“در خانهی زن شرقی
الفبا میمیرد
در قربانگاه روزمرگیهای حقیر...
آیا ظرفهای نقرهای را برق انداختهای
به جای حروف الفبا؟
آقا فرشها و پشتیها را گردگیری کردهای
و گذاشتهای که مژگان سرمه کشیدهات را
غبارآلود کنند؟
مهمانها کی میآیند؟
با عجله به مرغدانی برو
درون بیهودگی
آیا سیب زمینیها را سرخ کردهای
روی اجاق
و حروفات را خرد کردهای؟
آیا آن پیراهن مخملات را میپوشی
همان لباس دیوانهها را؟
آیا برای نقابهای کارناوال
تملق میگویی؟
آیا کفشهای مهمانان را
با مرکب قلمات
رنگین خواهی کرد
و خون استعدادت را بیرون کشیدهای
در شبی که آنها در آستانهی ترساندنات
گربه را در حجله کشتند؟”
―
الفبا میمیرد
در قربانگاه روزمرگیهای حقیر...
آیا ظرفهای نقرهای را برق انداختهای
به جای حروف الفبا؟
آقا فرشها و پشتیها را گردگیری کردهای
و گذاشتهای که مژگان سرمه کشیدهات را
غبارآلود کنند؟
مهمانها کی میآیند؟
با عجله به مرغدانی برو
درون بیهودگی
آیا سیب زمینیها را سرخ کردهای
روی اجاق
و حروفات را خرد کردهای؟
آیا آن پیراهن مخملات را میپوشی
همان لباس دیوانهها را؟
آیا برای نقابهای کارناوال
تملق میگویی؟
آیا کفشهای مهمانان را
با مرکب قلمات
رنگین خواهی کرد
و خون استعدادت را بیرون کشیدهای
در شبی که آنها در آستانهی ترساندنات
گربه را در حجله کشتند؟”
―
“نشستهایم . انگار ، هر دو به انتظار ِ لحظهای محتوم . مثل شبهای بمباران که در تاریکی مینشستیم به انتظار ِ مرگ که هیچ روشن نبود کی خواهد آمد و از کدام سو .”
―
―
“چگونه به برنارد بگویم که مردِ بیابانی همیشه با سایهاش زندگی میکند . که هرجا میرود سایهاش را به سمت ِ راستش دارد ، یا چپش. که هرجا میرود یا به دنبال سایهاش میرود یا سایهاش را به دنبال میکشاند . که تنها یک لحظه ، فقط یک لحظه ، بیسایه میشود : عدل ِ ظهر ! وقتی تیغ ِ آفتاب درست به فرق ِ سر میکوبد .
تازه ، در این لحظه هم تنها نیست . مرد ِ بیابانی تنها ثروتش سایی اوست . مینشیند ، با او مینشیند . میایستد با او میایستد . صبح که میشود عظمت ِ او را امتداد میدهد تا مغرب ِ جهان . عصر که میشود غروب ِ او را امتداد میدهد تا مشرق ِ جهان . چه کسی اینهمه وفادار است ؟ این چنین رفیقی که را تیغ ِ آفتاب که به سر بکوبد رهاش میکنی بسوزد ؟ میبینی هی مچاله میشود در خود . میبینی به پات میافتد . راه میدهی که از زیر ِ ناخن ِ پاها نشت کند در تو . طبیعتت شده که این کمترین کار ِ توست در قبال او . خوب که قالب ِ تنت در تو نشست تیغ ِ آفتاب هزیمت کرده است . پس آرام آرام از زیر ِ ناخن ِ پاها خودش را میکشد بیرون . اما اگر نکشید ؟”
―
تازه ، در این لحظه هم تنها نیست . مرد ِ بیابانی تنها ثروتش سایی اوست . مینشیند ، با او مینشیند . میایستد با او میایستد . صبح که میشود عظمت ِ او را امتداد میدهد تا مغرب ِ جهان . عصر که میشود غروب ِ او را امتداد میدهد تا مشرق ِ جهان . چه کسی اینهمه وفادار است ؟ این چنین رفیقی که را تیغ ِ آفتاب که به سر بکوبد رهاش میکنی بسوزد ؟ میبینی هی مچاله میشود در خود . میبینی به پات میافتد . راه میدهی که از زیر ِ ناخن ِ پاها نشت کند در تو . طبیعتت شده که این کمترین کار ِ توست در قبال او . خوب که قالب ِ تنت در تو نشست تیغ ِ آفتاب هزیمت کرده است . پس آرام آرام از زیر ِ ناخن ِ پاها خودش را میکشد بیرون . اما اگر نکشید ؟”
―
داستان كوتاه
— 3332 members
— last activity Aug 13, 2025 09:15AM
گروهي براي علاقمندان به داستان كوتاه اينجا گرد هم اومديم تا داستان بخونيم ، داستان بنويسيم ، با هم حرف بزنيم و حداقل چند دقيقه دلمشغولي هاي بي انتها ...more
amin’s 2025 Year in Books
Take a look at amin’s Year in Books, including some fun facts about their reading.
More friends…
Polls voted on by amin
Lists liked by amin





























