اندوه صدايي جان دادن كه به من مي گويد :
    “دست هايت را
    دوست مي دارم ”
    دست هايم را در باغچه مي كارم
    سبز خواهم شد ،مي دانم ،مي دانم،مي دانم
    و پرستوها در گودي انگشتان جوهريم
    تخم خواهند گذاشت”
    Forough Farrokhzad
    tags: poem

  • #7
    Forough Farrokhzad
    “هميشه خواب ها
    از ارتفاع ساده لوحي خود پرت مي شوند و مي ميرند
    من شبدر چهارپري را مي بويم
    كه روي گور مفاهيم كهنه روئيده ست
    آيا زني كه در كفن انتظار و عصمت خود خاك شد جواني من بود؟
    .......
    حرفي به من بزن
    آيا كسي كه مهرباني يك جسم زنده را به تو مي بخشد
    جز درك حس زنده بودن
    از تو چه مي خواهد؟”
    فروغ فرخزاد

  • #8
    Forough Farrokhzad
    “من
    پري كوچك غمگيني را
    مي شناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد
    و دلش را در يك ني لبك چوبين
    مي نوازد آرام،آرام
    پري كوچك غمگيني
    كه شب از يك بوسه مي ميرد
    و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد”
    Forough Farrokhzad
    tags: poem

  • #9
    Forough Farrokhzad
    “در اتاقي كه به اندازه ي يك تنهاييست
    دل من
    كه به اندازه ي يك عشقست
    به بهانه هاي ساده ي خوشبختي خود مي نگرد
    به زوال زيباي گل ها در گلدان
    به نهالي كه تو در باغچه ي خانه مان كاشته اي
    و به آواز قناري ها
    كه به اندازه ي يك پنجره مي خوانند”
    Forough Farrokhzad
    tags: poem

  • #10
    سیدعلی صالحی
    “سنگین از نگفتنم”
    سید علی صالحی

  • #11
    Forough Farrokhzad
    “از من رمیده ای و من ساده دل هنوز
    بی مهری و جفای تو باور نمی کنم
    دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از این
    دیگر هوای دلبر دیگر نمی کنم

    رفتی و با تو رفت مرا شادی و امید
    دیگر چگونه عشق تورا آرزو کنم
    دیگر چگونه مستی یک بوسه تورا
    دراین سکوت تلخ و سیه جستجو کنم

    یاد آر آن زن ، آن زن دیوانه را که خفت
    یک شب بروی سینه تو مست عشق و ناز
    لرزید بر لبان عطش کرده اش هوس
    خندید در نگاه گریزنده اش نیاز

    لب های تشنه اش به لبت داغ بوسه زد
    افسانه های شوق تو را گفت با نگاه
    پیچید همچو شاخه پیچک به پیکرت
    آن بازوان سوخته در باغ زرد ماه

    هر قصه ایی که ز عشق خواندی
    به گوش او در دل سپرد و هیچ ز خاطره نبرده است
    دردا دگر چه مانده از آن شب ، شب شگفت
    آن شاخه خشک گشته و آن باغ مرده است

    با آنکه رفته ای و مرا برده ای ز یاد
    می خواهمت هنوز و به جان دوست دارمت
    ای مرد ای فریب مجسم بیا که باز
    بر سینه پر آتش خود می فشارمت

    فروغ فرخزاد

  • #12
    Forough Farrokhzad
    “ چراتوقف کنم؟
    راه از میان مویرگهای حیات میگذرد کیفیت محیط کشتی زهدان ماه
    سلولهای فاسد را خواهد کشت
    و در فضای شیمیایی بعد از طلوع
    تنها صداست
    صدا که جذب ذره های زمان خواهد شد

    فروغ فرخزاد

  • #13
    Forough Farrokhzad
    “به لب هایم مزن قفل خموشی
    که در دل قصه ای ناگفته دارم
    ز پایم باز کن بند گران را
    کزین سودا دلی آشفته دارم

    بیا ای مرد ، ای موجود خودخواه
    بیا بگشای درهای قفس را
    اگر عمری به زندانم کشیدی
    رها کن دیگرم این یک نفس را

    منم آن مرغ ، آن مرغی که دیریست
    به سر اندیشه ی پرواز دارم
    سرودم ناله شد در سینه ی تنگ
    به حسرت ها سر آمد روزگارم

    به لب هایم مزن قفل خموشی
    که من باید بگویم راز خودرا
    به گوش مردم عالم رسانم
    طنین آتشین آواز خود را

