,

French Literature Quotes

Quotes tagged as "french-literature" Showing 1-30 of 126
Antoine François Prévost d'Exiles
“The heart of a father is the masterpiece of nature.”
Prevost Abbe, Manon Lescaut

Jacques-Henri Bernardin de Saint-Pierre
“Death, my son, is a good thing for all men; it is the night for this worried day that we call life. It is in the sleep of death that finds rest for eternity the sickness, pain, desperation, and the fears that agitate, without end, we unhappy living souls.”
Bernardin De Saint-Pierre, Paul et Virginie

John Leonard
“Isn't post-modernism really one big cover-up for the failure of the French to write a truly interesting novel ever since a sports car ate Albert Camus?”
John Leonard

Victor Hugo
“Ma vie est une énigme dont ton nom est le mot. (My life is an enigma, of which your name is the word.)”
Victor Hugo

Jean-Paul Sartre
“If I didn't try to assume responsibility for my own existence, it would seem utterly absurd to go on existing.”
Jean-Paul Sartre, The Age of Reason

Albert Camus
“Let's not worry. It's too late now. It will always be too late, fortunately!”
Albert Camus, The Fall

Mouloud Benzadi
“Victor Hugo continues to be popular today not because of his multivolume works, which people may never have time or patience to read, but rather because of his unique experiences, his political activities and his immense influence on French history.”
Mouloud Benzadi

Honoré de Balzac
“Whoever wishes to rise above the common level must be prepared for a great struggle and recoil before no obstacle. A great writer is just simply a martyr whom the stake cannot kill.”
Honoré de Balzac, Lost Illusions

“A force de peindre la vie des autres, il avait oublié de peindre la sienne."
On ne se tue pas pour une femme (2000)”
Olivier Weber

Voltaire
“Candide listened attentively and believed innocently; for he thought Miss Cunegonde extremely beautiful, though he never had the courage to tell her so.”
Voltaire, Candide

Boris Vian
“Nobody knew me at Buckton. Clem had chosen the town because of that; and besides, even if I had wimp out, there was not enough gas to help me going further north. - I spit on your graves ,”
Boris Vian, I Spit on Your Graves

Samuel Beckett
“A cheval sur une tombe et une naissance difficile. Du fond du trou, rêveusement, le fossoyeur applique ses fers. On a le temps de vieillir. L'air est plein de nos cris.”
Samuel Beckett, Waiting for Godot

Joris-Karl Huysmans
“نیروی جادویی ایمان هرگز غافلگیرانه و به صورت آنی و یکباره عمل نمی کرد.”
Joris-Karl Huysmans, Against Nature

Joris-Karl Huysmans
“از آنجایی که در این زمانه دیگر عنصر اصیلی پیدا نمی شود، از آنجایی که شرابی که می نوشیم و آزادی ای که مدعی اش هستیم تقلبی و تمسخرآمیزند، از آنجایی که در نهایت نیاز به حسن نیتی یگانه و منحصر داریم تا باور بیاوریم که طبقات فرادست قابل احترام اند و طبقات فرودست سزاوار آنند که از مصایبشان بکاهیم و بر محنت هایشان دل بسوزانیم، به اعتقاد من، نظری مسخره و جنون آمیز نخواهد بود، اگر از همنوع ام بخواهم که کمی تخیل به خرج دهد- تقریبا معادل اوهامی که، در زندگی روزمره اش صرف اهداف ابلهانه می شود.”
Joris-Karl Huysmans, Against Nature

André Gide
“به راستی چقدر کارها آسان می شد اگر انسان ها بسیاری از سهل انگاری های خود را به نام دوراندیشی و خیرخواهی توجیه نمی کردند. چه بسا از کودکی ما را از کارهایی که شوق انجامشان را داشتیم منع کردند، تنها به این بهانه که از پس آن کارها بر نمی آییم.”
André Gide, La Symphonie pastorale

