“چرا روح تو در سنگلاخ های دنیا اسیر شد
چرا روح تو به آغوش من نیامد
چرا روح تو در بیراهه های دنیا سرگردان ماند
چرا روح تو به سوی من نیامد
چرا دنیای شب ما را از یکدیگر جدا کرد
چرا دنیای شب مرا فراگرفت
چرا صورت تو در تاریکی درخشید
چرا صدای تو گوشهای مرا نوازش کرد
ولی خود تو در ماوراء صدایت
در ماوراءجهان
در ماوراءتنهایی
در ماوراءسکوت
پنهان شدی”
― شعر سکوت
چرا روح تو به آغوش من نیامد
چرا روح تو در بیراهه های دنیا سرگردان ماند
چرا روح تو به سوی من نیامد
چرا دنیای شب ما را از یکدیگر جدا کرد
چرا دنیای شب مرا فراگرفت
چرا صورت تو در تاریکی درخشید
چرا صدای تو گوشهای مرا نوازش کرد
ولی خود تو در ماوراء صدایت
در ماوراءجهان
در ماوراءتنهایی
در ماوراءسکوت
پنهان شدی”
― شعر سکوت
“حس شهادتطلبی و مظلومیت ، که مشخصهای کاملن ایرانی است ، هیچگاه در طول تاریخ اجازه نداده است تا مسائلی را که با یک سیلی حل میشود به موقع رفع و رجوع کنیم ؛ گذاشتهایم تا وقتی که با کُشت و کشتار هم حل نمیشود خونمان به جوش آید و همهچیز را به آتش بکشیم و هیچ چیزی را هم حل نکنیم ...”
―
―
“چگونه به برنارد بگویم که مردِ بیابانی همیشه با سایهاش زندگی میکند . که هرجا میرود سایهاش را به سمت ِ راستش دارد ، یا چپش. که هرجا میرود یا به دنبال سایهاش میرود یا سایهاش را به دنبال میکشاند . که تنها یک لحظه ، فقط یک لحظه ، بیسایه میشود : عدل ِ ظهر ! وقتی تیغ ِ آفتاب درست به فرق ِ سر میکوبد .
تازه ، در این لحظه هم تنها نیست . مرد ِ بیابانی تنها ثروتش سایی اوست . مینشیند ، با او مینشیند . میایستد با او میایستد . صبح که میشود عظمت ِ او را امتداد میدهد تا مغرب ِ جهان . عصر که میشود غروب ِ او را امتداد میدهد تا مشرق ِ جهان . چه کسی اینهمه وفادار است ؟ این چنین رفیقی که را تیغ ِ آفتاب که به سر بکوبد رهاش میکنی بسوزد ؟ میبینی هی مچاله میشود در خود . میبینی به پات میافتد . راه میدهی که از زیر ِ ناخن ِ پاها نشت کند در تو . طبیعتت شده که این کمترین کار ِ توست در قبال او . خوب که قالب ِ تنت در تو نشست تیغ ِ آفتاب هزیمت کرده است . پس آرام آرام از زیر ِ ناخن ِ پاها خودش را میکشد بیرون . اما اگر نکشید ؟”
―
تازه ، در این لحظه هم تنها نیست . مرد ِ بیابانی تنها ثروتش سایی اوست . مینشیند ، با او مینشیند . میایستد با او میایستد . صبح که میشود عظمت ِ او را امتداد میدهد تا مغرب ِ جهان . عصر که میشود غروب ِ او را امتداد میدهد تا مشرق ِ جهان . چه کسی اینهمه وفادار است ؟ این چنین رفیقی که را تیغ ِ آفتاب که به سر بکوبد رهاش میکنی بسوزد ؟ میبینی هی مچاله میشود در خود . میبینی به پات میافتد . راه میدهی که از زیر ِ ناخن ِ پاها نشت کند در تو . طبیعتت شده که این کمترین کار ِ توست در قبال او . خوب که قالب ِ تنت در تو نشست تیغ ِ آفتاب هزیمت کرده است . پس آرام آرام از زیر ِ ناخن ِ پاها خودش را میکشد بیرون . اما اگر نکشید ؟”
―
“در خانهی زن شرقی
الفبا میمیرد
در قربانگاه روزمرگیهای حقیر...
آیا ظرفهای نقرهای را برق انداختهای
به جای حروف الفبا؟
آقا فرشها و پشتیها را گردگیری کردهای
و گذاشتهای که مژگان سرمه کشیدهات را
غبارآلود کنند؟
مهمانها کی میآیند؟
با عجله به مرغدانی برو
درون بیهودگی
آیا سیب زمینیها را سرخ کردهای
روی اجاق
و حروفات را خرد کردهای؟
آیا آن پیراهن مخملات را میپوشی
همان لباس دیوانهها را؟
آیا برای نقابهای کارناوال
تملق میگویی؟
آیا کفشهای مهمانان را
با مرکب قلمات
رنگین خواهی کرد
و خون استعدادت را بیرون کشیدهای
در شبی که آنها در آستانهی ترساندنات
گربه را در حجله کشتند؟”
―
الفبا میمیرد
در قربانگاه روزمرگیهای حقیر...
آیا ظرفهای نقرهای را برق انداختهای
به جای حروف الفبا؟
آقا فرشها و پشتیها را گردگیری کردهای
و گذاشتهای که مژگان سرمه کشیدهات را
غبارآلود کنند؟
مهمانها کی میآیند؟
با عجله به مرغدانی برو
درون بیهودگی
آیا سیب زمینیها را سرخ کردهای
روی اجاق
و حروفات را خرد کردهای؟
آیا آن پیراهن مخملات را میپوشی
همان لباس دیوانهها را؟
آیا برای نقابهای کارناوال
تملق میگویی؟
آیا کفشهای مهمانان را
با مرکب قلمات
رنگین خواهی کرد
و خون استعدادت را بیرون کشیدهای
در شبی که آنها در آستانهی ترساندنات
گربه را در حجله کشتند؟”
―
داستان كوتاه
— 3328 members
— last activity Aug 13, 2025 09:15AM
گروهي براي علاقمندان به داستان كوتاه اينجا گرد هم اومديم تا داستان بخونيم ، داستان بنويسيم ، با هم حرف بزنيم و حداقل چند دقيقه دلمشغولي هاي بي انتها ...more
amin’s 2025 Year in Books
Take a look at amin’s Year in Books, including some fun facts about their reading.
More friends…
Polls voted on by amin
Lists liked by amin





