    بیا بگشای در تا پر گشایم
    بسوی آسمان روشن شعر
    اگر بگذاریم پرواز کردن
    گلی خواهم شدن در گلشن شعر

    لبم بوسه ی شیرینش از تو
    تنم با بوی عطرآگینش از تو
    نگاهم با شررهای نهانش
    دلم با ناله خونینش از تو

    ولی ای مرد ، ای موجود خودخواه
    مگو ننگ است این شعر تو ننگ است
    بر آن شوریده حالان هیچ دانی
    فضای این قفس تنگ است ، تنگ است

    مگو شعر تو سر تا پا گنه است
    از این ننگ و گنه پیمانه ای ده
    بهشت و حور و آب کوثر از تو
    مرا در قعر دوزخ خانه ای ده

    کتابی ، خلوتی ، شعری ، سکوتی
    مرا مستی و سکر زندگانی است
    چه غم گر در بهشتی ره ندارم
    که در قلبم بهشتی جاودانی است

    شبانگاهان که مه می رقصد آرام
    میان آسمان گنگ و خاموش
    تو در خوابی و من مست هوس ها
    تن مهتاب را گیرم در آغوش

    نسیم از من هزاران بوسه بگرفت
    هزاران بوسه بخشیدم به خورشید
    در آن زندان که زندانبان تو بودی
    شبی بنیادم از یک بوسه لرزید

    به دور افکن حدیث نام ، ای مرد
    که ننگم لذتی مستانه داده
    مرا می بخشد آن پروردگاری
    که شاعر را ، دلی دیوانه داده

    بیا بگشای در تا پر گشایم
    بسوی آسمان روشن شعر
    اگر بگذاریم پرواز کردن
    گلی خواهم شدن در گلشن شعر

    فروغ فرخزاد

  • #14
    Forough Farrokhzad
    “رهگذر
    یکی مهمان ناخوانده،

    ز هر درگاه رانده، سخت وامانده

    رسیده نیمه شب از راه، تن خسته، غبارآلود

    نهاده سر بروی سینهء رنگین کوسن هائی

    که من در سالهای پیش



    همه شب تا سحر می دوختم با تارهای نرم ابریشم

    هزاران نقش رویائی بر آنها در خیال خویش

    وچون خاموش می افتاد بر هم پلک های داغ و سنگینم

    گیاهی سبز می روئید در مرداب رویاهای شیرینم

    ز دشت آسمان گوئی غبار نور برمی خاست

    گل خورشید می آویخت بر گیسوی مشکینم

    نسیم گرم دستی ، حلقه ای را نرم می لغزاند

    در انگشت سیمینم





    لبی سوزنده لبهای مرا با شوق می بوسید

    و مردی مینهاد آرام، با من سر بروی سینهء خاموش

    کوسن های رنگینم



    کنون مهمان ناخوانده

    ز هر درگاه رانده، سخت وامانده

    بر آنها می فشارد دیدگان گرم خوابش را

    آه، من باید بخود هموار سازم تلخی زهر عتابش را

    و مست از جامهای باده می خواند: که آیا هیچ

    باز در میخانه لبهای شیرینت شرابی هست



    یا برای رهروی خسته

    در دل این کلبهء خاموش عطرآگین زیبا

    جای خوابی هست؟!”
    فروغ فرخزاد

  • #15
    Forough Farrokhzad
    “من نمی خواهم
    سايه ام را لحظه ای از خود جدا سازم
    من نمی خواهم
    او بلغزد دور از من روی معبرها
    يا بيفتد خسته و سنگين
    زير پای رهگذرها”
    فروغ فرخزاد

  • #16
    Forough Farrokhzad
    “من خواب دیده ام که کسی می اید
    من خواب یک ستاره قرمز دیده ام
    وپلک چشمم هی می پرد و کفش هایم هی جفت می شوند
    و کور شوم اگر دروغ بگویم”
    فروغ فرخ‌زاد, ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

  • #17
    Forough Farrokhzad
    “امروز روز اول دي ماه است
    من راز فصل ها را مي دانم
    و حرف لحظه ها را مي فهمم

    نجات دهنده در گور خفته است
    و خاك، خاك پذيرنده
    اشارتيست به آرامش”
    فروغ فرخزاد / Forough Farrokhzad

