Hoda > Hoda's Quotes

Showing 1-21 of 21
sort by

  • #1
    سارا سالار
    “ این تقدیر است و وقتی فکر می کنیم تغییر کرده است یا تغییرش داده ایم نمی دانیم که همان تغییر هم تقدیر است ”
    سارا سالار

  • #2
    Woody Allen
    “زندگی همینه دیگه! مثل قمارخونه می مونه. می بری ، می بازی. ولی آخرش همیشه قمارخونه س که برنده نهائیه و این معنی اش این نیست که به تو خوش نگذشته.”
    Woody Allen, Deconstructing Harry

  • #3
    Heinrich Böll
    “یک چیز بسیار زیبا وجود دارد. هیچ . به هیچ فکر کن”
    Heinrich Böll

  • #4
    Heinrich Böll
    “به شکل عجیب و غریبی با وجود تمام تجارب تلخی که با همنوعان خود پشت سر گذاشته‌ام، آنها را دوست دارم. منظورم انسان‌ها هستند.”
    Heinrich Böll, عقاید یک دلقک

  • #5
    مهدی اخوان ثالث
    “هی فلانی! زندگی شاید همین باشد؟
    یک فریب ساده و کوچک
    آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را
    جز برای او و جز با او نمی خواهی.
    من گمانم زندگی باید همین باشد.”
    اخوان ثالث

  • #6
    مهدی اخوان ثالث
    “قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
    از کجا وز که خبر آوردی ؟
    خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
    گرد بام و در من
    بی ثمر می گردی
    انتظار خبری نیست مرا
    نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
    برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
    برو آنجا که تو را منتظرند
    قاصدک
    در دل من همه کورند و کرند
    دست بردار ازین در وطن خویش غریب
    قاصد تجربه های همه تلخ
    با دلم می گوید
    که دروغی تو ، دروغ
    که فریبی تو. ، فریب
    قاصدک 1 هان ، ولی ... آخر ... ای وای
    راستی ایا رفتی با باد ؟
    با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای
    راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟
    مانده خکستر گرمی ، جایی ؟
    در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
    قاصدک
    ابرهای همه عالم شب و روز
    در دلم می گریند”
    مهدی اخوان ثالث / Mehdi Akhavan Sales

  • #7
    محمدرضا شفیعی کدکنی
    “طفلی به نام شادی، دیریست گم شده ست/ با چشم های روشن براق/ با گیسویی بلند به بالای آرزو/ هر کس ازو نشانی دارد ما را کند خبر/ این هم نشان ما :/ یک سو خلیج فارس / سوی دگر خزر”
    محمد رضا شفیعی کدکنی

  • #8
    احمد شاملو
    “کوه ها با هم اند و تنها یند
    همچو ما ،با همان تنهایان ”
    احمد شاملو / Ahmad Shamlou

  • #9
    Jalal ad-Din Muhammad ar-Rumi
    “گر تو پنداری به حسن تو نگاری هست نیست
    ور تو پنداری مرا بی‌تو قراری هست نیست”
    مولوی

  • #10
    علیرضا روشن
    “باید خودم را ببرم خانه
    باید ببرم صورتش را بشویم
    ببرم دراز بکشد
    دل‌داری‌اش بدهم، که فکر نکند
    بگویم که می‌گذرد، که غصه نخورد
    باید خودم را ببرم بخوابد
    «من» خسته است”
    علیرضا روشن

  • #11
    سیدعلی صالحی
    “نفس بکش....
    زندگی کن...
    دوست بدار....”
    سید علی صالحی

  • #13
    نادر ابراهیمی
    “هر سلام، سرآغاز دردناک یک خداحافظی‌ست.”
    نادر ابراهیمی, بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم

  • #14
    سید حسن حسینی
    “غلام همت آن کلماتم که آتش انگیزد.”
    سید حسن حسینی

  • #15
    Oriana Fallaci
    “ زنده گی یعنی خسته گی!کوچولو!
    زنده گی یه جنگه که هر روز تکرار میشه وُ عَوضِ شادیهاش –که تنها قدِ یه پِلک به هم زَدَن دَووم دارن – باید بَهای زیادی بِدی!