Alain Fournier
“هنوز چیزی نگذشته یکی از کوچولوهایی که روی زمین نشسته بودند به سویش آمد،از بازویش گرفت و بالا رفت و روی زانویش نشست تا با با او کتاب را تماشا کند؛ کودک دیگری هم از آن طرف بالا رفت و روی زانوی دیگرش نشست. آنگاه بود که رویایی همانند آنچه سالها پیش دیده بود به سراغش آمد. زمان درازی خود را در حالتی مجسم کرد که در شب خوش و دا انگیزی در خانه ی خودش نشسته است و کتاب می خواند و آن زیبای ناشناسی که پیانو می زند همسر اوست...”
Alain Fournier, Le grand Meaulnes

Alain-Fournier
“هنوز چیزی نگذشته یکی از کوچولوهایی که روی زمین نشسته بودند به سویش آمد،از بازویش گرفت و بالا رفت و روی زانویش نشست تا با با او کتاب را تماشا کند؛ کودک دیگری هم از آن طرف بالا رفت و روی زانوی دیگرش نشست. آنگاه بود که رویایی همانند آنچه سالها پیش دیده بود به سراغش آمد. زمان درازی خود را در حالتی مجسم کرد که در شب خوش و دا انگیزی در خانه ی خودش نشسته است و کتاب می خواند و آن زیبای ناشناسی که پیانو می زند همسر اوست...”
Alain-Fournier, Le Grand Meaulnes

Alain Fournier
“هنوز چیزی نگذشته یکی از کوچولوهایی که روی زمین نشسته بودند به سویش آمد،از بازویش گرفت و بالا رفت و روی زانویش نشست تا با با او کتاب را تماشا کند؛ کودک دیگری هم از آن طرف بالا رفت و روی زانوی دیگرش نشست. آنگاه بود که رویایی همانند آنچه سالها پیش دیده بود به سراغش آمد. زمان درازی خود را در حالتی مجسم کرد که در شب خوش و دل انگیزی در خانه ی خودش نشسته است و کتاب می خواند و آن زیبای ناشناسی که پیانو می زند همسر اوست..”
Alain Fournier, Le Grand Meaulnes

Alain Fournier
“هنوز چیزی نگذشته یکی از کوچولوهایی که روی زمین نشسته بودند به سویش آمد،از بازویش گرفت و بالا رفت و روی زانویش نشست تا با با او کتاب را تماشا کند؛ کودک دیگری هم از آن طرف بالا رفت و روی زانوی دیگرش نشست. آنگاه بود که رویایی همانند آنچه سالها پیش دیده بود به سراغش آمد. زمان درازی خود را در حالتی مجسم کرد که در شب خوش و دل انگیزی در خانه ی خودش نشسته است و کتاب می خواند و آن زیبای ناشناسی که پیانو می زند همسر اوست...”
Alain Fournier, Grand Meaulnes

Alain-Fournier
“هنوز چیزی نگذشته یکی از کوچولوهایی که روی زمین نشسته بودند به سویش آمد،از بازویش گرفت و بالا رفت و روی زانویش نشست تا با با او کتاب را تماشا کند؛ کودک دیگری هم از آن طرف بالا رفت و روی زانوی دیگرش نشست. آنگاه بود که رویایی همانند آنچه سالها پیش دیده بود به سراغش آمد. زمان درازی خود را در حالتی مجسم کرد که در شب خوش و دل انگیزی در خانه ی خودش نشسته است و کتاب می خواند و آن زیبای ناشناسی که پیانو می زند همسر اوست...”
Alain-Fournier, Le Grand Meaulnes

Xavier de Maistre
“چه شکوهمند است طرحی نو درانداختن و یکباره گام نهادن در جهان دانشمندان، با اکتشاف نامه ای در دست، درست همچون ستاره ای دنباله دار که ناگهان در آسمان می درخشد!.”
Xavier de Maistre, Voyage autour de ma chambre

Xavier de Maistre
“چشم انداز طبیعت و تامل در آن، چه در یک قاب و چه در هزار و یک قاب، شاهراه لذت را در برابر خرد آدمی می گشاید. دیری نمی گذرد که پرنده ی خیال بر فراز این اقیانوس لذایذ بال می گسترد و بر شمار و شدت آن می افزاید. هزار احساس رنگارنگ در هم گره می خورند و با هم یکی می شوند و لذایذی نو پدید می آورند. رویای شکوه با تپش های عشق می آمیزد. عزت نفس دست به سوی نیکوکاری دراز می کند و نیکوکاری شانه به شانه ی عزت نفس گام بر می دارد. مالیخولیا گهگاه حریر مجلل خویش را بر سرمان می کشد و اشک هایمان را به لذت بدل می سازد.”
Xavier de Maistre, Voyage autour de ma chambre

