Jalal Akbari > Jalal's Quotes

Showing 1-30 of 34
« previous 1
sort by

  • #1
    محمود دولت‌آبادی
    “آیا باور کردنی است که زمین و زمان در یک آن بایستد؟ نه! بازتاب پندار، گاه در آدمیزاد این وهم را ایجاد می کند. و این همان دمی است که پیوند تو با دنیا به سر مویی بسته است. تا جدا شدن، دمی باقی است! این است که در اوج گداختن، احساس سکون داری. سکون تمام. اما زمان نایستاده است. چاه، از راه روزنه ی کنار گردن شتر، روشنتر می شود. اگر نیروی جنبیدن داشته باشی، اگر بتوانی بالای سرت را نگاه کنی، از همان نرمه روزن می بینی که آسمان خلوت شده است. ستاره، آن تنها ستاره، درخشش خود را از دست داده است. سپیده دمیده است. ساعت ها گذشته اند.‏ لحظه ها جان کنده اند.‏”
    محمود دولت‌آبادی, جای خالی سلوچ

  • #2
    محمود دولت‌آبادی
    “آدم درد را از یاد می برد، اما خطر نزول درد را هرگز!‏”
    محمود دولت‌آبادی, جای خالی سلوچ

  • #3
    محمود دولت‌آبادی
    “مِرگان به کاری که مشغول می‌شد، چهره‌اش چنان حالی می‌گرفت که چیزی چون احترام و بیم به دل صاحبخانه، صاحبان کار می‌دمید. نه کسی به خود می‌دید که به مِرگان تحکم کند، و نه او در کار خود چنین جایی برای کسی باقی می‌گذاشت. شاید برخی زن‌ها، چون دختر حاج سالم، مسلمه، مایل بودند در مِرگان به چشم کنیز خود نگاه کنند؛ اما مِرگان -دست کم حالا- تنگ چنین باری را خرد ‌نمی‌کرد. خوش خلقی او را باید از چاپلوسی جدا می‌کردند. روی گشاده‌‌ی مِرگان در کار، نه برای خوشایند صاحب کار، بلکه برای به زانو درآوردن کار بود. مِرگان این را یاد گرفته بود که اگر دلمرده و افسرده به کار نزدیک بشود، به زانو در خواهد آمد و کار بر او سوار خواهد شد. پس با روی گشاده و دل باز به کار می‌پیچید. طبیعت کار چنین است که می‌خواهد تو را به زمین بزند، از پا درآورد. این تو هستی که نباید پا بخوری، نباید از پا دربیایی. و مِرگان نمی‌خواست خود را ذلیل، ذلیل کار ببیند
    (۲۱۷)”
    محمود دولت‌آبادی, جای خالی سلوچ

  • #4
    Khaled Hosseini
    “But better to get hurt by the truth than comforted with a lie.”
    Khaled Hosseini

  • #5
    George Orwell
    “Who controls the past controls the future. Who controls the present controls the past.”
    George Orwell, 1984

  • #6
    بزرگ علوی
    “تو عقب خوشبختی پرسه میزنی. با دیپلم ،با مدرک، با پول، با شوهر. با این چیزها آدم خوشبخت نمی‌شود. باید درد زندگی را تحمل کرد تا از دور، خوشبختی به‌آدم چشمک بزند.”
    بزرگ علوی

  • #7
    Sadegh Hedayat
    “اگر زندگانی سپری نمی شد چقدر تلخ و ترسناک بود.”
    صادق هدایت

  • #8
    Sadegh Hedayat
    “در همین جهان است که دست کم می توانی امیدوار باشی که روزی کلک خودت را بکنی، امیدی که در آن جهان نمی تواند وجود داشته باشد.”
    صادق هدایت / Sadegh Hedayat

