Amin > Amin's Quotes

Showing 1-23 of 23
sort by

  • #1
    Ethel Lilian Voynich
    “می‌بینی عزیزم، من خوب می‌دانم که آدم‌های وامانده با ارجاع به دادگاه‌های محرمانه و اعدام، در واقع به ما خدمت می‌کنند و به خود آسیب می‌زنند. من به طور کاملی مطمئنم شما که بازمانده‌اید، با اراده‌ای شکست‌ناپذیر با هم متحد می‌شوید و ضربه‌ای سخت بر پیکر آن‌ها وارد می‌کنید.

    بله، شما رویداد‌های بزرگی را شاهد خواهید بود؛ ولی من امروز مانند کودکی که برای گذارندن تعطیلات به سوی خانه می‌شتابد، شاد و خوشحال به پای چوبه‌ی اعدام می‌روم.”
    Ethel Lilian Voynich, The Gadfly

  • #2
    Ethel Lilian Voynich
    “چه می‌خواهی بگوی مادونا؟
    بله! سکته‌ی قلبی واژه‌ای آبرومندانه برای همه‌ی دلیل‌های دیگر مرگ اوست!”
    Ethel Lilian Voynich, The Gadfly

  • #3
    C.W. Gortner
    “« از اینکه زندگی را عمیقاً غمگین آغاز کرده ام، حسرتی به دل ندارم.»”
    C.W. Gortner, Mademoiselle Chanel

  • #4
    C.W. Gortner
    “«.اگر بی بال به دنیا آمدی، مانع رشد بال هایت نشو»”
    C.W. Gortner, Mademoiselle Chanel

  • #5
    Cal Newport
    “با اینکه بسیاری از ما رئیس یا مشتریانی داریم و هر کدام خرده‌فرمایش‌هایی دارند، آن‌ها همچنان قادر نیستند برنامه‌های جزئی روزانه‌ی ما را تعیین کنند؛ نگرانی‌های درونی خودمان عموماً خشن‌ترین کارفرمایانمان هستند.
    جدول‌های زمانی بیش از حد جاه‌طلبانه و مدیریت نادرست مشغله‌هایمان باعث ایجاد بی‌قراری عمیق و فرسودگی ناتوان کننده خواهد شد.”
    Cal Newport, Slow Productivity: The Lost Art of Accomplishment Without Burnout

  • #6
    Cal Newport
    “در طول تاریخ ثبت شده‌ی بشر، زندگی حرفه‌ای بیشتر مردم با کشاورزی عجین بوده است که به معنای واقعی کلمه یک فعالیت فصلی است. کار کردن بدون استراحت در تمام سال برای بیشتر پیشینیان ما امری غیرعادی بوده و به نظر می‌رسد علاقه به فصلی بودن به رگ و خون ما نفوذ کرده است.”
    Cal Newport, Slow Productivity: The Lost Art of Accomplishment Without Burnout

  • #7
    Cal Newport
    “ما به شدت به این ایده عادت کرده‌ایم که تنها پاداش بهتر بودن، درآمد بالاتر و افزایش مسئولیت‌هاست.
    ما فراموش کرده‌ایم که ثمره‌ی پیگیری کیفیت، می‌تواند سبک زندگی پایدارتر نیز باشد.”
    Cal Newport

  • #8
    Cal Newport
    “راهبرد کلی خوبی برای متعادل کردن وسواس و کمال‌گرایی داریم: به خودتان برای تولید یک نتیجه‌ی عالی وقت کافی بدهید، ولی دقت کنید که وقت شما نامحدود نباشد. محصول شما باید به اندازه‌ای خوب باشد که نظر افرادی با قریحه‌ی مورد قبول از نظر خودتان را جلب کند، اما خود را ملزم نکنید که حتما یک شاهکار ارائه دهید.”
    Cal Newport, Slow Productivity: The Lost Art of Accomplishment Without Burnout

