Tootfarangi > Tootfarangi's Quotes

Showing 1-26 of 26
sort by

  • #2
    سیدعلی صالحی
    “سنگین از نگفتنم”
    سید علی صالحی

  • #3
    سیدعلی صالحی
    “بی قرارم
    می خواهم بروم
    می خواهم بمانم”
    سید علی صالحی / Ali Salehi

  • #4
    سیدعلی صالحی
    “چرا به‌یاد نمی‌آورم؟
    همیشه‌ی بودن، با هم بودن نیست
    چرا به‌یاد نمی‌آورم؟
    از هرچه تو را به یاد من می‌آورد، نامی نیست
    باران می‌آمد، گفتی بیا به کوه برویم”
    سید علی صالحی

  • #5
    سیدعلی صالحی
    “تلخ منم،

    همچون چای سرد

    که نگاهش کرده باشی ساعات طولانی و ننوشیده باشی.

    تلخ منم؛

    چای یخ

    که هیچکس ندارد هوسش را”
    سید علی صالحی / Ali Salehi

  • #6
    سیدعلی صالحی
    “اشتباه از ما بود
    اشتباه از ما بود که خواب سرچشمه را در خیال پیاله می دیدیم
    دستهامان خالی
    دلهامان پر
    گفتگوهامان مثلا یعنی ما
    کاش می دانستیم
    هیچ پروانه ای پریروز پیلگی خویش را به یاد نمی آورد
    حالا مهم نیست که تشنه به رویای آب می میریم
    از خانه که می آئی
    یک دستمال سفید، پاکتی سیگار، گزینه شعر فروغ
    و تحملی طولانی بیاور
    احتمال گریستن ما بسیار است”
    سید علی صالحی

  • #7
    سیدعلی صالحی
    “به خدا
    جای ستاره در اين پياله‌ی پُر گريه نيست
    جای شقايق تشنه
    اين خاک خسته و اين گلدان شکسته نيست
    بگو کجا فالِ‌ بوسه و
    فهم روشنِ آغوشِ‌ آدمی می‌فروشند ”
    سید علی صالحی / Ali Salehi, دعای زنی در راه که تنها می‌رفت

  • #8
    سیدعلی صالحی
    “راستش را بخواهی ری‌را
    یک‌روز پشت همین پرچین
    چشمان یک آهو را بوسیدم
    بعد به من گفتند آهو نبود ”
    سید علی صالحی

  • #9
    سیدعلی صالحی
    “هرچه هست، جز تقدیری که منش می شناسم، نیست!
    دست هایم را برای دست های تو آفریده اند
    لبانم را برای یادآوری بوسه، به وقت آرامش.
    هی بانو! سادگی، آوازی نیست که در ازدحام این زندگان
    زمزمه اش کنیم.


    هرچه بود، جز نقدیری که تو را بازت به من می شناسد،
    نشانی نیست!
    رخسار باکره در پیاله آب، وسوسه لبریز آفرینه نور،
    و من که آموخته ام تا چون ماه را
    در سایه سار پسین نظاره کنم.


    هی بانو...!”
    سید علی صالحی / Ali Salehi, عاشق شدن در دی ماه، مردن به وقت شهریور

  • #10
    سیدعلی صالحی
    “سلام!
    حال همه‌ی ما خوب است
    ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،
    که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گويند
    با اين همه عمری اگر باقی بود
    طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
    که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
    نه اين دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!


    تا يادم نرفته است بنويسم
    حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
    می‌دانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نيامدن است
    اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
    ببين انعکاس تبسم رويا
    شبيه شمايل شقايق نيست!
    راستی خبرت بدهم
    خواب ديده‌ام خانه‌ئی خريده‌ام
    بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌ديوار ... هی بخند!
    بی‌پرده بگويمت
    چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
    فردا را به فال نيک خواهم گرفت
    دارد همين لحظه
    يک فوج کبوتر سپيد
    از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد
    باد بوی نامهای کسان من می‌دهد
    يادت می‌آيد رفته بودی
    خبر از آرامش آسمان بياوری!؟؟؟
    نه ری‌را جان
    نامه‌ام بايد کوتاه باشد
    ساده باشد
    بی حرفی از ابهام و آينه،
    از نو برايت می‌نويسم
    حال همه‌ی ما خوب است
    اما تو باور نکن!!”
    سید علی صالحی

  • #11
    سیدعلی صالحی
    “سادگی را
    من از نهان یک ستاره آموختم
    پیش از طلوع شکوفه بود شاید
    با یاد یک بعداز ظهر قدیمی
    آنقدر ترانه خواندم تا تمام کبوتران جهان
    شاعر شدند
    سادگی را من ازخواب یک پرنده
    در سایه ی پرنده ای دیگر آموختم ”
    سید علی صالحی