Henri Troyat
“تورگنیف به ملاقات فلوبر می شتافت چه در گوشه ی انزوایش در خانه ی کرواسه چه در آپارتمان کوچک پاریسیش در خیابان موریو که به سبک الجزایری تزیین شده بود و پنجره هایش رو به پارک مونسو باز می شد. یکشنبه ها مهمانی های پر غوغایی در آنجا بر پا می شد که تورگنیف (( مسکویی خوب))، دوده، زولا، ادمون دوگنکور، موپاسان،... گرد هم می آمدند. فلوبر عبا بر تن و کلاه فینه ای بر سر از آنان پذیرایی می کرد. در میان آنها آزادی عمل و آزادی اندیشه و آزادی بیان بسیار گسترده ای حکمفرما بود.”
Henri Troyat, Turgenev

Anatole France
“توده ها به راحتی خیال می کنند که تنها تبهکاران از خشم آنان می ترسند. خبر ندارند که شتاب سنجیده و نابخردانه شان در کار داوری، حتی بی گناهان را نیز دچار خطا می کند.”
Anatole France , The Gods Will Have Blood

Anatole France
“من خود شیفته ی خرد هستم، ولی نسبت به آن تعصبی ندارم. عقل راهنما ی ما و چراغ راه ما است، ولی اگر از عقل خدایی بسازید، کورتان می کند و شما را به جنایت وا می دارد.”
Anatole France, The Gods Will Have Blood

André Gide
“من آن سرمستی را نیز شناخته ام که آدمی را وا می دارد که خود را، بهتر، بزرگتر، احترام آمیزتر، با تقواتر و غنی تر از آنچه هست بپندارد.”
André Gide, LES NOURRITURES TERRESTRES, THESEE, LA BILLE ET LA LECON DE PIANO ANDRE GIDE

André Gide
“▾
من از هر چیزی که انسان را کوچک کند، از هر چیزی که بکوشد خردمندی و اعتماد و تیزهوشی او را کاهش دهد بیزارم. زیرا نمی پذیرم که خردمندی، همیشه با تأنی و عدم اعتماد همراه باشد.”
André Gide, Les Nouvelles Nourritures terrestres

Fatou SAMB
“— Oui, dit la dame. Voyez-vous j’ai toujours eu peur de la vieillesse. Pour y échapper, j’ai vendu mon âme à un démon en échange d’avoir toute la beauté du monde. Je lui appartiens maintenant et à jamais. Je suis sa femme et aussi son esclave.”
Fatou SAMB, Muneeb et Samiah: Fables et Contes de l'Afrique médiévale

“Rousseau bemödar sig om att bevisa att allting från början var rätt, några författare menar att allting numera är rätt, medan jag hoppas att allting kommer att bli rätt.” (s. 43)”
Ingrid Ingemark, A Vindication of the Rights of Woman

Sorj Chalandon
“روزی یکی از دوستانم برایم از پدر و مادرش گفت. آن ها یهودی بودند. در زمان جنگ، پدرش یک هفت تیر کهنه ی انگلیسی را از لا به لای تلّی از پارچه ها پنهان کرده و با چرخ دوخته بود و مادر هر جا می رفت، یک تیغ ریش تراشی در کیفش داشت تا اگر دستگیرش کردند، اعتراف نکند. مادرش هجده سال داشت و‌پدرش کمی بیشتر. از او‌ پرسیدم:
خودشان را برای مردن آماده کرده بودند؟
لبخند زد. نه، به هیچ وجه. برای زندگی.

مدت ها به این جمله فکر کردم . آماده ی زندگی. و آن روز که در بزرگسالی پیش پدرم برگشته بودم، دانستم که او نتوانسته بود بر من غلبه کند. کینه و نفرت، روحم را نابود نکرده بود. هفت تیرو تیغ ریش تراشی ام را کنار گذاشته بودم. آماده ی زندگی بودم.”
Sorj Chalandon, Profession du père

« previous 1 3 4 5