    نامه به کودکی که هرگز زاده نشد -
    Oriana Fallaci]

    Oriana Fallaci

  • #16
    Ivan Turgenev
    “هیچ چیز ناراحت کننده‌تر از درک کار ابلهانه‌ای که کرده‌ای نیست.”
    Ivan Turgenev

  • #17
    نادر ابراهیمی
    “گمان می برم که اگر خداوند ، صد هزار گونه خنده می آفرید اما رسم اشک ریختن را نمی آموخت ، قلب حتی تاب ده روز تپیدن را هم نمی آورد .”
    نادر ابراهیمی, هرگز آرام نخواهی گرفت

  • #18
    گروس عبدالملکیان
    “چگونه پیدایت کنم ؟ وقتی به یاد نمی‌آورم، چگونه گم‌ات کرده‌ام”
    گروس عبدالملكیان, سطرها در تاریکی جا عوض می‌کنند

  • #19
    Jalal ad-Din Muhammad ar-Rumi
    “نه شرقییم، نه غربییم نه بییم، نه بحرییم
    نه از کان طبیعیم، نه از افلاک گردانم

    نه از خاکم، نه از آبم، نه از بادم، نه از آتش
    نه از عرشم، نه از فرشم، نه از کونم، نه از کانم

    نه از هندم، نه از چینم، نه از بلغار و صقسینم
    نه از ملک عراقینم نه از خاک خراسانم

    نه از دنیی، نه ازعقبی، نه از جنت، نه از دوزخ
    نه از آدم، نه از حوا، نه از فردوس رضوانم

    مکانم لا مکان باشد، نشانم بی نشان باشد
    نه تن باشد، نه جان باشد، که من از جان جانانم”
    Rumi, دیوان كلیات شمس تبریزی

  • #20
    “با دختري باید دوست شوی که کتاب بخواند .
    با دختري دوست شو که پولش را به جاي لباس خرج کتاب کند ، دختري که ليست بلندي از کتاب‌ها را براي خواندن تهيه کرده است . دختري که کارت کتابخانه سالهاي کودکيش را هنوز با خود دارد دختري را پيدا کن که اهل خواندن باشد تشخيص‌اش سخت نيست حتماً هميشه در کيفش کتابي براي خواندن دارد. کسي که به کتابفروشي،عاشقانه نگاه کند و پس از يافتن کتابي که مدت ها در جستجويش بوده،اشک شوق در چشمانش حلقه زند کسي که بوي کاغذ کاهي يک کتاب قديمي، برانگيخته‌اش کند. با دختري دوست شو که اگر در کافه منتظرت ماند،انتظارش را با خواندن کتاب پر کند حتي اگر به دروغ،از خاطره مطالعه کتاب‌هاي بزرگي نام برد که هرگز نخوانده است،تشويقش کن.چرا که او لذت اغراق را در درک و فهم تجربه مي‌کند و نه زيبايي.با دختري دوست شو که کتاب بخواند. و براي تولدش و سالگرد آشنايي،و همه‌ي اتفاق‌هاي خوب،به او کتاب هديه بده. به او نشان بده که«عشق به کلمات»را مي‌فهمي و درک مي‌کني.به او نشان بده که مي‌فهمي که او فرق واقعيت و خيال را مي‌فهمد به او،حتي اگر دروغ بگويي،دروغ‌ گفتن‌ات را درک مي‌کند.او کتاب خوانده است. او مي‌داند که انسانها فراتر از واژه‌ها هستند و در رفتارشان،هزار انگيزه و ارزش و گريز ناگزير پنهان است.او لغزش و خطاي تو را بهتر از ديگران درک خواهد کرد با او،حتي اگر خطا کني،بهتر مي‌فهمد او کتاب خوانده است و مي‌داند که انسانها هرگز کامل نيستند.در کنار او اگر شکست بخوري،او مي‌فهمد او زياد خوانده است و مي‌داند که راه موفقيت،‌با شکست سنگفرش شده.او رويا پرداز نيست و با هر شکست،محکم‌تر از قبل کنارت مي‌ماند اگر با دختري دوست شدي که اهل خواندن بود، کنارش باش.اگر ديدي نيمه شب،برخاسته و کتابي در دست،گريه مي‌کند،در آغوشش بگير.برايش فنجاني چاي بياور.بگذار در دنياي خودش بماند با دختري دوست شو که اهل خواندن باشد. او برايت حرف‌هاي متفاوت خواهد زد و دنيايي متفاوت خواهد ساخت غم‌هاي عميق و شادي‌هاي بزرگ هديه خواهد آورد او براي فرزندانت نام‌هايي متفاوت و شگفت خواهد گذاشت.او به آنها سليقه‌اي متفاوت و متمايز هديه خواهد کرد او مي‌تواند براي فرزندانت تصوير زيبايي از دنيا بسازد.زيباتر از آنچه هست با دختري دوست شو که اهل خواندن باشد چون تو لياقت چنين دختري را داري تو لياقت داري با کسي دوست شوي که زندگيت را با تصوير‌هاي زيبا رنگ زند اگر چيزي فراتر از دنيا را مي‌خواهي، با دختري دوست شو که اهل خواندن باشد .
    یا بهتر از آن ، با دختری دوست شو که می نویسد.”
    Rosemarie Urquico