  • #18
    Forough Farrokhzad
    “ياله من خلاءٍ بلا نهاية
    فقد ماتت الشمس،
    ولم يكن أحد يعلم
    أن اسم الحمامة الحزينة،
    التي فرت من القلوب،
    هي الإيمان.”
    فروغ فرّخزاد, تشرق الشمس

  • #19
    Forough Farrokhzad
    “آه ای زندگی منم که هنوز
    با همه پوچی از تو لبریزم
    نه به فکرم که رشته پاره کنم
    نه بر آنم که از تو بگریزم
    همه ذرات جسم خاکی من
    از تو، ای شعر گرم، در سوزند
    آسمانهای صاف را مانند
    که لبالب ز بادهء روزند
    با هزاران جوانه می خواند
    بوتهء نسترن سرود ترا
    هر نسیمی که می وزد در باغ
    می رساند به او درود ترا
    من ترا در تو جستجو کردم
    نه در آن خوابهای رویایی
    در دو دست تو سخت کاویدم
    پر شدم، پر شدم، ز زیبائی
    پر شدم از ترانه های سیاه
    پر شدم از ترانه های سپید
    از هزاران شراره های نیاز
    از هزاران جرقه های امید
    حیف از آن روزها که من با خشم
    به تو چون دشمنی نظر کردم
    پوچ پنداشتم فریب ترا
    ز تو ماندم، ترا هدر کردم
    غافل از آن که تو بجائی و من
    همچو آبی روان که در گذرم
    گمشده در غبار شوم زوال
    ره تاریک مرگ می سپرم
    آه، ای زندگی من آینه ام
    از تو چشمم پر از نگاه شود
    ورنه گر مرگ بنگرد در من
    روی آئینه ام سیاه شود
    عاشقم، عاشق ستارهء صبح
    عاشق ابرهای سرگردان
    عاشق روزهای بارانی
    عاشق هر چه نام تست بر آن
    می مکم با وجود تشنهء خویش
    خون سوزان لحظه های ترا
    آنچنان از تو کام می گیرم
    تا بخشم آورم خدای ترا”
    فروغ فرخزاد

  • #20
    Forough Farrokhzad
    “وای از اين بازی، از اين بازی درد آلود
    از چه ما را اين چنين بازيچه می سازی ؟
    رشتهء تسبيح و در دست تو می چرخيم
    گرم می چرخانی و بيهوده می تازی ”
    فروغ فرخزاد / Forough Farrokhzad

  • #21
    Forough Farrokhzad
    “غزل

    چون سنگ ها صداي مرا گوش مي كني
    سنگي و ناشنيده فراموش مي كني
    رگبار نوبهاري و خواب دريچه را
    از ضربه هاي وسوسه مغشوش مي كني
    دست مرا كه ساقه سبز نوازش است
    با برگ هاي مرده همآغوش مي كني
    گمراه تر ز روح شرابي و ديده را
    در شعله مي نشاني و مدهوش مي كني
    اي ماهي طلائي مرداب خون من
    خوش باد مستيت كه مرا نوش مي كني
    تو دره بنفش غروبي كه روز را
    بر سينه مي فشاري و خاموش مي كني
    در سايه ها فروغ تو بنشست و رنگ باخت
    او را به سايه از چه سيه پوش مي كني ؟”
    Forough Farrokhzad
    tags: poem

  • #22
    Forough Farrokhzad
    “رویا

    با امیدی گرم و شادی بخش
    با نگاهی مست و رؤیایی
    دخترک افسانه می خواند
    نیمه شب در کنج تنهایی:

    بی گمان روزی ز راهی دور
    می رسد شهزاده ای مغرور
    می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر
    ضربه ی سم ستور بادپیمایش

    می درخشد شعله خورشید
    بر فراز تاج زیبایش
    تار و پود جامه اش از زر
    سینه اش پنهان به زیر رشته هایی از در و گوهر
    می کشاند هر زمان همراه خود سویی

    باد … پرهای کلاهش را
    یا بر آن پیشانی روشن
    حلقه موی سیاهش را

    مردمان در گوش هم آهسته می گویند
    « آه . . . او با این غرور و شوکت و نیرو»
    « در جهان یکتاست»
    « بی گمان شهزاده ای والاست»

    دختران سر می کشند از پشت روزن ها
    گونه هاشان آتشین از شرم این دیدار
    سینه ها لرزان و پرغوغا
    در طپش از شوق یک پندار

    « شاید او خواهان من باشد.»
    لیک گویی دیده ی شهزاده ی زیبا
    دیده ی مشتاق آنان را نمی بیند
    او از این گلزار عطرآگین
    برگ سبزی هم نمی چیند

