amin > amin's Quotes

Showing 1-20 of 20
sort by

  • #1
    Aziz Nesin
    “تو نیستی
    این باران بی‌هوده می‌بارد
    ما خیس نخواهیم شد ...

    بی‌هوده این رودخانه بزرگ
    موج برمی‌دارد و می‌درخشد
    ما بر ساحل آن نخواهیم نشست ...

    جاده‌ها که امتداد می‌یابند
    بی‌هوده خود را خسته می‌کنند
    ما با هم در آن‌ها راه نخواهیم رفت ...

    دلتنگی‌ها، غریبی‌ها هم بی‌هوده است
    ما از هم خیلی فاصله داریم
    نخواهیم گریست ...

    بی‌هوده تو را دوست دارم ...
    بی‌هوده زندگی می‌کنم
    این زندگی را قسمت نخواهیم کرد ...”
    عزیز نسین/داود وفایی

  • #2
    Allen Saunders
    “Life is what happens to us while we are making other plans.”
    Allen Saunders

  • #3
    رضا قاسمی
    “می گویند فراموشی دفاع طبیعی ِ بدن است در برابر رنج . دردی که نوزاد هنگام عبور از آن دریچه‌ی تنگ ، متحمل می‌شود چنان شدید است که کودک ترجیح می‌دهد رنج زاده شده را برای همیشه از یاد ببرد ...”
    رضا قاسمی / Reza Ghasemi, همنوایی شبانه ارکستر چوبها

  • #4
    Benjamin Franklin
    “Read much, but not many books.”
    Benjamin Franklin

  • #5
    Albert Camus
    “Don’t walk in front of me… I may not follow
    Don’t walk behind me… I may not lead
    Walk beside me… just be my friend”
    Albert Camus

  • #6
    الیاس علوی
    “نمی‌توان به لبخندی قانع بود
    نمی‌شود موهایت را دید
    و به باد حسودی نکرد
    گونه‌هایت را دید
    و به گناه نیاندیشید
    و نمی‌شود به تو رسید
    که پاهایت نوجوانند
    و دیوارهایت بلند...

    «من گرگ خیالبافی هستم»”
    الیاس علوی

  • #7
    Mahatma Gandhi
    “Be the change that you wish to see in the world.”
    Mahatma Gandhi

  • #8
    Mahatma Gandhi
    “An eye for an eye will only make the whole world blind.”
    Mahatma Gandhi

  • #9
    رضا قاسمی
    “نشسته‌ایم . انگار ، هر دو به انتظار ِ لحظه‌ای محتوم . مثل شب‌های بمباران که در تاریکی می‌نشستیم به انتظار ِ مرگ که هیچ روشن نبود کی خواهد آمد و از کدام سو .”
    رضا قاسمی / Reza Ghasemi

  • #10
    رضا قاسمی
    “منظره‌ی ویرانی آدم‌ها غم‌انگیزترین منظره‌ی دنیاست .”
    رضا قاسمی / Reza Ghasemi

  • #11
    رضا قاسمی
    “حس شهادت‌طلبی و مظلومیت ، که مشخصه‌ای کاملن ایرانی است ، هیچ‌گاه در طول تاریخ اجازه نداده است تا مسائلی را که با یک سیلی حل می‌شود به موقع رفع و رجوع کنیم ؛ گذاشته‌ایم تا وقتی که با کُشت و کشتار هم حل نمی‌شود خونمان به جوش آید و همه‌چیز را به آتش بکشیم و هیچ چیزی را هم حل نکنیم ...”
    رضا قاسمی / Reza Ghasemi

  • #12
    رضا قاسمی
    “چگونه به برنارد بگویم که مردِ بیابانی همیشه با سایه‌اش زندگی می‌کند . که هرجا می‌رود سایه‌اش را به سمت ِ راستش دارد ، یا چپش. که هرجا می‌رود یا به دنبال سایه‌اش می‌رود یا سایه‌اش را به دنبال می‌کشاند . که تنها یک لحظه ، فقط یک لحظه ، بی‌سایه می‌شود : عدل ِ ظهر ! وقتی تیغ ِ آفتاب درست به فرق ِ سر می‌کوبد .
    تازه ، در این لحظه هم تنها نیست . مرد ِ بیابانی تنها ثروتش سای‌ی اوست . می‌نشیند ، با او می‌نشیند . می‌ایستد با او می‌ایستد . صبح که می‌شود عظمت ِ او را امتداد می‌دهد تا مغرب ِ جهان . عصر که می‌شود غروب ِ او را امتداد می‌دهد تا مشرق ِ جهان . چه کسی این‌همه وفادار است ؟ این چنین رفیقی که را تیغ ِ آفتاب که به سر بکوبد رهاش می‌کنی بسوزد ؟ می‌بینی هی مچاله می‌شود در خود . می‌بینی به پات می‌افتد . راه می‌دهی که از زیر ِ ناخن ِ پاها نشت کند در تو . طبیعتت شده که این کمترین کار ِ توست در قبال او . خوب که قالب ِ تنت در تو نشست تیغ ِ آفتاب هزیمت کرده است . پس آرام آرام از زیر ِ ناخن ِ پاها خودش را می‌کشد بیرون . اما اگر نکشید ؟”
    رضا قاسمی / Reza Ghasemi