  • #9
    Cal Newport
    “در واقع آهستگی برای اعتراض به کار نیست، بلکه برای پیدا کردن راهی بهتر جهت انجام دادن آن است.
    رویکرد سریع دست کم در هفتاد سال گذشته امتحان شده و مشخص شده است که کارآمد نیست. وقت آن رسیده است تا رویکردی آهسته‌تر را امتحان کنیم.”
    Cal Newport, Slow Productivity: The Lost Art of Accomplishment Without Burnout

  • #10
    “ذهن کودکی که در محیطی کم تحرک، بسته و با آزادی محدود
    بزرگ می شود، کمتر از یکی دیگر رشد می کند که در محیطی پربارتر، متنوع تر و دیگرپذیر تر به سر می برد.”
    Elena Gianini Belotti, Dalla parte delle bambine

  • #11
    Marcel Proust
    “آن شب مادام دلوم به شوهرش گفت: «طفلک سوان ... فکر می‌کنم مسخره باشد که مردی به این فهمیدگی برای همچو زنی رنج بکشد که حتی زن جالبی هم نیست، چون می‌گویند خیلی احمق است.»

    این را با خردمندی آدم‌های عاشق نشده گفت که معتقدند یک مرد فهمیده باید تنها به خاطر کسی غصه بخورد که لیاقتش را داشته باشد؛ و این کمابیش به آن می‌ماند که کسی تعجب کند چرا آدم به خاطر چیزی به کوچکی یک باسیل ناقابل دچار وبا می‌شود.”
    Marcel Proust, Swann’s Way

  • #12
    Marcel Proust
    “عشق سوان به همان جایی رسیده بود که در برخی بیماری‌ها بی‌باک‌ترین جراح هم از خود می‌پرسد آیا هنوز منطقی یا حتی شدنی هست که اعتیاد یا مرض بیمار از او گرفته شود؟”
    Marcel Proust, Swann’s Way

  • #13
    Marcel Proust
    “فردای آن روز [سوان] به خود می‌گفت: «واقعا پیشرفت محسوس است؛ خوب که به قضیه دقیق می‌شوم، می‌بینم که دیروز از بودن با او تقریبا هیچ لذت نمی‌بردم: عجیب است که حتی به نظرم زشت می‌رسید.» و البته راست می‌گفت، اما عشقش از محدوده‌ی تمنای بدنی بسیار فراتر می‌رفت. دیگر خود وجود اودت در آن چندان جایی نداشت.”
    Marcel Proust, Swann’s Way

  • #14
    Marcel Proust
    “زنی که این اندازه رنجش می‌داد نه تنها کمتر که برعکس، هرچه بیشتر برایش عزیز می‌شد، انگار که همراه با هرچه بالاتر گرفتن درد، ارزش نوشدارو، ارزش داروی آرام‌بخشی هم که تنها در دست اودت بود فزونی می‌یافت. سوان می‌خواست بیشتر تیمارش کند، آن گونه که برای بیماری‌ای که ناگهان دریابی از آنچه بوده وخیم‌تر است.”
    Marcel Proust, Swann’s Way

  • #15
    Marcel Proust
    “اغلب گفته می‌شود که با برشمردن خطاهای معشوقه‌ی یک دوست، تنها بر مهر او در دلش می‌افزاییم چون آن‌ها را باور نمی‌کند!
    و چقدر بیشتر، اگر باور کند!”
    Marcel Proust, Swann’s Way

  • #16
    Alain-Fournier
    “اما کسی که یک بار گذارش به بهشت افتاده چطور می تواند با زندگی عادی کنار بیاید؟”
    Alain-Fournier, Le Grand Meaulnes