  • #9
    Sadegh Hedayat
    “اگر مرگ نبود همه ارزویش میکردند”
    صادق هدایت

  • #10
    Sadegh Hedayat
    “ﺑﻪ ﺍﻳﻨﺠﺎ ﻛﻪ ﺭﺳﻴﺪ ﻣﺎﺩﺭ ﺭﺧﺴﺎﺭﻩ ﺑﺎ ﺗﻐﻴﺮ ﺍﺯ ﺍﻃﺎﻕ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺭﻓﺖ، ﺭﺧﺴﺎﺭﻩ ﺍﺑﺮﻭهایش ﺭﺍ ﺑـﺎﻻ ﻛﺸـﻴﺪ ﻭ ﮔﻔـﺖ:«ﺍﻳـن ﺩﻳﻮﺍﻧﻪ ﺍﺳﺖ.» ﺑﻌﺪ ﺩﺳﺖ ﺳﻴﺎﻭﺵ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﻫﺮ ﺩﻭ ﻗﻪ ﻗﻪ ﺧﻨﺪﻳﺪﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺩﺭ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺭﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺭﺍ به رﻭﻳﻢ بستند. به ﺣﻴﺎﻁ ﻛﻪ ﺭﺳﻴﺪﻧﺪ، ﺯﻳﺮ ﻓﺎﻧﻮﺱ ﻣﻦ ﺍﺯ ﭘﺸﺖ شیشه ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺩﻳﺪﻡ ﻛﻪ ﻳﻜﺪﻳﮕﺮ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ کشیدند ﻭ ﺑﻮﺳﻴﺪﻧﺪ.”
    صادق هدایت, سه قطره خون

  • #11
    Heinrich Böll
    “یک چیز بسیار زیبا وجود دارد. هیچ . به هیچ فکر کن”
    Heinrich Böll

  • #12
    Heinrich Böll
    “به شکل عجیب و غریبی با وجود تمام تجارب تلخی که با همنوعان خود پشت سر گذاشته‌ام، آنها را دوست دارم. منظورم انسان‌ها هستند.”
    Heinrich Böll, عقاید یک دلقک

  • #13
    عباس معروفی
    “سرزمین من کجاست ؟ من کجایی ام ؟ از کجا به کجا پرتاب شدم ؟ تو به من بگو، برادر! اصلاً چرا این
    جوری شدیم ؟ ما انقلاب کردیم ، اما انگار منفجر شدیم . یک تکه مان رفت زیر خاک . یک تکه مان میراث خوار
    شد، افتاده است به دزدی گرگی ، هرجا بوی پول بیاید سرمایه گذاری می کند، با دادستا ن انقلاب شریک شده
    که در جزیره ی کیش پاساژ بزند، حالا هم دارد مبلیران ورشکسته را می خرد تا آباد کند. یک تکه مان به
    بغداد افتاد، تا زنده بود عربی بلغور می کرد، چریک های سالخورده را به صف می کشید و از میلیشیای
    خواهران سان می دید. آخرش توی بیابان ها جوری لت و پارش کردند که انگار گرگ او را دریده . آره ، گرگ
    او را درید.”
    عباس معروفی, فریدون سه پسر داشت

  • #14
    عباس معروفی
    “آرسن لوپن بود، ولی بامزه بود. آدمی که بتواند خودش را سالم و عاقل جا بزند و رفیق ش را چهل وهشت ساعت در بیمارستان روانی اسیر کند، یک نابغه است .
    گفت: قورباغه ! می دانی چی شد؟ یک شب احساس کردم خداوندگار زمین و زمان منم . همه چیز زیر بال و پر من است ، اگر پشه ای در آن سر دنیا ویز ویز می کرد می شنیدم . اصلاً یک جوری شده بودم که حالا نمی توانم برات بگویم . به رفیقم گفتم من خدای تو هستم . گفت هستی که هستی ، لِک میش اَ م آرش . گفتم هالت دی کلاپ ه، زانو بز ن. و این جوری جلوش سینه سپر کردم . گفتم زانو بزن . گفت نمی زنم ، و من با مشت زدم توی
    صورتش . بیهوش شد و وسط آشپزخانه افتاد. بعد فکر کردم به زنش تجاوز کنم، نشد. زنش پاچه ورمالیده ای بود که نگو. جیغ و داد میکرد. خوب من داشتم باهاش سر و کله میزدم که شوهرش از پشت با چوب کلفتی خواباند توی کمرم . نفسم برید و دلغشه گرفتم . بعدش نمی دانم چه بلایی سرم آمد، فقط یادم هست که وقتی رفیقم مرا به اینجا آورد، به مسؤول پذیرش گفتم: آقای برادران آلکسیانا، این رفیق من حالش اصلاً خوش نیست ، میخواست به زن من تجاوز کند. و همه ی داستان را وارونه تعریف کردم . رفیقم چهل وهشت ساعت به
    جای من اینجا بود و من دور و بر خانه اش تلاش می کردم که یک جوری بروم تو و با زنش بخوابم . امّا نشد. گیر افتادم . خوشت آمد، مجید قورباغه؟”
    عباس معروفی, فریدون سه پسر داشت