    همچنان آرام و بی تشویش
    می رود شادان به راه خویش
    می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر
    ضربه سم ستور بادپیمایش
    مقصد او خانه دلدار زیبایش
    مردمان از یکدیگر آهسته می پرسند
    «کیست پس این دختر خوشبخت؟»

    ناگهان در خانه می پیچد صدای در
    سوی در گویی ز شادی می گشایم پر
    اوست . . . آری . . . اوست
    « آه، ای شهزاده ، ای محبوب رؤیایی
    نیمه شب ها خواب می دیدم که می آیی.»
    زیر لب چون کودکی آهسته می خندد
    با نگاهی گرم و شوق آلود
    بر نگاهم راه می بندد
    « ای دو چشمانت رهی روشن بسوی شهر زیبایی
    ای نگاهت باده ای در جام مینایی
    آه ، بشتاب ای لبت همرنگ خون لاله ی خوشرنگ صحرایی
    ره بسی دور است
    لیک در پایان این ره . . . قصر پر نور است.»
    می نهم پا بر رکاب مرکبش خاموش
    می خزم در سایه ی آن سینه و آغوش
    می شوم مدهوش.
    باز هم آرام و بی تشویش

    می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر
    ضربه سم ستور باد پیمایش
    می درخشد شعله ی خورشید
    برفراز تاج زیبایش.

    می کشم همراه او زین شهر غمگین رخت
    مردمان با دیده ی حیران
    زیر لب آهسته می گویند
    «دختر خوشبخت ! . . .»”
    Forough Farrokhzad
    tags: poem

  • #23
    Forough Farrokhzad
    “ در آبهای سبز تابستان
    تنها تر از یک برگ
    با بار شادی های مهجورم
    در آب های سبز تابستان
    آرام می رانم
    تا سرزمین مرگ
    تا ساحل غم های پاییزی

    در سایه ای خود را رها کردم
    در سایه بی اعتبار عشق
    در سایه فرار خوشبختی
    در سایه ناپایداری ها

    شبها که میچرخد نسیمی گیج
    در آسمان کوته دلتنگ
    شبها که می پیچد مهی خونین
    در کوچه های آبی رگها
    شبها که تنهاییم
    با رعشه های روحمان تنها
    در ضربه های نبض می جوشد
    احساس هستی هستی بیمار

    در انتظار دره ها رازیست
    این را به روی قله های کوه
    بر سنگهای سهمگین کندند
    آنها که در خطوط سقوط خویش
    یک شب سکوت کوهساران را
    از التماسی تلخ کندند

    در اضطراب دستهای پر
    آرامش دستان خالی نیست
    خاموشی ویرانه ها زیباست
    این را زنی در آبها می خواند
    در آبهای سبز تابستان
    گویی که در ویرانه ها می زیست

    ما یکدیگر را با نفسهامان
    آلوده می سازیم
    آلوده تقوای خوشبختی
    ما از صدای باد می ترسیم
    ما از نفوذ سایه های شک
    در باغهای بوسه هامان رنگ می بازیم
    ما در تمام میهمانی های قصر نور
    از وحشت آواز می لرزیم

    کنون تو اینجایی
    گسترده چون عطر اقاقی ها
    در کوچه های صبح
    بر سینه ام سنگین
    در دستهایم داغ
    در گیسوانم رفته از خود سوخته مدهوش

    کنون تو اینجایی
    چیزی وسیع و تیره و انبوه
    چیزی مشوش چون صدای دوردست روز
    بر مردمک های پریشانم
    می چرخد و می گسترد خود را
    شاید مرا از چشمه می گیرند
    شاید مرا از شاخه می چیندد
    شاید مرا مثل دری بر لحظه های بعد می بندند
    شاید ...