  • #12
    سیدعلی صالحی
    “سرمايه‌ی تمامِ اين سال‌های من،
    همين دو سه ترانه‌ی ساده‌ای‌ست
    که در بی‌خيالیِ بعضی فرصت‌ها،
    از حضرتِ حافظ ربوده‌ام.
    فروغ می‌داند
    من وصيتِ کوتاهم را
    پيشِ کدام کلماتِ گُنگِ بی‌معنی،
    به امانت گذاشته‌ام.
    ديگر چيزی برای گفتن باقی نمانده است.
    ديگر مزاحمِ اوقاتِ صبح و غروبِ پنج‌شنبه‌ها نخواهم شد.
    دلم می‌خواهد سرم را بگذارم
    بروم يک جای دور،
    بگيرم يادم برود اسمم چيست،
    اما شاعرم،
    چه کنم؟!
    امروز يکشنبه است،
    امروز يکشنبه، بيست و هفتم آبان است.
    مقابل کندویِ کلماتِ بی‌معنیِ خودم نشسته‌ام،
    لبريزِ شيرم،
    پستانِ رسيده‌ی نورم،
    رازدارِ مَردم‌ام.
    زود است که بميرم.
    فروغ رفته وصيتِ واژه‌هايم را
    از پرده‌دارِ دريا پس گرفته است. ”
    سید علی صالحی / Ali Salehi, يوما آنادا : فاخته بايد بخواند، ‌مهم نيست كه نصف شب است

  • #13
    سیدعلی صالحی
    “دير برگشتيم
    تو نبودی
    راه دور بود
    تو نبودی
    رود بی‌قرار بود
    تو نبودی،
    و رويای ناتمامِ ترانه‌ای که هنوز ...


    هنوز در سايه‌سارِ مه‌گرفته‌ی صنوبرانِ تشنه نشسته‌ام
    راه را می‌پايم،
    رود می‌آيد و می‌رود.

    دير برگشتنِ ما،
    دور بودنِ راه،
    و رويای ناتمام ترانه‌ای که هنوز ... ”
    سید علی صالحی / Ali Salehi, ساده بودم، تو نبودی، باران بود

  • #14
    سیدعلی صالحی
    “الا يا ايها الساقی!"
    اين تو، اين پياله، اينم طهورای خودمون
    می مثلا با قافيه‌ی خودت: باقی!
    که ما فرقش و نفهميديم با اين يکی چيه؟
    راه به راه رفتيم تا رسيديم به يه رويا
    به يه رويای بی‌خيال
    بعد برگشتيم سَرِ جا اَوَلِمون که چی!؟
    که مثلا "ادر کاسا و ناولها ...!"
    خُب اينو از همون اول می‌گفتی دختر!
    اول و آخر نداره عشق
    مشکل که افتاد،‌ بذار بيفته،
    بنويسش پایِ شکسته‌ی ما!”
    سید علی صالحی

  • #15
    سیدعلی صالحی
    “ديگر سراغت را از نارنج رها شده در پياله اب نخواهم گرفت.


    ديگر سراغت را از ماه ،ماه درشت گلگون نخواهم گرفت.


    ديگر سراغت را از گلدان شكسته بر ايوان اذر ماه نخواهم گرفت.


    ديگر نه خواب گريه تا سحر،نه ترس گم شدن از نشاني ماه


    ديگر نه بن بست باد و


    نه بلنداي ديوار بي سوال ...!


    من،همين من ساده... باور كن


    براي يكبار برخواستن هزار هزار بار فرو افتاده ام.


    ديگر مي دانم..


    نشاني ها درست،كوچه همان كوچه قديمي و كاشي همان كاشي شب شكسته هفتم


    خانه همان خانه و باد كه بي راه و


    بستر كه تهي!


    ها ري را...مي دانم.


    حالا مي دانم همه ما جوري غريب ادامه دريا و نشاني ان شوق پر گريه ايم


    گريه در گريه...


    خنده به شوق...


    نوش!نوش...


    لا جرعه ليالي.


    در جمع من و اين بغض بي قرار....جاي تو خاليست”
    سید علی صالحی / Seyed Ali Salehi

  • #16
    سیدعلی صالحی
    “گریه نکن ری را جان
    راهمان دور و
    دلمان کنار همین گریستن است
    دوباره
    اردیبهشت به دیدنت خواهم آمد”
    سید علی صالحی / Seyed Ali Salehi, نامه‌ها

  • #17
    سیدعلی صالحی
    “نامه‌ام باید کوتاه باشد
    ساده باشد
    بی حرفی از ابهام و آینه
    از نو برایت می‌نویسم
    حال همه‌ی ما خوب است
    ..اما تو باور نکن”
    سید علی صالحی

  • #18
    سیدعلی صالحی
    “لب اگر تشنه، جام شوکرانش در پيش،
    دل اگر تنها، هزار دشنه‌ی پنهانش در پشت”
    سید علی صالحی

  • #19
    سیدعلی صالحی
    “من ، همین من ساده...باور کن برای یکبار برخاستن هزار هزار بار فرو افتاده ام”
    سید علی صالحی, نشانی‌ها

  • #20
    سیدعلی صالحی
    “نه چراغی برای ماندن وُ
    نه چمدانی که سهمِ سَفَر ...!
    تنها می‌دانم
    که سپيده‌دَم
    از تحملِ تاريکی زاده می‌شود.