  • #17
    Marcel Proust
    “اگر هم بتوانیم آرزو کنیم کارهای کسی که تاکنون رنجمان داده است از تهِ دل نبوده باشد، [...] باید بپرسیم که کردار فردای آن کس چه خواهد بود؟
    این گفته‌های تازه به گوش عشق من می‌رسید؛ به او می‌باورانید که فردا فرقی با روزهای گذشته نخواهد داشت و احساس ژیلبرت به من کهنه‌تر از آن است که تغییر کند، احساس بی‌اعتنایی است، و در دوستی من و ژیلبرت تنها منم که عشق می‌ورزم!
    و عشقم در پاسخ می‌گفت: «درست است، دیگر با این دوستی هیچ کاری نمی‌شود کرد، دگرگون نخواهد شد.»”
    Marcel Proust, Swann’s Way

  • #18
    Matt Haig
    “همان موقع درک کرد این که والدینش هیچ وقت او را مثل پدر و مادرهای دیگر بدون قید و شرط دوست نداشتند، تقصیر خودش نیست. تقصیر او نبود که مادرش روی تک تک ایرادهایش متمرکز بود.”
    Matt Haig, The Midnight Library

  • #19
    André Gide
    “به راستی چقدر کارها آسان می شد اگر انسان ها بسیاری از سهل انگاری های خود را به نام دوراندیشی و خیرخواهی توجیه نمی کردند. چه بسا از کودکی ما را از کارهایی که شوق انجامشان را داشتیم منع کردند، تنها به این بهانه که از پس آن کارها بر نمی آییم.”
    André Gide, La Symphonie pastorale

  • #20
    Yevgeny Zamyatin
    “وجود خودم را حس می‌کنم. اما تنها بعضی چیزها وجود خودشان را حس می‌کنند و از فردیتشان آگاهند؛ چشمی که خاری در آن رفته، انگشت ملتهب و دندان چرک کرده!
    چشم، انگشت و دندان سالم حس نمی‌شوند، انگار که وجود ندارند.
    آیا خودآگاهی به وضوح چیزی جز نوعی بیماری نیست؟”
    Yevgeny Zamyatin, We

  • #21
    Yevgeny Zamyatin
    “من فقط یکی چیز می‌خواهم و آن چیز «او»ست. می‌خواهم که او هر لحظه، هر دقیقه کنارم باشد، فقط با من.
    تمام چیزهایی که همین حالا درباره‌ی وحدت نوشتم همه‌اش بی‌ربط است، چیزی نیست که باید باشد، دلم می‌خواهد تمامش را خط بزنم، پاره کنم و دور بریزم.
    چون می‌دانم (شاید کفر باشد، اما واقعیت است): جشن فقط با او جشن می‌شود، فقط زمانی که او کنارم و شانه‌به‌شانه‌ام باشد. بدون او، خورشید فردا چیزی نیست جز دایره‌ای حلبی و آسمان، حلبی‌ای که رنگ آبی به آن زده باشند و خودم هم، چیزی نیستم جز تکه‌ای حلبی!”
    Yevgeny Zamyatin, We

  • #22
    Yevgeny Zamyatin
    “آدم مثل یک کتاب است: تا آخرین صفحه‌اش نمی‌دانی پایان کارش چطور رقم می‌خورد. در غیر این‌صورت ارزش خواندن ندارد...”
    Yevgeny Zamyatin, We

  • #23
    Yevgeny Zamyatin
    “برای موجودی بینا و متفکر، زندگی در دل بی‌نظمی‌ها، مجهول‌ها و ایکس‌ها طبیعی نیست. درست مثل این است که چشم‌هایتان را ببندند و مجبورتان کنند، همان‌طور که سکندری می‌خورید، کورمال کورمال راه بروید؛ در عین حال شما می‌دانید که همان نزدیکی یک پرتگاه هست و کافی است فقط یک قدم بردارید تا از شما جز تکه‌گوشتی تخت و لهیده چیزی باقی نماند. آیا من وضعی غیر از این داشتم؟

    اگر منتظر آخر کار نمانم و خودم را با سر به پایین پرت کنم چه؟ آیا این تنها راه حل درست نیست، راه حلی که خیلی راحت تمام گره‌ها را باز می‌کند؟”
    Yevgeny Zamyatin, We



Rss