  • #15
    عباس معروفی
    “ناصر گفت: الاغ ! تو باید بفهمی که اعدام اصلاً کار خلافی است . تو چه کار به محاکمه و گناه داری؟
    - یعنی تو معتقدی که حالا اگر دری به تخته خورد و قدرت به دست اپوزیسیون افتاد نباید این آخوندهای ناکس را به تیر چراغ برق آویزان کرد؟
    - اولاً کدام اپوزیسیون ؟ ثانیاً تیر چراغ برق را برای روشنایی شهر ساخته اند، نه برای آویزان کردن گناهکاران . ثالثاً چرا اعدام ؟ پس تو چه فرقی با لاجوردی جلاد داری ؟ گندش را درآورده اید، همه تان سروته یک کرباسید و ویلچرش را برد کنار پنجر ه و دیگر به بحث ادامه نداد. خیابان را تماشا می کرد.”
    عباس معروفی, فریدون سه پسر داشت

  • #16
    احمد شاملو
    “کوه با نخستين سنگ‌ها آغاز مي‌شود
    و انسان با نخستين درد.

    در من زندانی ستمگری بود
    که به آواز زنجیرش خو نمی کرد-
    من با نخستین نگاه تو آغاز شدم.”
    شاملو

  • #17
    Milan Kundera
    “اگنس پیش خود چنین فکر کرد: خالق، برنامه مشروحی را در اختیار کامپیوتر گذاشت و رفت. خدا جهان را آفرید و آن را برای بشریتی وانهاده که میکوشد اورا در یک خلا بی پژواک خطاب کند به جا گذاشت. این ایده ی تازه ای نیست، اما رهاشدن از جانب خدای اجدادمان یک چیز است و رها شدن از جانب خدای خالق یک جهان کامپیوتری چیزی دیگر.
    در غیاب او برنامه ای هست که بدون آنکه کسی بتواند چیزی را تغییر دهد بی وقفه جریان دارد. دادن یک برنامه به کامپیوتر:این به معنای آن نیست که اینده جزء به جزء طراحی شده. برای مثال برنامه مشخص نکرده که در سال 1815 نبردی در واترلو در میگیرد و فرانسویان شکست میخورند، بلکه تنها آمده است که انسان ذاتا مهاجم است، محکوم به جنگ افروزی است و اینکه پیشرفت فنی ، جنگ را بیش از پیش. خوفناک می سازد...”
    Milan Kundera, Immortality

  • #18
    “rule number one :
    be the best and the most of yourself”
    samaneh

  • #19
    Oriana Fallaci
    “عادت بدترین بیماریه. کاری می کنه که آدم به هر بدبختی و هر دردی سر خم کنه و بتونه کنار آدمای نفرت انگیز دووم بیاره”
    Oriana Fallaci, A Man

  • #20
    احمد شاملو
    “راست است که صاحبان دل های حساس نمی میرند...بی هنگام ناپدید میشوند”
    احمد شاملو / Ahmad Shamloo

  • #21
    هوشنگ ابتهاج
    “آنكه مست آمد و دستي به دل ما زد و رفت/ در اين خانه ندانم به چه سودا زد و رفت/ خواست تنهايي ما را به رخ ما بكشد/ تعنه‌اي بر در اين خانه تنها زد و رفت”
    هوشنگ ابتهاج / Hooshang Ebtahaj

