Sasan7679 > Sasan7679's Quotes

Showing 1-12 of 12
sort by

  • #1
    شمس لنگرودی
    “برای دخترم ندا آقا سلطان



    دخترم
    سنت شان بود
    زنده به گورت کنند
    تو کشته شدی
    ملتی زنده به گور می شود.
    ببین که چه آرام سر بر بالش می گذارد
    او که پول مرگ تو را گرفته
    شام حلال می خورد.
    تو فقط ایستاد ه بودی
    و خوشدلانه نگاه می کردی
    که به خانه ات بر گردی
    اما دیگر اتاق کوچک خود را نخواهی دید
    دخترم
    و خیل خیال های خوش آینده
    بر در و دیوارش پرپر می زنند.
    تو مثل مرغ حلالی به دام افتادی
    مرغی حیران
    که مضطربانه چهره ی صیادش را جستجو می کند
    تو به دام افتادی
    همچون خوشه ی انگوری
    که لگدکوب شد
    و بدل به شراب حرام می شود.
    کیانند اینان
    پنهان بر پنجره ها، بام ها
    کیانند اینان در تاریکی
    که با صدای پرنده ی خانگی
    پارس می کنند.
    کشتندت دخترم
    کشتندت
    تا یک تن کم شود
    اما تو چگونه این همه تکثیر می شوی.
    آه ندای عزیز من
    گل سرخی که بر گلوی تو روییده بود
    باز شد
    گسترده شد
    و نقشه ی ایران را در ترنم گلبرگ هایش فرو پوشانید
    و اینانی که ندا داده اند
    بلبلانند
    میلیون ها تن که گرد گلی نشسته
    و نام تو را می خوانند.
    یعنی ممکن است صداشان را که برای تو آواز می خوانند نشنوی
    یعنی پنجره ات را بستند که صدای پیروزی خود را هم نشنوی
    ببین که چه آرام سر بر بالش می گذارد
    او که صید حلال می خورد”
    شمس لنگرودی

  • #2
    Simin Daneshvar
    “ترجمه ها همچون زنانند. آنها که وفادارند کمتر زیبایند و آنها که زیبایند کمتر وفادار”
    سیمین دانشور

  • #3
    Friedrich Nietzsche
    “دولت نام سردترین هیولاهای سرد است و به سردی دروغ می گوید، و این دروغ از دهانش برون می خزد که «منِ دولت، همان ملتم.»”
    Friedrich Nietzsche, Thus Spoke Zarathustra

  • #4
    رسول یونان
    “نه به خاطر شعر
    نه به خاطر جور دیگر زیستن
    خانه ی من
    برای دو نفر کوچک بود
    به همین خاطر تنها ماندم”
    رسول یونان / Rasul Yunan, پایین آوردن پیانو از پله‌های یک هتل یخی

  • #5
    Sadegh Hedayat
    “اگر مرگ نبود همه ارزویش میکردند”
    صادق هدایت

  • #6
    احمد شاملو
    “کوه از نخستین سنگ آغاز می شود و انسان از نخستین درد”
    احمد شاملو

  • #7
    Hermann Hesse
    “تا وقتی در پی بخت و افبالی
    اما خود مهیای خوشبختی نشده ای
    آنچه میخواهی از آن تو نخواهد شد


    تا وقتی بر آنچه از کف داده ای می مویی
    مقصدی برای خود داری و خستگی ناپذیر می پویی
    نخواهی دانست ، آرامش چیست ؟


    تنها آن زمان که از آرزو چشم بر می بندی
    دیگر تو را نه هدفی است و نه خواهشی
    و دیگر بخت را به نام نمیخوانی
    نه دلت
    !که جانت نیز می آرامد”
    هرمان هسه

  • #8
    شمس لنگرودی
    “گلایل را دوست دارم
    به خاطر قلبش
    که از پس برگ های لطیفش پیداست

    دل آدمی پیدا نیست
    و سر انگشتانت را سیاه می کند چون گردو
    اگر بگشایی
    و ببینی”
    شمس لنگـرودی