  • #13
    غادة السمان
    “در خانه‌ی زن شرقی
    الفبا می‌میرد
    در قربانگاه روزمرگی‌های حقیر...
    آیا ظرف‌های نقره‌ای را برق انداخته‌ای
    به جای حروف الفبا؟
    آقا فرش‌ها و پشتی‌ها را گردگیری کرده‌ای
    و گذاشته‌ای که مژگان سرمه کشیده‌ات را
    غبارآلود کنند؟
    مهمان‌ها کی می‌آیند؟
    با عجله به مرغدانی برو
    درون بیهودگی
    آیا سیب زمینی‌ها را سرخ کرده‌ای
    روی اجاق
    و حروف‌ات را خرد کرده‌ای؟
    آیا آن پیراهن مخمل‌ات را می‌پوشی
    همان لباس دیوانه‌ها را؟
    آیا برای نقاب‌های کارناوال
    تملق می‌گویی؟
    آیا کفش‌های مهمانان را
    با مرکب قلم‌ات
    رنگین خواهی کرد
    و خون استعدادت را بیرون کشیده‌ای
    در شبی که آنها در آستانه‌ی ترساندن‌ات
    گربه را در حجله کشتند؟”
    غادة السمان

  • #14
    Kurt Vonnegut Jr.
    “در ادامه مقاله‌ی وست‌لیک آمده بود که کارگران برده‌سانی که ناس را به دار آویخته بودند درست نمی‌دانستند که او کی هست؛ فقط می‌دانستند شخصیت مهمی است، همین. علت دار زدن ناس همان نفس ِ دار زدن بود و بس؛ از اعدام یک شخصیت مهم احساس رضایت خاطر می‌کردند .”
    Kurt Vonnegut

  • #15
    Margaret Atwood
    “In the spring, at the end of the day, you should smell like dirt.”
    Margaret Atwood, Bluebeard's Egg

  • #16
    بیژن جلالی
    “با مرگ بگریزم
    تا کهکشان‌ها
    زیرا با زندگی
    راه چندان دوری
    نمی‌توان رفت

    ::

    with death
                i would elope
    to the galaxies
    because
         thus far
    the path
             with life
    stops”
    بیژن جلالی / Bizhan Jalali

  • #17
    بیژن جلالی
    “به زودی
    آنچه را که گفنتی داریم
    تمام خواهد شد
    و ما خواهیم ماند
    و تنهایی ما”
    بیژن جلالی

  • #18
    بیژن جلالی
    “چرا روح تو در سنگلاخ های دنیا اسیر شد
    چرا روح تو به آغوش من نیامد
    چرا روح تو در بیراهه های دنیا سرگردان ماند
    چرا روح تو به سوی من نیامد
    چرا دنیای شب ما را از یکدیگر جدا کرد
    چرا دنیای شب مرا فراگرفت
    چرا صورت تو در تاریکی درخشید
    چرا صدای تو گوشهای مرا نوازش کرد
    ولی خود تو در ماوراء صدایت
    در ماوراءجهان
    در ماوراءتنهایی
    در ماوراءسکوت
    پنهان شدی”
    بیژن جلالی / Bizhan Jalali, شعر سکوت

  • #19
    Albert Camus
    “همیشه روزهایی هست که انسان در آن کسانی را که دوست داشته است، بیگانه می یابد”
    Albert Camus, The Stranger

  • #20
    Ayn Rand
    “If you saw Atlas, the giant who holds the world on his shoulders, if you saw that he stood, blood running down his chest, his knees buckling, his arms trembling but still trying to hold the world aloft with the last of his strength, and the greater his effort the heavier the world bore down upon his shoulders - What would you tell him?"

    I…don't know. What…could he do? What would you tell him?"

    To shrug.”
    Ayn Rand, Atlas Shrugged



Rss