    دیگر نمی بینم
    ما برزمینی هرزه روییدیم
    ما بر زمینی هرزه می باریم
    ما هیچ را در راهها دیدیم
    بر اسب زرد بالدار خویش
    چون پادشاهی راه می پیمود
    افسوس ما خوشبخت و آرامیم
    افسوس ما دلتنگ و خاموشیم
    خوشبخت زیرا دوست می داریم
    دلتنگ زیرا عشق نفرینیست”
    Forough Farrokhzad
    tags: poem

  • #24
    Forough Farrokhzad
    “نگاه کن که غم درون دیده ام
    چگونه قطره قطره آب می شود
    چگونه سایه سیاه سرکشم
    اسیر دست آفتاب می شود
    نگاه کن
    تمام هستیم خراب می شود
    شراره ای مرا به کام می کشد
    مرا به اوج می برد
    مرا به دام میکشد
    نگاه کن
    تمام آسمان من
    پر از شهاب می شود
    تو آمدی ز دورها و دورها
    ز سرزمین عطر ها و نورها
    نشانده ای مرا کنون به زورقی
    ز عاجها ز ابرها بلورها
    مرا ببر امید دلنواز من
    ببر به شهر شعر ها و شورها
    به راه پر ستاره ه می کشانی ام
    فراتر از ستاره می نشانی ام
    نگاه کن
    من از ستاره سوختم
    لبالب از ستارگان تب شدم
    چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
    ستاره چین برکه های شب شدم
    چه دور بود پیش از این زمین ما
    به این کبود غرفه های آسمان
    کنون به گوش من دوباره می رسد
    صدای تو
    صدای بال برفی فرشتگان
    نگاه کن که من کجا رسیده ام
    به کهکشان به بیکران به جاودان
    کنون که آمدیم تا به اوجها
    مرا بشوی با شراب موجها
    مرا بپیچ در حریر بوسه ات
    مرا بخواه در شبان دیر پا
    مرا دگر رها مکن
    مرا از این ستاره ها جدا مکن
    نگاه کن که موم شب براه ما
    چگونه قطره قطره آب میشود
    صراحی سیاه دیدگان من
    به لالای گرم تو
    لبالب از شراب خواب می شود
    به روی گاهواره های شعر من
    نگاه کن
    تو میدمی و آفتاب می شود

    فروغ فرخزاد / Forough Farrokhzad

  • #25
    Forough Farrokhzad
    “پرنده گفت : چه بويی چه آفتابی

    آه بهار آمده است

    و من به جستجوی جفت خويش خواهم رفت

    پرنده از لب ايوان پريد

    مثل پيامی پريد و رفت

    پرنده‌ی کوچک

    پرنده فکر نمی‌کرد

    پرنده روزنامه نمی‌خواند

    پرنده قرض نداشت

    پرنده آدمها را نمی‌شناخت

    پرنده روی هوا

    و بر فراز چراغ‌های خطر

    در ارتفاع بی‌خبری می‌پريد

    و لحظه‌های آبی را

    ديوانه‌وار تجربه می‌کرد

    پرنده آه فقط يک پرنده بود”
    فروغ فرخزاد

  • #26
    Forough Farrokhzad
    “کسی به فکر گل ها نیست
    کسی به فکر ماهیها نیست
    کسی نمیخواهد باور کند
    که باغچه دارد میمیرد
    که قلب باغچه در زیر افتاب ورم کرده است
    که ذهن باغچه دارد ارام ارام از خاطرات سبز تهی میشود
    و حسن باغچه انگار
    چیز مجردیست که در انزوای باغچه پوسیده است”
    فروغ فرخزاد

  • #27
    Forough Farrokhzad
    “آه اگر راهی به دریاییم بود
    از فرورفتن ، چه پرواییم بود؟!”
    فروغ فرخ‌زاد / Foroogh Farokhzad

  • #28
    Forough Farrokhzad
    “ستاره های عزیز
    ستاره های مقوایی عزیز
    وقتی دروغ در آسمان وزیدن میگیرد
    دیگر چگونه میتوان به سوره های رسولان سرشکسته پناه آورد؟!”
    فروغ فرخزاد / Forough Farrokhzad

  • #29
    Forough Farrokhzad
    “من از شب حرف می زنم
    من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف می زنم
    اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم”
    فروغ فرخزاد

  • #30
    Forough Farrokhzad
    “زندگي شايد
    يك خيابان درازست كه هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد
    زندگي شايد
    ريسمانيست كه مردي باآن خود را از شاخه مي آويزد
    زندگي شايد طفليست كه از مدرسه بر مي گردد

    زندگي شايد افروختن سيگاري باشد ،در فاصله ي رخوتناك دو همآغوشي
    يا عبور گيج رهگذري باشد
    كه كلاه از سر بر مي دارد
    و به يك رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد “صبح بخير”

    زندگي شايد آن لحظه ي مسدوديست
    كه نگاه من ،در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد
    و در اين حسي است
    كه من آن را با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت”
    Forough Farrokhzad
    tags: poem



Rss
« previous 1