    به همين دليل
    دشنام‌ها شنيدم وُ
    به روی خود نياوردم
    تازيانه‌ها خوردم وُ
    به روی خود نياوردم
    نارواها ديدم وُ
    به روی خود نياوردم
    من داشتم به يک نيلوفر آبی
    بالای چينه‌ی قديمیِ يک راه دور فکر می‌کردم.
    با اين همه ... می‌دانم
    سرانجام روزی از اين چاهِ بی‌چراغ برخواهم خاست
    چمدان‌های شما را
    از ايستگاه به خانه خواهم آورد
    و هرگز به يادتان نمی‌آورم که با من چه کرده‌ايد.”
    سید علی صالحی / Ali Salehi

  • #21
    سیدعلی صالحی
    “می‌گويد بو کن مرا
    بو کن اين معطر عريان را
    که تا برگردی و ميان گريه استخاره کنی
    ديگر کسی
    تو را به نام کوچک هيچ خاطره‌ای نخواهد خواند

    می‌گويد بو کن مرا ... مرد زنانه‌ترين مويه‌های زمين
    تنها تو شاعر منی ... که تنها
    پرندگان بازآمده از خاکستر آسمان می‌دانند
    حکمت اين حکايت ناتمام را
    هر ترانه‌خوان خواب‌آلوده‌ای
    از من خسته به ارث نخواهد برد

    او ... زن بود او، او هموی بالا بود او، او عذاب علاقه بود او
    با همان لبان از عسل‌ آسوده‌ی مَگوش
    لبريز راز هزار بوسه از بله‌گفتِ هر عروس

    لورکا گفت: شد و باز نيامد
    باز می‌آيد و من باز غرقه‌ی رويا و رگبارِ گريه‌اش خواهم کرد
    چندان که ماه از ميل برهنگی
    گيسو گشوده از پيچه‌ی پُر پشتِ ابر به در آيد و
    من از طعمِ تنفسِ ملکوت
    بر اقليم علاقه خدايی کنم”
    سید علی صالحی / Ali Salehi

  • #22
    سیدعلی صالحی
    “عجيب است، منِ شبکور، جهان را چه قشنگ می‌بينم!”
    سید علی صالحی

  • #23
    سیدعلی صالحی
    “سنگین از نگفتنم

    بگوی
    در خانه شما
    چراغ زمزمه یعنی چه؟”
    سید علی صالحی

  • #24
    شمس لنگرودی
    “نه، نمی‌توانم فراموشت کنم
    زخم‌های من، بی‌حضور تو از تسکین سر باز می‌زنند
    بال‌های من
    تکه‌تکه فرو می‌ریزند
    بره‌های مسیح را می‌بینم که به دنبالم می‌دوند
    و نشان فلوت تو را می‌پرسند
    نه، نمی‌توانم فراموشت کنم

    خیابان‌ها بی‌حضور تو راه‌های آشکار جهنم‌اند
    تو پرنده‌یی معصومی
    که راهش را
    در باغ حیاط زندانی گم کرده است
    تک‌ صورتی ازلی، بر رخسار تمام پیامبرانی
    باد تشنه‌ی تابستانی
    که گندم‌زاران رسیده در قدوم تو خم می‌شوند
    آشیانه‌ی رودی از برف
    که از قله‌های بهار فرو می‌ریزد
    نه
    نمی‌توانم
    نمی‌خواهم که فراموشت کنم

    تپه‌های خشکیده
    از پله‌های تو بالا می‌آیند
    تا به بوی نفس‌های تو درمان شوند و به کوهستان بازگردند
    ماه هزار ساله دست‌نوشته‌ی آخرش را برای تو می‌فرستد
    تا تصحیحش کند

    نه، نمی‌توانم فراموشت کنم
    قزل‌آلایی عصیانگری که به چشمه‌ی خود باز می‌رود
    خونین شده در رودها که به جانب دریا روان است

    شمس لنگرودی / Shams Langroodi, پنجاه‌وسه ترانه‌ی عاشقانه

  • #25
    شمس لنگرودی
    “در هر ایستگاهی که پیاده شوی
    کنار توام
    این قطار
    مثل همیشه در کف دستم راه می رود”
    شمس لنگـرودی / Shams Langroodi

  • #26
    شمس لنگرودی

    اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می‌کند
    و نام تو را می‌پرسد
    بیا در گوشَت بگویم
    همین زندگی نیز
    زیبا بود

    شمس لنگـرودی / Shams Langroodi, باغبان جهنم

  • #27
    شمس لنگرودی
    “کاش غم و غصه هم قیمت داشت

    مجّانی است

    همه می‌خورند.



    کاش روی دهان‌مان

    کنتوری نصب می‌شد

    و جریمة غصه‌ها را

    به حساب آنان می‌ریختیم.



    غصه نخوریم مردم

    سیاستمدارها هم روزی بزرگ می‌شوند

    به مدرسه می‌روند

    و دنیا

    مثل گل مصنوعی قشنگ می‌شود

    هر چیز مجانی که ارزش خوردن ندارد”
    شمس لنگـرودی / Shams Langeroodi



Rss