  • #21
    Forough Farrokhzad
    “كدام قله، كدام اوج؟
    مگر تمامي اين راه‌هاي پيچاپيچ
    در آن دهان سرد مكنده
    به نقطه تلاقي و پايان نمي‌رسند؟
    به من چه داديد ‌اي واژه‌هاي ساده فريب؟
    و اي رياضت اندام‌ها و خواهش‌ها
    اگر گلي به گيسوي خود مي‌زدم
    از اين تقلب، از اين تاج كاغذين
    كه بر فراز سرم بو گرفته است فريبنده‌تر نبود؟
    چگونه روح بيابان مرا گرفت
    و سحر ماه زايمان گله دورم كرد
    چگونه ناتمامي قلبم بزرگ شد
    و هيچ نيمه‌اي اين نيمه را تمام نكرد؟
    چگونه ايستادم و ديدم
    زمين به زير دو پايم ز تكيه‌گاه تهي مي‌شود
    و گرمي تن جفتم
    به انتظار پوچ تنم ره نمي‌برد
    كدام قله كدام اوج؟
    مرا پناه دهيد‌ اي چراغ‌هاي مشوش
    اي خانه‌هاي روشن شكاك
    كه جامه‌هاي شسته در آغوش دودهاي معطر
    بر بام‌هاي آفتابي‌تان تاب‌مي‌خورند
    مرا پناه دهيد اي زنان ساده كامل
    كه از وراي پوست سر انگشت‌هاي نازكتان
    مسير جنبش كيف‌آور جنيني را
    دنبال مي كند
    و در شكاف گريبانتان هميشه هوا
    به بوي شير تازه مي‌آميزد
    كدام قله كدام اوج؟
    مرا پناه دهيد اي اجاق‌هاي پر آتش اي نعل‌هاي خوشبختي
    و اي سرود ظرف‌هاي مسين در سياهكاري مطبخ
    و اي ترنم دلگير چرخ خياطي
    و اي جدال روز و شب فرش‌ها و جاروها
    مرا پناه دهيد اي تمام عشق‌هاي حريصي
    كه ميل دردناك بقا بستر تصرف‌تان را
    به آب جادو
    و قطره‌هاي خون تازه مي‌آرايد
    تمام روز، تمام روز
    رها شده، رها شده چون لاشه‌اي بر آب
    به سوي سهم‌ناك‌ترين صخره پيش مي‌رفتم
    به سوي ژرف‌ترين غارهاي دريايي
    و گوشت‌خوارترين ماهيان
    و مهره‌هاي نازك پشتم
    از حس مرگ تير كشيدند
    نمي‌توانستم ديگر نمي‌توانستم
    صداي پايم از انكار راه برمي‌خاست
    و يأسم از صبوري روحم وسيع‌تر شده بود
    و آن بهار و آن وهم سبز رنگ
    كه بر دريچه گذر داشت با دلم مي‌گفت
    نگاه كن
    تو هي‌چگاه پيش نرفتي
    تو فرو رفتي...”
    فروغ فرخزاد

  • #22
    عباس معروفی
    “وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد بیش‌تر تنهاست. چون نمی‌تواند به هیچ کس جز به همان آدم بگوید که چه احساسی دارد. و اگر آن آدم کسی باشد که تو را به سکوت تشویق می‌کند، تنهایی تو کامل می‌شود!”
    عباس معروفی, سمفونی مردگان



Rss