  • #9
    شمس لنگرودی
    “پس اين فرشتگان به چه كارى مشغولند
    كه مثل پرندگان راست راست مى چرخند در هوا
    سر ماه
    حقوق شان را مى گيرند

    پس اين فرشتگان به چه كارى مشغولند
    كه مرگ تو را نديدند
    كاش پر و بال شان در آتش آفتاب تير بسوزد
    ما با ذغال شان
    شعار خيابانى بنويسيم

    پس اين فرشتگان پيرشده
    جز جاسوسى ما
    به چه كارِ بدِ ديگرى مشغولند
    كه فرياد ما به گوش كسى نمى رسد”
    شمس لنگرودی

  • #10
    عباس معروفی
    “خبرهای سوخته!

    چقدر می‌ترسم!
    از اين که بايد
    تو را به سوی گذشت زمان
    بدرقه کنم
    می‌ترسم...

    _خبرها همه‌ تكراری‌
    عكس‌ها همه...
    تیترها...
    یك‌ نفر را بارها اعدام‌ كرده‌ اند
    و باز او را
    پای‌ جوخه‌ی دار می‌برند
    ما
    اعلامیه‌ می‌نويسیم‌
    و هر چه‌ امضا‌
    دست‌مان‌ به‌ جایی‌
    امضاها همه...
    ...
    دست‌های تو اما
    هرگز تکرار نمی‌شود
    بانوی من!

    چشم‌هات را ببند
    و دست‌هام را بگير
    شايد از لای کتاب
    بيرون آمدم
    شايد
    باز خنديدم در آغوش تو.

    _معذرت می‌خواهم
    که عاشقت نبودم
    روزها و ماه‌ها و سال‌ها
    معذرت می‌خواهم.

    می‌بوسمت، و می‌بوسمت
    يک بار قبل از اين‌که به خواب روم
    می‌بوسمت
    يک‌بار وقتی به خواب رفتم.

    _سقوط، سقوط، سقوط
    در لابلای خبرها
    مدام هواپيما سقوط می‌کند
    نان سقوط می‌کند
    خدا سقوط می‌کند
    سقف سقوط
    آنهمه آدم...
    ...
    تنها منم
    که در خواب تلخ تو
    زنده می‌شوم.

    اگر قرار باشد
    هزار بار زندگی کنم
    هر هزار بار من
    مال تو

    _توفان بود
    روزنامه در باد می‌سوخت
    و من خبرهای سوخته را
    در ميان شعله‌ها
    برای تو می‌خواندم
    می‌دانم
    تاريخ سرزمينم را می‌دانی
    عشق من!
    از خودم بگويم؟

    اول دست‌هات را جوهری کن
    بعد بيا سراغ تنم
    بعد هم ببين
    دست‌هات را
    به کجای تنم کشيده‌ای.

    _تب و لرز تمام نمی‌شود
    کنار پنجره‌ی برفی می‌نشينم
    و اين بستنی را
    مزه مزه می‌کنم
    يک نگاه به تو
    يک قاشق بستنی
    ...
    آب می‌شود.

    حتا موهام می‌خندند
    وقتی با تو حرف می‌زنم
    آقای من!
    حتا وقتی بگويم "نمی‌دانم"
    عشق توست که قورت می‌دهم.

    _تو
    باران تنم کن
    و مرا زير پر چشم‌هات بگير
    قطره قطره
    تو را گريه می‌کنم.

    می‌خواهی بروم
    لباس‌های خدا را
    برات بدزدم؟”
    عباس معروفی / Abbas Ma'rofi

  • #11
    Gabriel García Márquez
    “What matters in life is not what happens to you but what you remember and how you remember it.”
    Gabriel Garcia Marquez

  • #12
    گروس عبدالملکیان
    “گفتی دوستت دارم
    و من به خیابان رفتم !
    فضای اتاق برای پرواز کافی نبود”
    گروس عبدالملکیان



Rss