  • #22
    احمد شاملو
    “مرا
    تو
    بي سببي
    نيستي
    به راستي
    صلت كدام قصيده اي
    اي غزل؟
    ستاره باران ِ‌كدام سلامي
    به آفتاب
    از دريچه ي تاريك؟
    كلام از نگاه تو شكل مي بندد
    خوشا نظر بازيا كه تو آغاز مي كني!
    پس ِ پشت ِ‌مردمكان ات
    فرياد كدام زنداني ست
    كه آزادي را
    به لبان برآماسيده
    گل سرخي پرتاب مي كند؟
    ورنه
    اين ستاره بازي
    حاشا
    چيزي بدهكار آفتاب نيست.
    نگاه از صداي تو ايمن مي شود
    چه مومنانه نام مرا آواز ميكني!
    و دل ات
    كبوتر ِ آشتي ست،
    درخون تپيده
    به بام ِ‌تلخ.
    با اين همه
    چه بالا
    چه بلند
    پرواز ميكني!”
    احمد شاملو

  • #23
    عباس معروفی
    “هميشه مي خواستم بدانم مرز احساس و منطق كجا تعيين ميشود.در آلمان فهميدم كه مرز احساس و منطق در فرهنگ تعيين مي شود.در درازاي تاريخ.آلماني ها كانت دارند و ما حافظ.”
    عباس معروفی, تماماً مخصوص

  • #24
    فریبا وفی
    “هیچ کاری بی معنی تر از این نیست که بخواهی برای کسی که برایش مهم نیستی از خودت بگویی”
    فریبا وفی

  • #25
    “پرسید مگر تو کی هستی؟
    -برای جهان هیچم اما برای خود همه چیز”
    میگل د اونا مونو

  • #26
    Milan Kundera
    “وقتی اگنس 16 ساله بود، به دیدن دوستهای پدر و مادرش رفت، در نیمه‌ی شب قاعده شد و ملافه ها را خونی کرد. وقتی صبح زود آنها را دید وحشتزده شد. دزدکی به حمام رفت، یک قالب صابون برداشت، و با یک تکه پارچه خیس شروع به پاک کردن ملافه ها کرد، لکه قرمز نه تنها بزرگتر شد، بلکه تشک را هم آلوده کرد؛ او به شکل هولناکی خجالت می کشید.
    چرا این همه خجالت می کشید؟ مگر تمام زنها از خونریزی ماهیانه رنج نمیبرند؟ مگر او اعضای تناسلی زن را اختراع کرده است؟ آیا او مسئول آنها است؟ نه. اما مسئولیت ارتباطی با شرم ندارد. اساس شرم از خطای شخصی ما سرچشمه نمیگیرد، بلکه احساس کردن خواری و تحقیری است از آنچه هستیم و باید باشیم، بدون اینکه در موضوع دخالتی داشته باشیم و همچنین دیده شدن این خواری توسط دیگران است.”
    Milan Kundera, Immortality

  • #27
    مهدی اخوان ثالث
    “مسیحای جوانمرد من ای ترسای پیر پیرهن چرکین
    هوا بس ناجوانمردانه سرد است...آی
    دمت گرم و سرت خوش باد
    سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
    منم من میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
    منم من سنگ تیپاخورده رنجور
    منم دشنام پست افرینش ، نغمه ناجور
    نه از رومم ، نه از زنگم
    همان بی رنگ بی رنگم
    بیا بگشای در بگشای دلتنگم”
    مهدی اخوان ثالث, زمستان

  • #28
    Milan Kundera
    “The basis of shame is not some personal mistake of ours, but the ignominy, the humiliation we feel that we must be what we are without any choice in the matter, and that this humiliation is seen by everyone.”
    Milan Kundera, Immortality

  • #29
    Milan Kundera
    “I cannot hate them because nothing binds me to them; I have nothing in common with them.”
    Milan Kundera, Immortality
    tags: hate

  • #30
    Louis-Ferdinand Céline
    “بشر یعنی این , فردینان... یعنی در همان حالی که دارد مرگ خودش را تدارک میبیند خودش را با مرگ سرگرم کند.”
    لویی فردینان سلین



Rss
« previous 1